دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  221633

بادوستم نشسته بودیم یدفعه دوس پسرش زنگ زد‏(دوس پسرش ازاون اسکلاس‏)‏منم گفتم بزنه رواسپیکر یکم بهش بخندم زد اولش یکم چرت وپرت گفتن بعد پسره پرسید etari بازی میکنی دوستم گفت ن من داروخونه بازی میکنم‏! احمق اون atari یع منو میگیدترکیدم ازخنده
درهمون حالاروبه اسمون کردموگفتم خدایاهمه مریضارو شفا بده جزاینو

  221619

یه بار بین دوتا از پسر عمه هام دعوا شد آخرش یکی به اون یکی گفت "بی مغز"!
بعدش یکی دیگه از پسر عمه هام گفت "هستم" (آقا منظورش این بود که منم موافقم)
هیچی دیگه دعوا یادمون رفت زدیم زیر خنده.
هر وقت می بینیمش میگیم چطوری بی مغز!

  221601

یادمه یبار بچه بودم یه لیوان پلاستیکی برداشتم گذاشتم جای دهنم بعد هواروکشیدم...(شاید هضمش سخت باشه اوناییکه اینکاروکردن میدونن چه کیفی داره).....خلاصه منم خوشم اومد لیوانو برنداشتم بعد دوساعت مامانم اومد ببینه چیکار میکنم...خخخ...لیوانو ک برداشت هر لبم شده بود اندازه ی توپ بسکتبال،سیاه شده بودن....بنظر خودم خوشگل شده بودم..ولی تا چن روز بوزینه صدام میکردن....
حالاکه خودمو با این دهه 80،90مقایسه میکنم...من واقعا شرمسارم گریتونو در آوردم...
خدا بخیر بگذرونه...

  221600

طنز

یکی از دوستام تعریف می کرد:
با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ی 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می کردم که همچین شیطنتی کردم.
یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.
خلاصه حل شد. یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم… سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.
اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…
رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره! خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟
گفت بله و یکی داد. رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت! منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، سعی کنید یه کاری کنید درکتون کنند!

❤️

  221590

آقا ما یه همکار داریم یه خاطره باحال تعریف می کرد به این شکل از زبان خودش :
یه روز رفتیم خونه مون رو از مستاجر تحویل بگیریم دیدیم مشت زده ن توی در دستشویی سوراخش کرده ن ، هیچی قرار شد یه در جدید به جاش بذارن ، حالا نگو اضافات در جدید رو اره کرده بودن خاک اره ها رو هم ریخته بودن توی سوراخ مستراح دخلشو آورده بودن ، رفتیم دستشویی دیدیم آب جمع شده ، رفتم یه میله آوردم چند بار زدم توی چاه ، یه دفعه آنچنان راه باز شد همه آب و آشغالا رفت پایین حال کردم ..
خونه مون هم طبقه اول بود ، رفتم پایین گفتم نکنه چیزی شده باشه ؟ دیدم بله .. سقف پارکینگ شکافته و ماشین آقای دکتر همسایه مون گلاب به روتون دیگه قابل شناسایی نیست ! هیچی دیگه کل بعد از ظهر اون روز داشتم ماشینش رو می شستم و آب می کشیدم ، شانس آوردم خودش خونه نبود !
حالا چند سال از اون جریان می گذره و هنوزم برای همسایه مون جای سواله که : " اون روز ماشین منو کی شست ؟؟!!! "

  221564

خالم میخواست به دخترش که سه سالشه آب پرتقال بده .دخترش نمیخورد.
به خالم گفتم خاله بده من بهش بدم شاید خورد .گفت باشه وبهم دادش آب پرتقالو. رفتم تو اتاق دختر خالم به جای اینکه بدم اون بخوره همشو خودم دادم بالا . از اتاقش اومدم بیرون لیوان خالی رو دادم به خالم گفتم خاله همشو خوردش.
خالمم گفت دستت درد نکنه چند روز بود شکمش کار نمیکرد توش مسهل (قرصی که شکم رو
روان میکنه) ریختم :|
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

الانم تو بیمارستان بخش اسهالی ها هستم دارم براتون پست میزارم.

  221563

اقامادیشب رفته بودیم مهمونی بعد یکی ازفامیلای خیلی خیلی دورمون اومد داشت باهمه سلام احوال پرسی می کرد ولی همه نشسته بودن منم خیرسرم اومدم بهش احترام بزارم جلوش بلند شدم بانفرقبلیم که سلام احوال پرسی کردبه من که رسیدمن دستموطرفش درازکردم که دست بدم اون انگاراصلامن رو ندیدرفت بانفربعدیم احوالپرسی کردحالاهمه نشستند من ایستادم هیچ دستمم توی هوامعلق ملت همه به من نگاه میکنند خداوکیلی ازشکست عشقی بدتر بود کمرم شکست لامصب

  221558

نصفه شب بایه صدایی از خواب بلند شدم دیدم خواهر زادم عروسکشو بقل کرده میگه من هیچوقت تو رو تنها نمیذارم بخدا بزرگ شم میام خواستگاریت ممیبینی ستاره(عروسکش،پسر گنده عروسک داره)اگه مامانم میومد بریم الان ولم نمیکرد اخه چجوری از دلش دربیارم ای خدا گفتم بذار یکم بگذره ها.........هعی زندگی.....یگانه ی فرصت دیگه میخام(یگانه دختره ایه ک دلشو برده)
یا روح القدوس اینا دیگه کین من الان ک الانه مامانم از زن حرف میزنه از خجالت سرخ میشم خدایاخودت بخیر بگذرون
بلند بگو....آمییییییییییییییین.....

  221554

رفتم خونه ي عمه بزرگم كه هر سه تا عمه هام اونجا بودن زنگ زدم دخترعموم هم اومد

عمه وسطيم ميخواست با دوستش برن تفريح باغ وحش (دوتاشون بچه دارن) بعد خيلي

شيك خودمونو بهشون انداختيم رفتيم

حالا ما تفريحامونو گرديم حتي عكس با لباس محلي هم انداختيم يادمون افتاده با دوست

عمم هماهنگ نكرديم بياد باغ وحش








اينم دوسته عمه ما؟؟؟؟؟؟؟عايا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  221550

عاقا یه بار با دوستم رفتیم اسختر واسه شنا این دوست ما شنا بلد نیست
استخر هم از نیم متر شروع میشد تا 4 متر ما هم لب نیم متری وايستاده بودیم
دوستم گف این چن متری منم گفتم 4 متر عاقا نمیدونم چی شد هلش دادم تو اب
چشتون روز بد نبینه فک میکرد تو 4 متریه تو اب وایساده بود به خودش میزد میزد تو اب فهش میداد اب میخورد خودش و مینداخت بالا دستاشم دراز کرده بود بالاخره غریق نجات با میله درش اورد اب تا زانوش هم نبود
هیچی دیگه دوستمو نزاشتن بیاد تو استخر به دلیل اغتشاش !!
چقد مانجو براش خریدم بدبخت رنگ نداشت
;-)

  221543

يه نيسان داشتيم سنش يه دوسالي ازسن بابام تجاوز ميکرد.به تنهايي مسووليت الوده کردن نصف شهروبه عهده گرفته بود.هردفه که تکون ميخورد يه جاش کنده ميشد.بابامم هميشه يکي ازاين چسب پهنا داشت سريع ميپريدسرهمش ميکرد^_° اين اخريام کفش سوراخ شده بودزمستونا مجبور بوديم بااين سطل قرمزا آبايي که ميومد تو رو خالي کنيم تا غرق نشيم°=°
ولي وجدانن بازم به پرايد وانت شرف داشت
يادش بخير:(((

  221526

دیگه نمیتونس حرفی بزنه
صورتش قرمز شده بور
چشاش داشت از حدقه میزد بیرون
میپرید بالاوپایین
آره درست حدس زدید این بابام بود که پشت در تالار اندیشه(دستشویی)وایستاده بود
اامااااااااااا ناگهان پسر آبجیم ابر گودزیلا وارد میشه دراین هنگام و لگد محکمی ب شیکم پدر بنده میزنه.....
.
.
.
.
بقیشو خودت تصور کن مرد گنده خودشو خیس کرد...من که ترکیدم از خنده
راستی این پسر آبجی من غیبش زده اگه دیدینش بگید برگرده آقا جونش کاریش نداره

  221481

بچه ها یروز که دستم خالی بود به بروبچ گفتم هعی خداچیمیشه یه بادی بیاد یه تراول بندازه روسرمابره...هنو حرفم تموم نشده بود که باداومدو لباسمو که تازه خریده بودمو روبند پهن کردمو برد
بخدایبارم نپوشیده بودمش گفتم برااولین بار بذار بشورمش...الان دوسال ازون ماجرا میگذره ولی من حسرت اون 65تومنو میخورم..ازون به بعد دیگه کسی بهم نگف برامادعا کن..انقد...

  221448

100% واقعی...

عاقا یه روز یکی از اقوام دورمون فوت کرده بود...حالا داییم اومده بود خونمون داییم یه دفه گفت:هعییی معصومه مراسم این خدابیامرزم نرفتیماااااااااااااا
مامانم گفت:عه عه عه...وای وای...خدا بیامرتش نچ نچ ینی تو یادت نبود؟؟؟هعیییی من از دست تو چیکار کنم اخه؟؟؟حالا مراسمش کی بود؟؟؟

داییم(بعد از دقایقی ک کله مبارک را از گوشی در اوردن):هااا؟؟؟چی؟؟؟مراسمش؟؟؟من چه بدونم...من حتی رو تاریخشم نگاه نکردم بابا...

در اون لحضه:
مامانم:O_o
من:^_^
داییم:!!!!!!!!!!!!!!
الان من چه غلطی کنم با این داییه سوتی بده؟؟؟

  221443

نسل مانسل خوش قولي بود..
.
.
.
.
.
.
يادمه چهارم پنجم دبستان بودم بادوستم دعوام شد.بهش گفتم زنگ اخر وايسا :)
برگشت گفت:من زنگ اخر کاردارم بايد زودبرم. ساعت دو ميام در خونتون!!
مام گفتيم باشه. اين بنده خداهم راس ساعت دو اومد کتکشو خورد و رفت^_^
بعله ما اينجوري بزرگ شديم.
يه عالمه محاسن اخلاقي ديگه هم داشتيم که بعدا براتون ميگم:©