دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  67354

تقریبا5سالم بودبابام میخواست بره نونوایی منم اصرار اصرارکه من میخوام برم ازاونا که نه ازمن که اره {شخصیتم مستقل بود}دیگه به هر بدبختی بودپول وگرفتم که برم بابام گفت رفتی ازنفرجلوییت بپرس صف2تایی هاکجاست وایستاپشت سرش منم رفتم2دقیقه نگذشته برگشتم ای گریه کن بابام پرسیدنون تموم شدگفتم نه گفت صفتوگرفتن گفتم نه گفت پولتوگرفتن گفتم نه گفت چراپس گریه میکنی گفتم کسی نبودپشت سرش صف واستم

  67349

دوران دبیرستان من و 2تا از هم کلاسیام استاد خراب کاری بودیم,رشتمون کامپیوتر بود،کلاس برنامه نویسی داشتیم؛عاقا دبیر گفت ی برنامه بنویسید از اون کدایی که قبلا یادتون دادم،3تامون جم شدیم گفتیم برنامه ای بونیسیم و واسه دبیر بفرستیم که وقتی اجراش کرد سیستمش هنگ کنه،عاقا برنامه ای نوشتیم که سیستم هنگ کنه،سیستما کارگاه که همه مال قرن تیرکمون سیمی بودن زودی هنگ میکردن؛ماهم از طریق شبکه دادیمش استاد,خدا شاهده تا دکمه استارت رو زد ببینه چی میشه از سیستم استاد صدا بوق اخطار بوق درمیومد!!3تا سر به زیر پوووکیدیم از خنده،قیافه دبیر خیلی خنده دار بود،بهش گفتیم چی شد؟؟؟با حالت عصبانیت گفت هیچی!!داد زد شما چ برنامه ای نوشتید؟بهش گفتیم هیچی برنامه ساده واسه جمع و تفریق بود!!گفت آها پس از سیستمه اشکال!!واای چقد خرابکار بودیم!!

  67348

********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223
آدمــا خــیـلی بـی مـلاحـظـه شــدن بــه خـدا!!! دیــشـب هـمـسـایـه پـایـیـنـیـمـون سـاعت ســه نــصــف شــب اومـده دم در خــونـمـون رو مـحـکـم بــا داد و فــریـاد مــیـزنـه!!!بـاور مــیـکنین سه نصف شب ؟؟؟عــاخــه آدم چـقـدر مـیـتـونـه بــیـشـعـور بــاشــه!!!
چـــقدر مـیـتـونـه بـی فـرهـنـگ بـاشـه!!!حــالا شـانـس آورد کــه مــا بـیـدار بــودیـم و داشـتـیـم بــا دوسـتـام گـل کـوچـیـک بـازی مـیـکـردیـم مــگـه نــه خـیـلــی از بـی مـلاحـظـگـیـش نـاراحـت مـیـشـدم!!!
خـلاصــه کــاری نـدارم ولـی خـداوکـیـلـی مــدیــونــید اگـه فــکـر کـنـیـد مـن کـینـه ایـم و ازش نـاراحـت شــدم^_^
کـپـی بـا ذکـر مـنـبـع لـطفا

  67339

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----
عاقا؛ يكي از دوستام بود بهتون گفتم خشاب اسلحه شو برداشتم...چند روزيه كه باهام قهر كرده؛ لامصب ديگه با من حرف هم نميزنه؛ منم چار-پنج روزيه دارم پاچه خواريشو ميكنم كه آشتي كنه...‏
هر وقت مي بينمش بهش ميگم:‏
‏"عششق من...‏
من توي هر كوچه بياد تو خوندم/بي تو سرده روزگارم؛ دار و ندارم‏
اگه تركم كني من بي تو تنهام‏‏
عشق من...‏"‏
تا دو روز پيش...داشتم تو قسمت مسكوني پادگانمون‏(اونجايي كه خانواده پرسنل پادگان زندگي ميكنن‏)‏ قدم ميزدم؛ كه يهو اين دوستم رو ديدم؛ منم بدون اينكه دور و برم رو نگاه كنم زدم زير آواز...‏
چشمتون روز بد نبينه...ديدم يه خانم وايساده (اون موقع هم كه من شعر ميخوندم پشتش به من بود‏)‏ داره اينجوري (-‏_‏0‏)‏ ‏‎نگام ميكنه...‏
من: O_O‏
دوستم: ^_^‏

  67338

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏‏
امروز صبح تو آسايشگاه خواب بودم كه طبق معمول ساعت 5:30 صبح "برپا‏"‏ رو زدند؛ منم كه خستم بود و حال و حوصله بيدار شدن نداشتم؛ همينجوري زير پتو خوابيده بودم. دو سه نفر از دوستام اومدند صدام زدند؛ ولي من بيدار نشدم كه يهو از زير پتو صداي اين دوستم كه باهام قهر كرده بود رو شنيدم. همينجوري زير پتو با صداي خواب آلود گفتم:‏
‏"عششق من...‏
من بي بهونه؛ باز عاشقونه خوندم/ بي تو سرده روزگارم؛ دار و ندارم‏
اگه تركم كني من بي تو تنهام‏...
عششق من...‏"‏ !!!
هيچي ديگه... الان كه دارم اين پست رو مينويسم؛ دو ساعت گذشته ولي هنوز از تو آسايشگاه صداي خنده بچه ها مياد‏!‏

  67331

مخاطب خاص در منزل بود که داشتیم حرف میزدیم همچین آروم حرف میزد با سمعک هم نمیشد گوش کرد
گفتم بلندتر صحبت کن نمیشنوم
گفت مگه کری
گفتم خوب صدات نمیاد
گفت تویی که منو واسه صدام میخوای نخوای بهتره
بهش فحش ندین یه زمانی مخاطبه خاصم بوده

  67330

یه بارم خونه نویدینا بودیم بعد اومدم قلیونو بردارم بعد ذغالش افتاد رو فرش اومدم حرکته ژانگولری برم با دست بردارم انداختم یه جا دیگه فرش سوخت باز دوباره تکرار شد ....
یدفعه نوید زد رو دستم گفت امیر عباس ولش کن بزار یجا تا ته بسوزه
خوب من میخواستم کمک کنم :(

  67304

****************** (محمد موحدی)******************
آقا چند سال پیش جلسه داشتیم توی مدرسه،
حدودا 12 نفر بودیم ، مدیرم توی جمعمون بود ، خلاصه مدیر شروع کرد صحبت کردن و گرم صحبت شده بود
همه بچه هاهم مثل مدیر خیلی صمیمی روی زمین نشسته بودنند و عجیب داشتند به حرفای مدیرمون گوش میدادند و همه جا ساکت بود
آقا چشتون روز بد نبینه یکی از بچه ها از بَس دو زانو نشسته بود خسته شده بود
واااااااااااااااااای به محض اینکه اومد چهار زانو بشینه یهو یه بادی ازش در رفت یعنی زااااااااااااااااااااااارت
نه دادا یه چیزی در این حد
" زااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارت "
خلاصه فقط نشسته بودیم ببینیم کی از خنده میترکه ، که خودم ترکیدم
جاتون خالی،،،،،،،،، بله یه همچین آدَمه بی جنبه ای هستم من

  67292

عاقا ی روز تنها خونه بودم،از بچگی خیلی فضول بودم،داشتم نگا در و دیوار میکردم!!خلاصه گفتم باید کاری کنم؛چشمم خورد به درجه پنکه و بعد نگا سقف کردم؛با خودم گفتم باید کاری کنم،عاقا سیما درجه پنکه رو دراوردم وصل کردم به چراغ؛پنکه رو روشن کردم درجه هم تا آخر زیاد و چراغ هم که روشن،بابام اومد خونه گفت محمد این درجه پنکه چرا انقد زیاده؟؟؟من بزور جلو خندمو گرفتم،بهش گفتم گرمم بود یادم رفت کمش کنم؛بابام درجه رو کم کرد ولی لامپ اتاق نورش کم شد؛چندبار اینکارو کرد؛بابام با حالت ترس و تعجب صلوات و بسم الله میگفت،من تو اتاق دیگه غش کرده بودم از خنده؛بعدش از ترس درجه رو تا آخر برد بالا که شاید درست شه,عاقا لامپ اتاق میترکه؛من بلند خندیدم,گفت محمد میدونستم کاره توه؛افتاد دنبالم گفت محمد من از دستت چکار کنم،بهش گفتم مگه چمه؟؟؟گفت صبر کن بهت بگم،منم الفرااااااااااار،یکی از بهترین خاطراتمه که تا الان بیادش میفتیم میخندیم

  67210

یکی از دوستام ناراحته که بازیا برای موبایل رو مفتی از سایت ها دانلود میکنه! میگه شاید صاحبش راضی نباشه....
خیلی که احساس ملائکه بودن بهش دست داد گفتم آفیس 2013 سیصد دلاره اول هزینه اونو لطف کنید!...
از اون موقع به بعد دیگه ناراخت نیست خخخخخخخخ!!!!

  67209

يه روز داشتم از پله هاي مدرسه ميرفتم بالا كه برم كلاس يهو يكي خورد بهم.داد زدم هووووووي چيكار ميكني.سرم رو از تو جزوه بلند كردم ديدم همون دبيريه كه باهاش امتحان داريم!
حالا خودتون حدس بزنيد من تو اون لحظه به كدوم آرزوم داشتم فكر مي كردم!!!!!!
نامرد از امتحانم پنج نمره كم كرد.

  67202

٣ساله پيش بود. تو كوچمون بودم كه دخترِ همسايمون اشك ريزان اومد سمتمو گفت: سلام من همسايتونم يه گربه تو خونمون تو كولر گير كرده. -چيكاره؟
خيلي با ملاحظه منو از لباسم كشيد برد تو حياطشون. ( چون نامحرم بودم از لباس منو كشيد)
تو حياطشون يه كولر ابي بود كه گذاشته بودنش دمِ پنجره. يه بچه گربه تو كولره گير كرده بود. مامانِ گربهه هم تو باغچه نگرانِ بچش بود.
به دختره گفتم برو يه دستكش طرف شويي واسم بيار دستم كنم. مامان بزرگش اومدو گفت دستكش نداريم. ولش كن بذار بميره. دخترِ گفت نه. گناه داره حيووني.
اقا ما هم دستمونو كرديم تو كولره گربهه يك پنگول انداخت. دستم خوني شد. به گربهه گفتم احمقِ خر ميخام نجاتت بدم. بعد دخترِ گفت مطمينين ميفهمه شما چي بهش ميگين؟ -اره ميفهمه
بعد گربهه شروع كرد به ميو ميو (فك كنم داش بهم ميگفت غلط كردم كمكم كن)
دوباره دستمو كردم لاي كولرو كله پيشي جونو گرفتمو اوردمش بيرون.
گربهه سريع فرار كرد. اما انقد خنگ بود كه افتاد تو حوض. باز از تو حوض درش اوردم. عجيبه ديگه ازم نمي ترسيد. مامان گربهه اومد سمتم و يه نگا بم انداخت. (فك كنم ميخاست بگه مرسي بچمو نجات دادي قهرمان)
اره دخترِ خوشكل بود. نخير باهاش اشنا نشدم اخه دو سال ازم بزرگتر بود.

  67196

این معلم شیمیمون دیوونس به مولا!
امتحان نوبت اول یه امتحان گرفته نصف بچه ها زیر 12 شدن!
بعد میگه فکر نکنید امتحان بعدی به این آسونیاسا!!
یه امتحان دیگه اسفند گرفته! همه حدود 4 و 5 شدن!
دوباره میگه فکر نکنید امتحان بعدی به این مسخرگی باشه!! دیشب هول هولکی طرحشون کردم!
دوباره یه امتحان اردیبهشت گرفته. میگه بشینید برای نوبت دوم بخونید!
اون دیگه به این آسونیا نیست ها!! :))
خولاصه یه جا تو تیمارستان رزرو کردیم تا بعد!

  67192

زشته بخدا...از سوسک میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه شما تو شکم سوسک جا میشی؟نه جامیشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه خب بگو میخام بدونم

  67173

یه بارم سیمه گوشی مغازه خراب بود رو آیفون میشد صحبت کرد
منم پدر کنارم و همچنین مشتری های محترم
گوشی زنگ خورد منم سریع زدم رو آیفون
چشتون روزه بد نبینه مخاطب خاص گفت امیر عباس چرا گوشیت خاموشه منم الکی گفتم خانم افشاری شمایین بعد گفت بابات پیشته گفتم بعله گفت بپیچون بریم بیرون دیگه منم گوشیو قطع کردم
دوباره زنگ زده بابام زده رو آیفون میگه من نمیپیچم امیر عباسم کار داره توهم برو درس بخون
مشتریا رفتن بابام انقدر عصبانی بود هی منو میزد نمیدونم چرا >>>>>>