دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67354

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

تقریبا5سالم بودبابام میخواست بره نونوایی منم اصرار اصرارکه من میخوام برم ازاونا که نه ازمن که اره {شخصیتم مستقل بود}دیگه به هر بدبختی بودپول وگرفتم که برم بابام گفت رفتی ازنفرجلوییت بپرس صف2تایی هاکجاست وایستاپشت سرش منم رفتم2دقیقه نگذشته برگشتم ای گریه کن بابام پرسیدنون تموم شدگفتم نه گفت صفتوگرفتن گفتم نه گفت پولتوگرفتن گفتم نه گفت چراپس گریه میکنی گفتم کسی نبودپشت سرش صف واستم