دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  67620

رفـیقم تعریف میکرد این خاطره رو.. از زبون ِ اون براتون تعریف میـکنم
با رفیقم نشـسته بـودیم ..
همینجوری بدون مقـدمه با یه صـدای خـسته گـفت: هـــــــعـــی ... میخوام دمـاغمو عـمل کـنم
O_0
مــن: ^_^داداش چـرا ؟ حـیف نـیس خـدا وکـیلی ؟نـاموسن عـمل نـکن بـاو
یدفـــه رفـیقم با خوشحالی از جـاش پرید گفت:خـدا وکیلی ؟!!! یـنی دمـاغم خوشـکله بـه نظرت؟
مــن:نـععع داداش .. از اون نـظر نـگفتم حـیفه کـه ! بابا خـدا وکیلی این دمـاغ تو دعــوا خیلی بـه دردت میخوره ( :
سـلاح سردم کـه محسوب نمیشه دیگـه چی مـیخوای از خـدا ؟ ( :
رفـــیقم :عـــــــَه ! شـوخی نـکن !
بـعد صورتشو بـهم نزدیک تر کرده میگه :ببیـن الان دمـاغم خیلی بزرگ و استخونی نشون میده؟
مـــن با خـنده:بـکش اونــور بـاو صـورتم زخــم شـُد ( :
رفـیقم:لامـصب انقد شوخی نـکن مـیزنم تو دهـنـتا !!!
مـن :بـاشه داداش میدونم جنـبه داری بـهت میگم ^_^ راستی یه سوال دارم اگـه نپرسم از فضولی مـیترکم!بپـرسم؟
رفـیقم بـا عصـبانیت :بـپرس!
مـن:داداش مـیگم این ایـرانسل نـوک ِ دمـاغـتم آنـتن مـیده ؟ خخخخخخخخخخخ
عــاغا دراز کـشیده بودم رو نـیمکت داشتـم جـان به جـان آفرین تسلیم مـیکردم از خـنده ( :
یـنی به قدری عصبانی شده بود نارنجک بهش میدادی ضامـنش ُ مـیکشید میکرد تو حـلقم (:
دهـنمم می بـسـت ^_^

  67615

امروز میخاستم امتحان تربیت بدنی رو بپیچونم،به استاد میگم:استاد من پامو عمل کردم.نمیتونم امتحان بدم.میگه اشکال نداره ازت تئوری امتحان میگیرم.
اخه استاد عزیز،اگه من میخاستم درس بخونم،میرفتم درسای اصلیمو میخوندم.نه اینکه به خاطر یه واحد بشینم یه کتاب 100 صفحه ای روبخونم.

  67605

یادش بخیر راهنمایی که بودیم یه رفیق داشتیم همه نمره هاش 20 بودیکیشو گرفته بود19.5 داشت زااااز زار گریه میکرد
ماهم همش یا تجدید بود یازیر 15 یه دونه 16 هم که گرفتم تا یه هفته خابم نمیبرد بعدم بردم قابش کردم چسبوندمش به دیواراتاقم
شماهم مث من بودیدعایا؟

  67602

اون روزسرکلاس عربی یکی از بچه ها داشت اذیت میکرد معلم بیرونش کرد بعد رفیقم خاست بره آب بخوره معلمه گفت برو دیگه نیا
گفت هرکی میخوادبره بیرون بره دیگه نیاد(همراه بافریادبخونید) عاغا نصف کلاس یهوپاشدیم رفتیم بیرون
ینی معلمه تمام نیازات عاطفیش تا بیست سال دیگه برطرف شد

  67601

اون روز قبل ازاینکه زنگ کلاس بخوره حوصلمون سررفته بود گفتیم یه کرمی بریزیم که همون موقع یکی ازبچه یه برق لب ازجیبش بیرون آورد، ماهم خرکیف شدیم؛وایسادیم تا مدیره اومد گفتیم یه حالی بهش بدیم
رفتم بهش دادم گفتم عطره اینم دید مفته تامیتونست به سروصورتش مالید ینی تمااااااااااااااااام عقده های چندسالمو از آموزش وپرورش گرفتم

  67600

با مخاطب خاص بیرون بودم ،داشت نم نم بارون میومد هوا هم عالی بود
ی هو مخاطب خاص جو گرفتش گفت
رامین چقد دوسم داری ؟

منم جو گرفتتم گفتم اندازه ستاره های بالای سرم
مخاطب هم مث این ک تیتاپ بهش داده بودن کیف کرد
امد خودشو لوس کرد سرشو گذاشت رو شونم ب اسمون نگا کرد دید هوا ابریه
هیچی دیگ از اون روز تا الان دارم قانعش میکنم ک منظوری نداشتم
خوبی هم نیومده والا

  67594

به دوستم میگم وضعیت درسیه من چه جوریه تو کلاس به نظرت میگه مثل فلانی
منم خندم گرفت گفتم اخی این بنده خدا انقدر بچه آرومیه اصلا تو کلاس حسابش نکردم
دوستمم میگه آره خیلی آرومه آدم اصلا وضعیت درسیشو نمیفهمه
یعنی جای امیدواری هست؟

  67552

سرکلاس شیمی بودیم معلممون پای تخته مطالبی رو نوشت.بعدبه ما گفت همه رو بنویسید فقط این 2تا واکنش رو ننویسید.داشتیم مینوشتیم یکی ازبچه هاگفت:ببخشید اون 2تاواکنش روهم بنویسیم؟معلم:نه جانم منکه گفتم ننویسید. یکم بعدتر،یکی دیگه ازبچه ها: ببخشید اون 2تاواکنش رو بنویسیم یاننویسیم؟ معلم:گفتم که نه نه نه. یکم بعدترتر،یکی دیگه ازبچه ها:آخرشم نفهمیدیم اون دوتاواکنش رو بنویسیم یا ننویسیم!!! معلم:چرانمیفهمید شماها. بعدم رفت اون 2تاواکنش رو باحرص تمام پاک کرد. بلافاصله یکی دیگه ازبچه ها:ببخشید اون 2تا واکنشی که الآن پاک کردید رو باید مینوشتیم یا نه؟!؟!؟!؟!؟ کلاس ترکید...البته اول معلمه ازعصبانیت ترکید.

  67504

وایساده بودم منتظر تاکسی.دیرم هم شده بود.همزمان داشتم فکر میکردم رفتم خونه شام چی درست کنم.پیش خودم گفتم کوکو سیب زمینی خوبه دیگه زیاد هم وقت نمیگیره.یهو یه تاکسی از جلوم رد شد.بلند داد زدم کوکو سیب زمینیییییییییییی!راننده وایساده بود همینجوری داشت منو نگاه میکرد.منم سریع از صحنه جرم متواری شدم
خخخخخخخخخخخخخخخخ:-D

  67467

یادمه حدود 4-5 سال پیش که جاهل بودیم(الان فهمیدن من در حال حاضر عقل کل هستم)یه غریبه اومده بود توی محله مون دور میزد مام حساس غیرتی یکی از بچه ها هم اومد گف بریم بش گیر بدیم مام ساده قبول کردیم که من جلو برم اون پشت سر بیاد.
آقا (خانوما توجه کنن با شومام هستم) اون بنده خدا سوار متور بود منم با استیل این ایست بازرسی ها هست دقیقا با همون ژست به بنده خدا اشاره کردم واسیه بعد خواستم به رفیقم بگم سویچ متورشو برداره که دیدم آخر کوچه داره میدوه بعد سه ثانیه نشد که چهار تا متوری رفیقاش هم رسیدن منم خودمو زدم به دیوونه گی و با خودم بلند بلند صحبت کردن با خودم اونام یه نیگاه ترحم امیز بهم کردن و هزار تومن بهم پول دادن و رفتن بعد اون جریان ان غریبه چند بار منو دیده همش ازم میپرسه تو برادر همسن خودت نداری.!!!

  67451

کارتون دوقلوهای افسانه ی رو یادتون دیگه. یادش بخیر منو دختر عموم همکلاسی بودیم و رو یه نیمکت مینشتیم همچی که معلم میخواست واسه درس پرسیدن اسم صدا کنه منو واون دستامون و جفت میکردیم و اونقد فشار میدادیم البته زیر نیمکت که اسم ما رو صدا نزنه یعنی یعنی تاثیر میزاشت که نگووو به هیچکس هم رازمون رو نگفتیم... برنامه کودک اونموقعها میزاشت تا الان والا

  67394

چند وقت پيش دخترخالم با خط مخاطب خاصش بهم زنگيد منم معمولا شماره هاي ناشناسو جواب نميدم.نه يه بار نه دو بار نه سه بار 92 بار زنگ زد!!!!! آخرش كه ديد جواب نميدم اس داد:خاك بر سرت منم سارا خواستم امتحانت كنم.نكته ي جالبش اينجاس كه ايشون كلاس ششم هستن و مخاطب خاص دارن و منو راز داره خودشون دونستن و بنده با 19 سال سن اسم مخاطب خاص مياد چار ستون بدنم ميلرزه.
لايك=برو به مامانش بگو

  67387

امروز یه جایی برنامه داشتیم.
خدا نصیب کسی نکنه نوبت ما شد رفتیم رو سن فوقع ما وقع
آقا جاتون خالی برقا رفت.ماهم دیگه چیزی به نام استرس نداشتیم.
ولی سوتی انگار زیاد دادیم.
چون وقتی اومدیم پایین دیدیم که نور (به خط)راست منتشر می شود)به صورت خیلی زیبا رو صورتمون بود.ما دیگه بعد اهدا جایزه فورا در رفتیم تا بیشتر ضایع نشدیم.

  67381

دانشگاه رفتم ب مسول ازمایشگاه مون میگم خانم چرا وایرلس دانشگاه کار نمیکنه؟
میگه چن روزه خراابه از wifi استفاده کن..!
من0.o
استیو جابز:|
اونوقت بابام میگه من دیپلمم از شما سوادم بیشتره الان میفهمم چی میگه..
اصن یه وعضیه

  67371

منوپسرعمم وقتی تو سن این گودزیلاهابودیم .....یه روزشیرجه رفتیم زیر کرسی خونه مادر بزرگم که براساس اخرین اخبار ازدمای جهنم چند درجه گرمتر بودوشروع کردیم به بازیه شیرینه پاشیدنه پودرقندتوسروصورت هم!!
تمام پودر قندها اب شدن همانا و چسبیدن ما به لحاف کرسی همانا!
اخرشم مارو با کاردک وبیل از لحاف جدا کردن....
واسه خودمون گودزیلایی بودیم ایا؟!