دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67292

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

عاقا ی روز تنها خونه بودم،از بچگی خیلی فضول بودم،داشتم نگا در و دیوار میکردم!!خلاصه گفتم باید کاری کنم؛چشمم خورد به درجه پنکه و بعد نگا سقف کردم؛با خودم گفتم باید کاری کنم،عاقا سیما درجه پنکه رو دراوردم وصل کردم به چراغ؛پنکه رو روشن کردم درجه هم تا آخر زیاد و چراغ هم که روشن،بابام اومد خونه گفت محمد این درجه پنکه چرا انقد زیاده؟؟؟من بزور جلو خندمو گرفتم،بهش گفتم گرمم بود یادم رفت کمش کنم؛بابام درجه رو کم کرد ولی لامپ اتاق نورش کم شد؛چندبار اینکارو کرد؛بابام با حالت ترس و تعجب صلوات و بسم الله میگفت،من تو اتاق دیگه غش کرده بودم از خنده؛بعدش از ترس درجه رو تا آخر برد بالا که شاید درست شه,عاقا لامپ اتاق میترکه؛من بلند خندیدم,گفت محمد میدونستم کاره توه؛افتاد دنبالم گفت محمد من از دستت چکار کنم،بهش گفتم مگه چمه؟؟؟گفت صبر کن بهت بگم،منم الفرااااااااااار،یکی از بهترین خاطراتمه که تا الان بیادش میفتیم میخندیم