دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67202

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

٣ساله پيش بود. تو كوچمون بودم كه دخترِ همسايمون اشك ريزان اومد سمتمو گفت: سلام من همسايتونم يه گربه تو خونمون تو كولر گير كرده. -چيكاره؟
خيلي با ملاحظه منو از لباسم كشيد برد تو حياطشون. ( چون نامحرم بودم از لباس منو كشيد)
تو حياطشون يه كولر ابي بود كه گذاشته بودنش دمِ پنجره. يه بچه گربه تو كولره گير كرده بود. مامانِ گربهه هم تو باغچه نگرانِ بچش بود.
به دختره گفتم برو يه دستكش طرف شويي واسم بيار دستم كنم. مامان بزرگش اومدو گفت دستكش نداريم. ولش كن بذار بميره. دخترِ گفت نه. گناه داره حيووني.
اقا ما هم دستمونو كرديم تو كولره گربهه يك پنگول انداخت. دستم خوني شد. به گربهه گفتم احمقِ خر ميخام نجاتت بدم. بعد دخترِ گفت مطمينين ميفهمه شما چي بهش ميگين؟ -اره ميفهمه
بعد گربهه شروع كرد به ميو ميو (فك كنم داش بهم ميگفت غلط كردم كمكم كن)
دوباره دستمو كردم لاي كولرو كله پيشي جونو گرفتمو اوردمش بيرون.
گربهه سريع فرار كرد. اما انقد خنگ بود كه افتاد تو حوض. باز از تو حوض درش اوردم. عجيبه ديگه ازم نمي ترسيد. مامان گربهه اومد سمتم و يه نگا بم انداخت. (فك كنم ميخاست بگه مرسي بچمو نجات دادي قهرمان)
اره دخترِ خوشكل بود. نخير باهاش اشنا نشدم اخه دو سال ازم بزرگتر بود.