امروزداشتم 4جوک میخوندم.یهوکارواجبی واسم پیش اومد
اصلادلم نمیومدبلندشم برم
میدونیدچیکارکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه به صفحه لپ تاپ کردم گفتم الان برمیگردم!!!!!!!!!به جون خودم اینوبه4جوک گفتما!!!!!!
یعنی امیدی بهم هست؟؟؟؟:(
لایک:نه امیدی نیست!!!!!
:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
خاطرات خنده دار
دیروز خونه خواهرم دراز کشیده بودم خواهرزادم یه اسباب بازی دستش گرفته بود هی میخواست بزندش توی سر منِ بیچاره ولی من نمیذاشتم
خواهرم وقتی دیدش خواست بیاد بزندش که همزمان اونم اسباب بازیشو کوبید توی سرم
به مامانش نگا کرد و گفت مامانی دیگه نمیخواد بیاد
انگار خواهرم پا شده بیاد کمک اون:-/
اقا سر بازی استقلال - الریان تو نمازخونه خوابگاه پر بود از دانشجو. چراغ هم خاموش بود همه داشتیم فوتبال میدیدیم که یهو دیدم شترق! یک دستی از پشت سر زد تو گوشم کر شدم !! بعد همینطور که دنیا دور سرم میچرخید یه صدایی شنیدم که گفت : چطوری ممد؟؟؟!!!
چشمام که باز شد دیدم یه یارو رو سرمه خشکش زده !
گفت : اخ اقا شرمنده فکر کردم دوستم ممده !!!
د اخه من چی بگم به این ؟؟؟؟؟....
بزنم لهش کنم ؟....
اخه دانشجوی مملکت انقدر نفهم ؟... اصلا فرض من من ممد باشم ! باید اینطور بزنی تو گوش دوستت ؟؟؟ ... اگه سکته میکردم چی ؟ ...
بخدا این ها از تحریم ها نیست ...
آقا من یه رفیق دارم تو مجالس عروسی ارگ میزنه تعریف میکرد میگفت تو یه روستایی برا عروسی رفته بودم موقع شام وقتی غذا آوردند (غذا چلو مرغ بوده) یه نفر با آفتابه آب مرغ سر سفره آورده و روی غذای مهمونا میریخته.
واقعا جای همه خالی
----- (~~~) <هر روز ظهر كته!!> (~~~) -----
خاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر "سلنا گومز"
يادتون مياد يه مدتي توي اين تخم مرغ شانسي ها؛ يه خودكارهايي بود كه از بغلش يه كاغذ بيرون مي اومد؛ بعد هم كه ولش ميكردي به صورت فنري ميرفت داخل؟
من كاغذ داخل يكي از اينا رو با ظرافت بي نظيري! بيرون اورده بودم و به جاش يه كاغذ سفيد چسبوندم...
لامصب اينقدر تو تقلب مؤثر بود كه بچه ها خودكاره رو ازم دزديدن...
----- (~~~) <هر روز ظهر كته!!> (~~~) -----
خاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر "سلنا گومز"
من معمولا هر وقت ميخواستم تقلب كنم؛ رو يه كاغذ به اندازه يه برگ دفترچه يادداشت جواب سؤالها رو مينوشتم؛ بعد وقتي كه سر جام روي صندلي مستقر شدم؛ پاهامو باز ميكردم و برگه رو ميذاشتم رو صندلي بين پاهام. اينجوري وقتي كه دارم به برگه تقلب نگاه ميكنم همه خيال ميكنن كه دارم به برگه امتحان نگاه ميكنم؛ وقتي هم كه مراقب ميومد يه پامو مي انداختم رو اون پا؛ برگه تقلب قايم ميشد...تا اينكه...
يه روز امتحان داشتيم و من از همين روش استفاده كردم؛ در حين امتحان نفر بغل دستيم چندتا سؤال ازم پرسيد؛ منم داشتم بهش ميرسوندم كه مراقب شنيد ما داريم حرف ميزنيم و اومد به من گفت: "بلند شو جاتو عوض كن؛ برو اونجا بشين..." ؛ حالا منم كه برگه تقلبم رو صندلي؛ اگه مراقب ميديد=امتحان صفر!
عاقا هر چي من به بهانه ي اينكه وسايلمو جمع كنم لفتش دادم كه مراقبه بره و تقلب رو وردارم؛ لامصب نميرفت؛ تا بلاخره يه فكري به سرم زد...خودكارم رو انداختم زمين و خم شدم برش دارم؛ بعد به بهانه اينكه پشتمو دارم ميخارونم آدامس تو دهنم رو چسبوندم به پشت شلوارم و بعد نشستم رو كاغذ تقلب...!! در حين جابجايي هم مواضب بودم پشتم به سمت مراقب نشه!!!
درسته تا يه هفته سوژه خنده بچه ها شده بودم؛ اما از مهلكه جون سالم به در بردم...
لايك=ارزشش رو داشت
----- (~~~) <هر روز ظهر كته!!> (~~~) -----
خاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر "سلنا گومز"
پيش دانشگاهي بودم؛ يه روز یه امتحان نسبتا مهم داشتيم (امتحان زيست؛ منم كه رشته ام تجربي بود) منم كه طبق معمول هيچي نخونده بودم...
از قضا بيشتر بچه ها هم چيزي نخونده بودن يا چيزي حاليشون نميشد كه يهو يه فكري به سرم زد. رفتم به بقيه گفتم "امتحان امروز بايد تحريم بشه؛ بچه ها وقتي برگه امتحاني رو تحويل گرفتيد هيچكس چيزي ننويسه و همه برگه سفيد بدين تحويل؛ بعدش ميگيم كه يه روز ديگه ازمون امتحان بگيرند؛ اونا هم كه نميتونند به همه صفر بدن..."
اينطوري شد كه من شدم رهبر کودتا...!!
تا اينكه زمان امتحان فرا رسيد...همين كه معلمون اومد گفت: "هر كس برگه سفيد بده تحويل...صفر!" (من نميدونم كي رفته بود به معلمه نقشه ما رو گفته بود؟)
من يه نگاه به عقب (به بچه ها) انداختم و با سر علامت دادم "بريم؟؟؟" گفتند "بريم" منم گفتم "پس بريم..." و بلند شدم رفتم برگه سفيد رو دادم به معلمه و بلند گفتم: "امتحان امروز بايد تحريم بشه" به خيال اينكه بقيه هم پشت سرم دارن ميان...
هيچي ديگه؛ دو ساعت بعد خودم تنها پشت در دفتر وايساده بودم و با خودم اين شعر رو ميخوندم:
"من مرد تنهاي شبم/مهر سكوت بر لبم
لاي لاي لالاي لاي لاي لالاي/لاي لاي لالاي لاي لاي لالاي" !!!
شبی که میخواستم فرداش اعزام شم واسه سربازی اونایی که قبلا رفته بودن گفتن میری اونجا میگن کجا افتادی برمیگردی خونه منم یه کوله پشتی برداشتم رفتم وقتی رفتم فرستادنم مشکین شهر(850 کیلومتر دور از خونه ) تا 12 روز برنگشتیم روز اول که کولمو خالی کردم همه بهم خندیدن گفتن خاک تو سرت "شونه" چیه با خودت آوردی الان کچلت میکنن ظرف غذا میاوردی با خودت ...
کصافتا راست میگفتن نیم ساعت بعد کچلم کردن اما من تا 3 روز ظرف نداشتم غذا بخورم
هیچوقت روز فوت پدربزرگمو یادم نمیره
آخه داشتم پای تخته املا مینوشتم تا نوشتم "آب" مامانم در زد گفت پدربزرگش فوت کرده اومدیم دنبالش بریم خاکسپاری
انقدر خوشحال شدم اون روز
برج ميلاد تودماغم اگه فكركنين دروغ ميگم↳
اواسط ترم پیش یه مدت تودانشگاه همه به مشکل رزروغذابرخورده بودن نه دیگه خودمسئول اتوماسیون رزرو میکردنه میشداینترنتی رزرو کرد(یعنی میشداماخیلی طول میکشیدچون اکثرا"سایت شلوغ بود).این وسط ما یه روزگذرمون خوردبه اتوماسیون یکی ازپسرای دانشگاه که کلی ادعاداشت اومده بودکلی سروصداکرد،مسئول بهش گفت:جناب شمااینترنتی امتحان کردین؟؟پسره برمیگرده میگه:آره بادوستم خیلی تلاش کردیم مال دوستم تانصفه تو رفت،مال من اصلاتونرفت;)
یه روز داشتم ویندوز عوض میکردم جاتون خالی ....
اومدم اینور داشتم چایی میخوردم یه پسر دایی داررم 4 سالشه برگشتم دیدم نشسته پشت سیستم میگم چیکار میکنی جیگیلی برداشته میگه الان هیولا میاد!!!!! گفتم باشه دست به چیزی نزنی ها
یه نیم ساعتی شد میبینم تکون نخورده این نصب ویندوز
بعدش فهمیدم سی دی ویندوزو در آورده سی دی بازی تیکن گذاشته!!
همچی گازس گرفتم تا 3ساعت ردش رو صورتش بود
شرطای مامانم برای بابام تو مراسم خواستگاری .. (مامی میخواسته بپیچونَدِش ، چون ازش خوشش نمیومد خخخخخخخخخ)
مامی: من نونوایی نمیرم هر روز صبح و بعدازظهر باید نون تازه بگیری !!
بابا : قبول (:
مامی : من صُبا پا نمیشم برات چایی بزارم صبحونه اماده کنم !!
بابا: قبول (: خودم اماده میکنم...
مامی : من صبح تا هر وقت دلم بخواد میخوابما ، کسی نباید بهم گیر بده !!
بابا: قبول(:
مامی : غذا هر چی دُرُس کردم میخوری، شاید بعضی وقتا حوصله نداشته باشم غذام دُرُس کنم!!
بابا : قبول (:
مامی : ( تو دلش : کوفتو قبول ، هر چی میگم میگه قبول)
اصلن میدونی چیه من بعد ازدواج شاید چادُرم سرم نزارم !!
بابا : قبول((((((:
مامی ))))))))))))))))))):
الان 23 ساله با هم ازدواج کردن مامان تا حالا نونوایی نرفته ، صبحونرو خود بابام اماده میکنه ، صُبا تا هر وقت بخواد میخوابه ،مامان هر چی درس میکنه میخوره جرئت ایراد گرفتن از غذاشم نداره .....خخخخخخخ
بابا (((:
مامی (((((((((:
بععععله... مَردِوُ قولش...
هههه......((((:
امروز تو دانشگاه بیکار بودم ، اومدم 4جوک چن تا پست بخونم شاد شم . جوکا رو میخوندم یه دفعه میزدم زیر خنده ...پخخخخخ
دوباره چند ثانیه دیگه خخخخخخ
دوستام چن تا صندلی اونورتر نشستن ... یکیشونن برگشته میگه نچ نچ نچ ... این دورو برا تیمارستانم نیست !!!
این بچه خیلی وضش خرابه... چیکار کنیم !!؟؟؟
انگ دیونگی نخورده بودم که اونم بهمون زدن....):
بیساره من ))):
عاشق اون در تگزاسی مترو هستم که زنا رو از مردا جدا میکنه. بعضی وقتا که ازش رد میشم حس میکنم لوک خوش شانسم.
امروزداشتم خونه روجارومیکشیدم گودزیلای واحدبغلیمون(3سالشه) اومده میگه چراداری خونه اتونو خوشگل میکنی(ب خونه تمیزکردن میگه خوشگل کردن) بهش میگم آخه مهمون داریم.برگشته میگه منوشوهرم میخایم شام بیایم خونتون منومیگی هنگ کردم میپرسم شوهرت کیه؟میگه:دوست شوهرتو(من شوهرندارم اماازنضراون هردوشوورداریم) میپرسم خب حالاشام چی درس کنم براتون؟برگشته میگه شوهرم ماکارونی دوس داره ینی کف کردم.بجون خودم من هم سن این بودم فک میکردم خط موشک توآسمون خداس.(الان ک دارم پست میذارم گودزیلام پیشمه)
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 33630
کل بازدید: 532337231










