دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  232707

عاقا خدمتتون عارض شوم که، من کلاس ماساژ درمانی میرم! D:
بعد ازونجایی که باید تمرین می کردیم، جلسه اول اومدم خونه، شب مامان و دوتا خواهرم رو ماساژ دادم. البته این درسمون ماساژ پا اونم با روغن زیتون بود.
من یه ذره روغن تو لیوان ریختمو بعد از ماساژ گزاشتم گوشه کابینت برای سری های بعد...
عاقا چشمتون روز بدبختی نبینه!
شب بعد برقا رفت !
مادرجونم اینا اومدن خونمون تو تاریکی...بعد مادرجونم گیلاس آورده بود برامون، گیلاسا رو برد تو ظرفشویی بشوره برقا هم رفته... :/

بعد ده دقیقه:

من: خووووووب! حالا که حوصلتون سررفته بشینید ماساژ پا بدم براتون! D:
رفتم روغنمو بردارم که دیدم نیس...
من: ماماااااااااان!!!! روغن من کوووو؟
ننم: اون چشا کورتو وا کن می بینی!
من: نیس ب خدا! :(
مادرجون: روغنه تو یه لیوان نبود؟ میگم چرا وقتی ریختم رو گیلاسا یه چیز چرب ریخت رو دستم تاریک بود ندیدم چیه :/

من:D
ننم:/
پدرجونم *_*
گیلاسا با روغن غنی شده با عرق و بوی گند جوراب #_#

فاطــஜـمهــــ& ...

  232675

"بنــــــام افریننده ی باران"

یکی از دوستام تعریف میکرد:شب نیمه شعبان این رفته تو حس و حال معنوی و اینا بعد تو دعاهاش گفته خدایا کاش فردا ک تولد امام هستش ایشون ظهور کنن.بعد میخوابه صب تقریبا ساعتای شیش شیشونیم میبینه اتاقش میلرزه با ترش بیدار میشه میره جلو پنجره تا ببینه چ خبره میگ مهتا بیرونو نیگا کردم دیدم یه لشکر ادم دارم با سرعت میدوان گفتم یاا خدا قیامت شد.نیگا کردم ب قیافه مردم دیدم والا اینا همشون تو ظاهر خودشونن تو شکل حیوون نیستن بعد اسمون سر جاشه زمین سر جاشه(علامت قیامت ) اصن وقتی امام گفت انا مهدی ما چرا بیدار نشدیم.بعد رفته خانوادش رو بیدار کرده پاشین برین بیرون ببینید اگ قیامته چیزیه مام بریم دیگ فک کنم خواب موندیم.بعد باباش میره بیرون با خنده میاد تو میگ برو بگیر پدر سوخته دارن ب مناسب تولد اقا پیاده روی دسته جمعه میکنن

  232665

آقا من یه آموزشگاهی میرم که دختر پسر قاطیه
بعد آموزشگاه ما تو یه جایی مثل پاساژه که سه طبقه ی اخر تجاریه(آموزشگاه و اینا)
بعد وسط کلاس آنتراکت دادن،من و دوستم و یه سه چهار تا از پسرهای اموزشگاه پریدیم تو آسانسور که بریم هایپر مارکت،دست دوستم یه هایپ بود داد بقیش رو من بخورم،طبقه ی سوم اسانسور وایساد یه زنه اومد تو ،منم جلوی در بودم،داشتم هایپه رو سر می کشیدم که دوستم کرم ریخت این قوطی هایپه رو فشار داد منم نمیتونستم اون حجم رو تو دهنم نگه دارم تف کردم بیرون،حالا اون زنه هم جلوی من بودم ریخته شد تو صورت زنه،خدایی خودم کپ کردم،خندم هم گرفته بود،زنه گفت بی ادب ببین چیکار کردی.منم گفتم خو ببخشید:)
بعد که زنه رفت ما رفتیم خرید کردیم بعد از در پارکینگ داشتیم میومدیم بریم بالا که دیدم زنه داره با یکی دیگه حرف میزنه چشمم بهش خورد گرخیدم،بعد راه فرار هم نداشتیم یکی از پسر هایی که خیلی طنزه گفت_کیانا بدو در رو،منم جو گیر شدم می خواستم از در پارکینگ برم خود پارکبانه خندش گرفته بود
آخر هم فهمیدم زنه آبدارچی آموزشگاه ما بود، بعله :)

  232660

امروز (18 تیر) تولد گودزیلامون بود (خانواده پدریمون دعوت بودن)صبح ساعت

11 داشتم یه برنامه آشپزی خارجی نگاه میکردم مادرمم گفت بیتا بیتا پاشو

قلم و کاغذ بیار دستور پختشو بنویس تا امشب شام واسه تولد همتا درست

کنم چش عمه هات درآد خلاصه من نوشتم دادم مادر

چند ساعت بعد رفتم تو آشپزخونه آب بخورم دیدم مادرم داره با خودش حرف

میزنه و اون برگه رو میبینه مواد لازم(جوهر مرکب ماهی.شراب قرمز.

دوتا ساق گوسفند.قارچ وحشی.مارمالات لیمو.)

مامانم(خب برای در آودن چشم صنم اینا (عمم)من که این مواد رو ندارم

ولش کن عییب نداره به جای جوهر مرکب ماهی جوهر خودکار یکتا رو میریزم

به جای شراب قرمز دلستر انگور میریزم ساق گوسفند ندارم گردن مرغ

میریزم به جای قارچ وحشی توت فرنگی حشی میریزم به جای اون

مارکالات لیمو هم آب لیمو میریزم



یعنی خدا شاهده بعد شام همه راهی بیمرستان شدیم
الان اینجا آی سی یو هستش من در کما به سر میبرم



بی خیال هه آی لاو یو ننه




آآآآآآآآآه حالم بده عععععععععق............

  232638

بسم الحق

چند وقت پیش تو کوچه صدای فحش میومد رفتم دیدم پیرمرده داره به زنش فحش میده پیرزنه هم غر غر میکنه
.
.
.
گذشت تا دو سه روز بعد رفتم برای صبحونه شیر بگیرم دیدم مثل لیلی و مجنون کنار هم واستادن و دل میگیرن قلوه میدن...مثلا اومدن شیر بگیرن اونم دوتایی حتما ترسیدن گم بشن
.
.
.
جالب اینجاش بود دکان داره از خنده داشت ترازو مغازشو گاز میگرفت
گفتیم چیه...همون جریان فحش رو تعریف کرد بعد تازه ما دوهزاریمن افتاد اول پیرزنه داشتنه فحش میداده بعد نوبتشو داده به پیرمرد
.
.
.
پیر هم همون پیرای قدیم.هییی روزگار!!!

  232636

رفته بودیم عروسی
فامیلای داماد خشک
فامیلای عروس شوخ و قرتی
ما جزو فامیلهای عروس بودیم^_^
موزیک پخش شد همه اومدن وسط
گفتن عروس و داماد هم بیان وسط
داماد بلند شد دست عروس رو گرفت کشید o_O
عروس با صورت رفت توی کیک o_O
سالن رفت هوا :))
حالا عروس میخندید
داماد گریه میکرد ک پول ارایش عروس حروم شد :)))

  232604

‏تو شهر غریبه از یکی آدرس پرسیدم گفت منم همونجا میرم ، سوار ماشینم شد منو برد دم خونشون پیاده شد گفت دروغ گفتم همین مسیر رو که اومدی برگرد!!!

  232602

امروز خونه دوستم بودم (مغزش قد جلبکه)

خواستم برم خونه دوستم گفت من میرسونمت (میخواد منو به کشتن بده)

گفتم نه مرسی من خودم میرم گفت نه میبرمت منم قبول کردم

اول سوییچ رو داد منم رفتم نشستم

تا دوستم بیاد باخودم گفتم بیتا امروز جک نزاشتی تو چارجوک میتونی سارینا

رو سوژه کنی از یکتا و همتا یاد بگیر بیتا اونا همیشه دنبال سوژه هستن یعنی

تو قد همتا نیم وجبی نمیشی هرچی باشه خواهرشونی این استعدادو باید یاد

بگیری هیچی دوستم اومد نشست تو ماشین بهش گفتم سارینا سوییچ

ماشینو بر نداشتی اینم گفت اوااااا خاک به سرم من برم بردارم تا رفت برداره

من در رفتم چون رانندگیش افتضضضضاح بدتر میزد آینده روشن منو سیاه کنه

  232537

با پدر گرام دوباره توی خیابون تو ماشین بودیم که یهو یه راننده ی محترمی اشتباهی بدجور پیچید تو خیابون!
بابام: هووووی!
گوساله این چه وضع رانندگیه زن جماعت نباید پشت فرمون بشینه!
همین میشه دیگع! (پنجره بسته بود خداروشکر ولوم بابامم بلند نبود.)
من: بابااااااااا؟؟؟؟ O_o
یعنی دخترا هم نباید بشینن پشت فرمون؟
منم نباید بشینم؟ O_o
بابا کمی اندیشید : امممم....نه... دخترا خوب میرونن انصافن!
دیروز یه دختره همچین لایی می کشید به! حذ کرده بودم! ^_^
من: آخیش خیالم راحت شد... :)
بابام: *_*
راننده های زن: @_@
بازم من: ._.
صنف راننده کامیونا: *><*

فاطــஜـمهــــ& ...

  232522

از شانس بدی که من دارم اینه که هیچ وقت تو راه پول پیدا نمیکنم

یه روز داشتم میرفتم مغازه از پور چشمم به یه پنج هزاری افتاد حالا با خودم گفتم

یکتا شانس بهت رو اورده یعنی همچین جست زدم طرف پول نزدیک بود نیسان لهم کنه

رفتم با شوق و ذوق پولو بردارم دیدم پوست آدامس موزیه




یعنی کمرم شکستا میفهمی لهم له

  232503

جونم براتون بگه که (جونم که دهن نداره :/) پدر گرام ما پامیشه میره گیلاس بخره، میگه: عاقا مطمئنی مهمون نداره این گیلاسا؟ (همون کرم)
طرف: مطمئن مطمئـــــــــــن!
بابام: اگه داشت چی؟
طرف: اگه داشت جایزه داره!
بابای ماهم یه گیلاس ورمیداره لاشو باز می کنه از قضا کرم هم داشته!
بابام: اینا! جایزش کو؟
طرف: همه این گیلاسا مال تو ! :)
بابام: چه فائده همش ازینا داره ک... :/

لایک= من جاش بودم برمیداشتم. :)

فاطــஜـمهــــ& ...

  232484

اقا یه بار برا ما مهمون اومده بود یه پسر بچه هم داشتن از این لوسای اعصاب خورد کن.
منم از دست این حرص میخوردم عجیب. دم ظهر من رفتم نماز بخونم که البته به این بهونه ریخت اونارم برا دو دقیقه نبینم.
رکعت اولا که خوندم اون بچه پرو اومد تو اتاق. همین که من رفتم سجده افتاد رو کول ما.
چیه نکنه توقع داری بگم مثل پیامبر صبر کردم بیاد پیاد. نخیر اقا همون جوری که رو کولم بود گردنشا گرفتم مثه سوسک پرتش کردم رو زمین ^O^
ولی اینم بچه پرو همین که من بلند شدم اومد چسبید به شلوار من. دیدم جدی جدی داره سر نماز لختم میکنه. دیگ واقعا چاره ای نداشتم میفهمی چاره نداشتم یه بشکون از این زنبوریا ازش گرفتم*^O^*
پسر یه نعره زد و شرو کرد گریه کردن. کل ایل ریختن تو اتاق ولی دیدن من که دارم نماز میخونم پس چرا این داره گریه میکنه.
جاتون خالی انتقاممونا از نودیا گرفتم

  232436

یک راننده (یکی از کشورهای همسایه) تعریف میکرد:

ایام شهادت امیرالمومنین تو تاکسی مداحی گذاشته بودم و مسافری وهابی رو سوار کرده بودم

به مقصد که رسید از ناراحتی اش گفت کرایه رو امام علی(ع) حساب میکنه و زد به فرار
منم بخاطر کهولت سن نتونستم برم دنبالش...


چند لحظه بعد صدای زنگ موبایلی به گوشم خورد
دیدم طرف گوشی آیفون اش رو جا گذاشته!

جواب دادم دیدم داره التماس میکنه بیا کرایه ات رو بدم...
منم گفتم امام علی(ع) کرایه رو داد تو برو گوشیتو از معاویه بگیر

  232394

اخرین جلسه این ترم رفتم سر کلاس
من: خانومها ... و ... و... و... و... (4نفر خوندم نمیشه نام برد اصرار نکنید:d)
بمونید بعد کلاس جبرانی دارم براتون
حالا کل کلاس شاخ در اوردن که اولا چرا جبرانی برای همه نیست دوما چرا این چهار نفر
بعد کلاس این چهارتا با استرس نشستن سر جاشون
دست کردم تو کیفم 4 تا کتاب رنگ امیزی 4-6 سال با 4 بسته مداد رنگی گذاشتم جلوش
اون چهارتاO-o استاد چرا؟
من: والا بس رژهاتون از خط زده بیرون گفتم شاید اینجوری یاد بگیرید درست رژ بزنید
اونا:|

من:)
شما:)
هنوزم اونا:|

  232381

بسم الحق
======
زنگ در خورد و دایی اینا اومده بودن
داداشم هم کلا خجالتیه و حتی روش نمیشه سلام کنه
همه نشسته بودیم که دیدم داداش زیر دلش رو گرفته و داره میره سمت آشپزخونه و مامانم داشت چای میریخت-ما حماممون داخل آشپزخونست-بعد چند دقیقه در حالی که مامان حواسش به دایی اینا نبودصدای دل فریبش به گوش رسید که می گفت

هووی احسان الا...غ چرا باز گذاشتی این بز..غال..ه بیاد تو حموم بشا..شه اون بابای خرت هم که انگار نه انگار
من