تاریخ انتشار : تير 1396
بسم الحق
======
زنگ در خورد و دایی اینا اومده بودن
داداشم هم کلا خجالتیه و حتی روش نمیشه سلام کنه
همه نشسته بودیم که دیدم داداش زیر دلش رو گرفته و داره میره سمت آشپزخونه و مامانم داشت چای میریخت-ما حماممون داخل آشپزخونست-بعد چند دقیقه در حالی که مامان حواسش به دایی اینا نبودصدای دل فریبش به گوش رسید که می گفت
هووی احسان الا...غ چرا باز گذاشتی این بز..غال..ه بیاد تو حموم بشا..شه اون بابای خرت هم که انگار نه انگار
من











.gif)
.gif)