دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 232484

تاریخ انتشار : تير 1396

اقا یه بار برا ما مهمون اومده بود یه پسر بچه هم داشتن از این لوسای اعصاب خورد کن.
منم از دست این حرص میخوردم عجیب. دم ظهر من رفتم نماز بخونم که البته به این بهونه ریخت اونارم برا دو دقیقه نبینم.
رکعت اولا که خوندم اون بچه پرو اومد تو اتاق. همین که من رفتم سجده افتاد رو کول ما.
چیه نکنه توقع داری بگم مثل پیامبر صبر کردم بیاد پیاد. نخیر اقا همون جوری که رو کولم بود گردنشا گرفتم مثه سوسک پرتش کردم رو زمین ^O^
ولی اینم بچه پرو همین که من بلند شدم اومد چسبید به شلوار من. دیدم جدی جدی داره سر نماز لختم میکنه. دیگ واقعا چاره ای نداشتم میفهمی چاره نداشتم یه بشکون از این زنبوریا ازش گرفتم*^O^*
پسر یه نعره زد و شرو کرد گریه کردن. کل ایل ریختن تو اتاق ولی دیدن من که دارم نماز میخونم پس چرا این داره گریه میکنه.
جاتون خالی انتقاممونا از نودیا گرفتم