بخونین اینو :)
رفته بودیم خونه مامان بزرگم
مامان بزرگه خواست رو بالشتی رو بدوزه
سوزن هم نمی تونست نخ کنه
بعد یه ساعت تلاش ب من گفت نخ کن سوزنو
نگاه کردم دیدم اصلا سوزن نیست
سنجاق ته گرده o_O
دوساعت داشت سنجاق ته گرد رو نخ میکرد o_O
افق کجاس من برم توش :)))))))
خاطرات خنده دار
******abas_m223*************
عاغا من پنجره اتاقم سمت کوچس.
یه چن تا بچه هفت هشت ساله هستن نزدیکا ساعت پنج ک میشه همیشه دعواشون میشه :/
هیچی دیگه من ساعت پنج در اتاقمو قفل میکنم هیشکی نیاد تو :/
.
.
.
خودمم گوشامو میگیرم ی وخ یاد نگیرم حرفاشونو :|
اینا بچه نیستن اینااا گودزیلان گودزیلاااا ی بی ادب :/
یادمه کلاس اول که بودم روز اول موقع برگشت خیلی شیک و مجلسی برگشتم به راننده سرویسمون گفتم:
من باید 1:30 خونه باشم نباشم چشماتو در میارم!(اون موقع 1:15 تعطیل کیشدیم منم میخواستم برم رنگین کمان ببینم!)
رانندمون:0__0
دهه هشتادی هم هستم.
امضا:Dr.MHY.YQB82
همه کودک درون دارن منم بدجنس درون دارم.
می پرسین چه جوری؟
داستان از اون جایی شروع شد که خواستم یکم سربه سر دوستم بذارم ...در راستای این هدف شیر تاریخ مصرف گذشته ای که سوپری بغل مدرسه بهم انداخته بود رو به دوستم انداختم ..... هیچی دیگه دوست بیچارم همه ی زنگو تو مسیر بین کلاسو دستشویی گذروند.
نتیجه گیری اخلاقی: هیچ وقت چشم بسته به کسی اعتماد نکنین حتی به نزدیکترین دوستتون!!!!!!!!
.
.
.
.
کاش لااقل یکم عذاب وجدان داشتم.......بگذره خدا از تقصیراتمون کاش!!
8 فروردین رفته بودم نونوایی یه کارتون کوچیک بود یه گوشه روش نوشته بود عیدی یادت نره
منم ده هزارتومن از توش عیدی برداشتم
دمش گرم به یادمون بود
یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم
معلم ریاضی اومد سرکلاس
نیم ساعت هیچ حرفی نزد و فقط نگاه کرد...
بعد یهویی برگشت گفت: هیچ وقت ازدواج نکنین !
اون روز حرفشو نفهمیدیم ولی آخرسال نمره ریاضیمونو که دیدیم
فهمیده بود کی هستیم میخواست نسلمون ادامه پیدا نکُنه
آقا من و مخاطب خاصم هر وقت دعوا میکنیم مثلا چن ساعت بعدش خیلی راحت با هم حرف میزنیم وانمود میکنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده تازه بعضی وقتا که بحث جدیه یهو میگیم میخاستم برما ولی تارکان و ترگل(بچه ها خیالیمون)نمیزارن یعنی کامل خودمونو قانع میکنیم : )
سلام این اولین پستمه من خواهر یکتا 1384 هستم
یه روز توی بیمارستان شیفت کاریم از ساعت 3 شروع میشد دقیقا ساعتی که همه ی مریضا خواب بودن
جالب اینجاس که شبش همتا <گودزیلامون خواهر 5 سالم >پیش من خواب بود هی وول میخورد من نمیتونستم بخوابم
خلاصه
سرکار حسابی خوابم گرفت منم عادت داشتم باید با هدفون بخوابم روی صندلی نشستم از زیر مقنعه هدفونو گذاشتم تخت خوابیدم به پرستار کناریم
گفتم اگه از بلندگو صدام زدن بیدارم کن از بدبختی من اون پرستار وسطای خواب من شیفتش تموم شد نمیدونم چند ساعت بود خواب بودم وقتی بیدار
شدم از مریضا گرفته تا رِِییس بیمارستان جلوم بودن که رییس گفت به درک خوابیدی حداقل صدای هدفونو کم میکردی ما از خواب بیدار نشیم
من مطمعنم یکی از اعضای گروه اصحاب کهف هستم
داشتیم هندونه میخوردیم
قرمزیشو خوردیم سفیدیشم خوردیم
خلاصه پدر هندونه رو در اوردیم:)
اشغالاشو گزاشتیم دم در
پنج دقیقه بعد زنگ در رو زدن
رفتگر بود گفت اقا اگه کاری با پوست هندونه ندارین
ببرم .ببرم؟
مسخرمون کرد یعنی؟؟O_o
هندونه دوس داریم خو ^.^
عرضم (ارزم، عرزم،ارظم) به حضورتون که قبل از ماه رمضون به شدت سرفه گرفته بودتم و هی سرفه می کردم...
یه روز رفتم امتحان دادم برگشتم خونه خوابیدم چشتون روزه بد نبینه پاشدم هی سرفه پشت سرفه داشتم خفه می شدم وضعیتم بدجور اورژانسی شده بود...هی همراه سرفه آب از دهنم می ریخت بیرون...حالا مامانم جیغ زده : یا حسین!
همه ریختن بالاسرم حالا من هی تف می کنم رو فرش نمی تونم نفس بکشم صورتم سرخ شده حالا هی مامانم میگه رو فرش؟ آخه رو فرش؟
هی هوارو می کشم تو هی نمی ره تو ریه هام!
عاقا حالا همه اینا به کنار موفق به نفس کشیدن شدم سریع بابام گفت لباس بپوش ببرمت دکتر...عاقا پوشیدم بعد هنوز درحال جون دادنم!
مامانم: چرا این چادره رو سرت کردی پاره پورس آبروم میره؟
من :/ (حالا نمی تونم حرف بزنم!) مامان من دارم می میرم اون وقت تو میگی این چه چادریه سرت کردی؟
بابام *_*
فاطــஜـمهــــ& ...
منو پسر عموم بچه بودیم حدودا هفت سالمون بود، مامانجون باباجونمون از مکه برگشته بودن سور داده بودن، خلاصه خونشون شلوغ پلوغ بود و اینا...
بعد من تو حیاط یه نگاه کردم دیدم یا خدا یه پیرمرده داره سیگار می کشه!!
(ما بچه بودیم فکر می کردیم کلن هرکی سیگار می کشه محکوم به فناست :/)
زدم به بازوی پسر عموم میگم: امیر! باید اینو نهی از منکرش کنیم (O_o)
پسر عموی ما هم متاثر...ما رفتیم یه کاغذ برداشتیم، روش چنتا علامت سیگار کشیدن ممنوع کشیدیم، بعد کاغذو با خط داغونمون پر از کردیم از جمله : لطفا سیگار نکشید! صد هزار بار!
بعد قدمون هم نمی رسید...(حیاط خونه پر از اقوام و خویشان بود) من رفتم رو موتور بابام وایسادم و کاغذه رو با گیره ی لباس وصل کردم به بند رخت روی دیوار :/
طولی نکشید که مجلس رسما به فنا رفت :/
خود آقاهه سیگاریه :)))))))
سیگارش:D
من و پسر عموم D:
باباجونم *_*
فاطــஜـمهــــ&
رفته بودیم مسافرت (جای شوما خالی) عاغا ظهر بود میخاستیم بریم کوبیده بزنیم..
حالا بابامم همش از ی رستوران تو اون شهره تعریف میکرد:( چن ماه پیش ک با عموتون اومده بودم رفتیم رستورانی ک الان میخام ببرمتون...یه غذاهایی داره...یه کوبیده هایی داره ک انگشتاتونم میخورین...مث این رستورانا نیس ک کل کوبیده هاش سویا و چربی باشه هااا گوشت خالصه غذاهاش )
عاغا رسیدیم جلو رستورانه پلمپ شده بود...چرا؟
عرض میکنم خدمتتون...
رفتیم از مغازه کناریش پرسیدیم طرف گفتش :( این رستورانه گوشت خر میریخته تو غذاهاش واسه همین بهداشت اومد تختش کرد )
من تو اون لحظه :))))
مامانم :((
بابام @_#
كلاً عادتم بود سر كلاس حرفه و فن كه حوصلم سر ميرفت با مقنعه جلوي دماغم رو ميگرفتم و خيلي متفكرانه به روبرو خيره ميشدم.
دخترا به تبعيت از من ، همه مقنعه هاشون رو ميگرفتن جلو دماغشون ، يه سريا سر تاسف تكون ميدادن كه اين چه بوئيه و يه سريا هم يواشكي ميگفتن پيففف. يه سريا هم سعي داشتن بغل دستيشون رو توجيه كنن كه منبع بو اونا نبودن و جالب اينجاست كه بين خودشون توليد كننده ي بو (قرباني) رو پيدا ميكردن و دو روز باهاش حرف نميزدن... .
واسه بويي كه اصلا وجود نداشت!
#تشويش _اذهان_ عمومي_ هستم :)
پ.ن١: بعد از اون ايام ديگه هيچ وقت اون آدم سابق نشدم.
پ.ن٢: هنوزم چهره ي دختري كه هميشه ((قرباني)) انتخاب ميشد رو يادم نميره! فقط بخاطر اينكه كفشاش پاره بود و لباسش كهنه ، قرباني انتخاب شده بود ...........
من یه دختر عمه ای دارم خیلی خنگه یه روز خونه مادربزرگم بودیم بعد قرار بود مهمونای عموم از ترکیه بیان این هی اصرار کرد که وقتی اومدن این ایفون رو برداره ماهم بزور قبول کردیم منم رفتم سس بخرم کلید یادم رفت وقتی برگشتم زنگ زدم این دختر عمم هم با ذوق اومده ایفون رو برداشته میگه الو0___0 منم هول شدم گفتم بفرمایید حالا تلفاتی که تو خونه داده بودو نمیدونم ولی تو کوچه همسایمون لوله ی گازو جوید وقتی هم رفتم تو گفتم نزارید این خنگول ایفونو برداره وضعش خرابه . خلاصه مهمونا اومدن ماهم سفره پهن کردیم شروع کردیم غذا بخوریم که این دختر عمم شروع کرد به حرف زدن با مهمونا دیدم زیاد داره حرف میزنه دوبار زدم به پهلوش ساکت نشد سومین بار که زدم درومد جلو همه بهم گفت چته هی میزنی به من@_____*
عموی بیچاره:/
مهمونا:))))))
دختر عمه^____*
اخه دختر عمه ی خنگه من دارم؟×____×
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 20394
کل بازدید: 531538102










