دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  233011

با دوستام رفته بودیم پارک؛
بعد منو یکی از دوستام رفتیم که بلال بگیریم؛
از بس این دختر در مورد نامزدش جلال تو گوشم وز وز میکرد حواسم نبود به پسره گفتم :آقا 5تا جلال بدین:))
پسره گفت چی بدم:گفتم جلال دیگه:)))))
پسره پکیده بود از خنده؛یهو گفت جلالا تو آب نمکن^_^
تازه فهمیده بودم چه سوتی ای دادم:|
اصن یه وضعی بودا

  232998

داداشم و پسر خالم پیش هم خوابیده بودن.
یهو داداشم تو خواب شروع کرد به حرف زدن.
داداشم_:امیر(پسرخالم) بارونه! پاشو, بریم بیرون!
امیر_:بذار بارون بند بیاد بعد بریم.
داداشم_:نه بیا بریم بیرون کباب بخوریم.
امیر_:پس وایسا لباسامو عوض کنم، بعد بریم!!!
خودم هزار بار چک کردم، خدا شاهده خواب بودن!
من:O_o
اون دو تا روانی:*^▁^*
بارون:>_<
کباب:::>_<:::

  232990

با دوتا از دوستام رفتيم دانشگاه اعتراض بزنيم آخه استاد بهمون داده بود 9.5 كه مثلا مشروط نشيم.
استاد برگه سه تامونو كشيد بيرون دوباره هركاري كرد هيچكدوممون بيشتر از 6 نشديم.
9.5 شد 6 جهنم چيزي كه باعث آبروريزي شدسه تامون آخربرگه امتحان نامه نوشته بوديم عمم فوت كرده بود نتونستيم بخونيم. استادهمچين نگاه مي كرد.

  232976


از صبح اومدم بانک هر دقیقه نوبتمو با لبخند میدم به یک تازه وارد و شماره جدید میگیرم .
.
.
.
بعید میدونم بفهمن از ترس گرمای هوا ی بیرونه وکار بانکی ندارم
من :)
مشتری بانک :)
رئیس بانک :(

  232972

سلام. همین الان یه سوتی دادم در حد دریاچه ارومیه.
جونم واستون بگه که مامان خانم گوشی تلفونو دادن به من و گفتن که بزارم رو شارژرش.منم یه خیار دستم بود.
.
.
.
.
.
.
بله درست حدس زدین بنده خیارو گذاشتم رو شارژر تلفن و روی تلفن نمک ریختم.:-!

  232940

اعتراف میکنم یه بار ۱۴فروردین معلم داشت دفتر مشقا رو نگاه میکرد منم ننوشته بودم ۳نفر مونده بود نوبت من بشه زدم زیره گریه بعد ۱۰دقیقه گریه معلم پرسید چی شده؟ گفتم دفتر مشقمو دزدیدن نیست!
هیچی دیگه یه ۲۰ به من داد به بقیه هم یه منفی داد! یه همچین ادم با سیاستی هستم من

  232912

با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!
دوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!
خدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!

  232902

ما لرا بجای "فدات"يا "قربونت" يه واژه داريم به اسم "صِقَت"
البته نگارش خاصی نداره من همينطور نوشتم


اقا يروز با يکي از اشناهامون که تهرانه و لري نميفهمه و از قضا خانوم هم هستش چت ميکرديم،يه استيکر فرستادم که توش همين کلمه صقت بود

ديدم اشنامون برگشت گفت وااااي ميخاي منو صيغه کني؟؟؟(اونم با چه خنده اي)

من:-X
اشنامون:-)
زبان کهن لریT_T

  232849

آقا چند روز پیش عقد پسرداییم بود.
فامیلای عروس شروع کردن به کری خوندن.
اونا_:سیب داریم انار داریم عروس با وقار داریم
سیب داریم هلو داریم عروس خنده رو داریم
سیب داریم گیلاس داریم عروس باکلاس داریم
آقا فک و فامیل ما کم آوردن.حالا منم خیر سرم خواستم کمک کنم.
من_:نون و پنیر و بردیم،دخترتونو خوردیم(-_-)
هیچی دیگه،به علت جویده شدن سفره عقد توسط مهمونا مراسم به هم خورد.
من(^~^)
فک و فامیلمون\(〇_o)/
سفره عقدಠ_ಠ

  232848

عاقا گفته بودم یه عمه دارم خیلی باحاله این جلسه راجع به ایشون می صحبتم! D:
جونم براتون بگه که یه عمه بیشتر ندارم خیلیم دوسش دارم. روزی روزگاری ، این عمه ی ما یه عادتی داشت که هرکی یه چیز نو می خرید یا کاریو شروع می کرد ریکشنش سه کلمه بود:

پ شیرینیش کو؟ :/

این عادت عمه ی ما ادامه داشت و به جایی رسیده بود که یه بار که خونمون رو کلا کن فیکون کرده بودیم اومد و گفت:

خاب، مبلا یه شیرینی، فرشا یه شیرینی، اوه اوه کاغذ دیواریا ره کلا باید شام بدین! عه فاطی النگو گرفتی شیرینیش هنو مونده! اون ساعته روووووو! و...

این عادت همچنان ادامه داشت تا این که بابای من دیگه خسته شد برگشت به عمم گفت: عاقا چه عادتیه تا ما میایم می چ*سیم باید شیرینی بدیم :/

و اینگونه بود که عمه خجالتید و دست از عادتش کشید ! D:

فاطــஜـمهــــ& ...

  232811

محافظ آقا (مقام معظم رهبری) تعریف میکرد میگفت رفته بودیم مناطق جنگی برای بازدید. توی مسیر خلوت آقا گفتن اگه امکان داره کمی هم من رانندگی کنم. میگفت بعد چند کیلومتر رسیدیم به یک دژبانی که یک سرباز آنجا بود تا آقا رو دید هول شد. زنگ زد مرکزشون گفت که یه شخصیت اومده اینجا.. از مرکز گفتن که کدوم شخصیت؟!! گفت نمیدونم کیه ولی گویا که آدم خیلی مهمیه که آقای خامنه ای رانندشه!!

  232794

K:E@@@@@
وسایل خونه تازه عروس دوماد صبح اول داشتن با هم حرف میزدن ، بشقاب میگفت : وای دیدین هر دوتاشون توی من غذا خوردن ، چه عاشقانه .
ضبط میگفت : چه آهنگای عاشقانه ای دیشب با من گوش دادن
پنجره گفت : دیشب منو باز کردن و ماه رو تماشا کردن .چه حرفای زیبای به هم میزدن . دستمال کاغذی گفت : عامو ناموسا بحثو عوض کنید !!!

  232756

امروز رفتم داروخونه ، بعد صندوقدار بقیه پولمو ده تا سکه 25تومنی داد و گفت بیا این سکه ها رو روزی یکیشو میندازی تو صندوق صدقات...

من 0_0
کمیته امداد امام خمینی *-*
سازمان نظام پزشکی @_@

  232753

ی استاد داشتیم بسیار سخت گیر و منظم عادت داشت همه کاراش رو با پیش مطالعه انجام میداد حتی با پیش مطالعه امتحان میگرفت برای درسش خودش جزوه میگفت دو تا کتابم معرفی کرده بود یکیش خلاصه جزوه بود اون یکی هم خیلی خلاصه بود برا شب امتحان ی روز یکی از پسرا رو بلند کرد که ازش بپرسه پسره گفت استاد من ی خلاصه ای از خلاصه ها خوندم الانم چیزی یادم نمیاد استادم گفت منم ی مختصری از مختصرا بت نمره میدم

  232711

امروز یارو اومده بود خفت‌گیری، سریع این‌ور اون‌ورم رو نگاه کردم بعد با یه لحن خیلی نگران و ترسان گفتم "الان میزننت! یه جا رو نشون بده بگو دوربین مخفیه." بعد یارو ترسید این‌کارو کرد. یعنی می‌خوام بگم سریع کم نیارید.

آقایی که با اون بنز مشکی با شیشه دودی از اون‌جا رد شدی، خواستم بگم خیلی آقایی :)))))))