این خاطره ی رفیق فابمه :
عاقا داشتم یه بازی می کردم خفن تری دی، 1720 مرحله داشت!
منم جوگیر نشستم پاش، تا مرحله 1719 رفتم ویندوزم پرید :/
عصبی شدم کیبوردو کوبوندم تو مانیتور...مانیتور هم از اون ور محکم خورد به شیشه ی پنجره ی پشتش شیشه ریخت پایین منم زخم و زیلی شدم...سر و صورتم کلی بخیه خورد :)
پ ن: معنای واقعی خشم! :D ازین بازیا نکنید خطر مرگ داره...
فاطــஜـمهــــ& ...
خاطرات خنده دار
یادمه سال اول دبیرستان بود
یه معلم ریاضی داشتیم خیلی رو مخ بود
یه بار سر کلاس داشتم با بغل دستیم صحبت میکردم
معلم پاشد اومد سمتم منو اشاره کرد گفت اینو می ببنین
این برا راه مدرسه میاد ¤_¤
منم نه گزاشتم نه برداشتم گفتم من با مامانم میام و میرم مدرسه ^.^
کلاس رفت هوا :))))))
من:)))))
معلم O_o
بچه ها :)))))))
الهه حاضر جواب^_^
اغا (اقا،اخا، اگا،) بنده وضعیتم قرمز بود تصمیم گرفتم برم سرویس بهداشتی پارک پولشو حساب کردم رفتم داخل دیدم نظافتچی که یه خانوم بود داشت غرغر کنان میگفت:
نگاه کن اخه چرا مردم اینطوری میکنن؟
از ایران شش تا موشک انداختن به سوریه درست خورد به هدف اما این آدما از ده سانتی نمیتونن مستقیم برینن تو چاه دستشویی
.
.
.
.
.
من:-/
مردم:(
موشک:)
نظافتچی:)))))
لایک یادت نره
من و پدرگرام داشتیم با ماشین یه جا میر فتیم که پرت و خلوت بود.
بابام: تو نمی خوای رانندگی یاد بگیری دختر ؟ (15 سالمه :/ )
من: چراااا...ولی خودت گفته بودی تا 18 سالت نشه گواهینامه نگیری نمیزارم رانندگی کنی... :/
بابام: عه...راس میگی :/
من: البته عمه جان (یه عمه باحالی دارم بعدا بیشتر دربارش میگم) گفته بود که خود شما چندسال بدون گواهینامه رانندگی می کردین D:
بابام: چی فکر کردی من آن شیر دلیری بودم که بدون گواهینامه تا تهران رفتم اومدم :) (هیر ایز قم) پاشو....(نگه داشت) بیا بشین پشت رول ببینم چه می کنی!
من D:
نشستم پشت فرمون... (نفس ها در سینه حبس می شود!)
بابام: ماشینو روشن کن :)
منو میگی خواستم سویچو بکنم تو جاییش، کلمو بردم پایین که ببینم شبم بود تاریک بود خب! بابامم نامردی نکرد زد پس کلم گفت خاک تو سرت اینجوری سوئیچو جا میندازن؟
خلاصه روشن کردیم و راه افتادیم...
بابام: نری تو کامیون...
من: بابا گاو که نیستم دارم میرم دیگه :/ ... (به گاو برخورد وجدانا)
آی ام ریلکس :) آی ام زنده! ماشین هم سالمه :)
فاطــஜـمهــــ&
پسر فامیلمون بنده خدا تو چت از یه دختره خوشش اومده بود
بعد خواسته رابطشونو صمیمیتر کنه همینجوری یه عکس از خودش برا دختره فرستاده
دختره برگشت گفت : آخیییییییی اُدایا نیگااکن چه دخمل نازیییی فامیلتونه ؟
امون ندادها ینی چششو رو عشقوعاشقی بست در جا بلاکش کرد : دی
زهرا ام کهـ:)
❤650❤
بچه بودم یه عروسک داشتم خیلی دوسش داشتم مامان بزرگم خریده بود برام
یه شب مامان بزرگم اومده بود خونمون
بعد به بابام گفتم بابا عروسکم دیگه نمیخونه درستش کن
بابام هم شروع کرد ب مثلا تعمیر کردن عروسک
یه کم گذشت گفت باید کله عروسکتو از جاش بکنم:|
بعد کله عروسک رو کند از جاش تن و سرشو داد دستم گفت بیا درست بشو نیست:|
من:| o_O
عروسک :(
مامان بزرگم o_O
بابام^_^
بازم خودمo_O
خاطره اولمه لایک کن مرسی ^__^
می خواستم موهامو کوتاه کنم مامانم هم حال نداشت...
بابام: بده من برات کوتا کنم D:
من: آره! شما گفتی منم باور کردم...می خوای سی چهل سانت کوتاه کنی...! من پنج سانت فقط می خوام کوتاه کنم بابا! (به بابام اصن اعتباری نیس...گفتم که یه بار کچلم کرد!)
بابام: حالا پنجاه سانت کوتاه می کنیم! یه صفر این ور اون ور خسیسی نکن دیگه! :)
عاقا مارو میگی خودمون قیچی دس گرفتیم رفتیم تو حموم کوتاه کردیم منتهی یه جوری شده بود که سمت چپ پنج سانت، سمت راست ده سانت و مابقی نقاط از این سمت به اون سمت متصل شده بودن!
بابام: من ک گفتم بده من کوتا کنم :)
من: T_T
موهای کیلو متریم: *_*
به حرف باباهاتون گوش کنید.بو قول خودش سرتونو لا آبگوشت کنید !
فاطــஜـمهــــ&
میخام از بچگیام براتون بگم :
عاغا ما نطفه ای بیش تو شیکم مامانمون نبودیم ک خاطرات شیرین کودکیمون شروع شد :|
ازین موضوع ک من کلا ناخاسته بودم بگذریم میرسیم ب اینکه:
بنده انقدر بین اعضای خانواده محبوب بودم ک خواهرم هر روز سه با میرفته مسجد و بعد نماز برام دعا میکرده... دعا میکرده ک من دنیا نیام خودش ته تغاری باشه :|
وقتی ب دنیا اومدم داداشم یه هفته قهر میکنه میره خونه مامان بزرگم اینا.. دلش داداش میخاسته :|
من تو فامیلم بسیار محبوب بودم:
دو سالم ک میشه یکی از اقوام بنده رو میچرخونه و در همین حین دستم ول میشه و با دماغ میرم تو لوله بخاری :|
به پنج سالگی ک رسیدم کارم دست و پنجه نرم کردن با سوسکایی بود ک مامان بزرگم ب بهونه شکلات میزاشت کف دستم :| (خدا رحمتش کنه)
هفت سالگی جنگیدن با حرفای ترسناکی بود ک اقوام برام میگفتن تا بترسم :|
از هفت سالگی ب بعد بنده همیشه مقصر دعوا ها شناخته میشدم چون از همه کوچیک تر بودم:|
همچنان بنده مقصر دعواها شناخته میشم... منتها دلیلش فرق کرده:
الان بزرگترم :|
آی ام مظلوم @_@
ديروز با مامانم رفتيم فروشگاه،يه عدد دختر بچه ٤-٥ ساله گودزيلاي خوشگل با موهاي حالت دار بلند طلايي و تپلي هم با مامانش اونجا بودن،منم كه عاشق بچم!
رفتم پيششون
من: چ دختر نازي اسمت چيه؟
اون: گلسا،ولي ميتوني گلي صدام توني
من : o_•
من: عزيزم چه شيرين زبون،شعرم بلدي بخوني
گلسا: بعله!خوشگلمو خوشگلم دل ها گلفتالمه
مامانش يه چشم غره بهش رفت
گلسا:توي اين خواستگالا كي ميشه دوماد ايشالا؟!
يه نگاه به مامانش كرد گفت اينم نه
اها!مستمو مستم تو فاز دنسم
اين سري ديگ مامانش بغلش زد بدو بدو رفتن بعد تو اين فاصله گلسا هي بوس ميفرستاد واسم!
يعني خدا نجاتمون بده از دست اين دهه نودي هـا!
یه بارم مرض گرفتتم توی گروه رفقام، دبیر ادبیاتمونو اد کردم بعد دوباره مثل شاسکولا ریمووش کردم.... D:
عمه جان حلالم کن :)
فاطــஜـمهــــ&
چند سال پیش یه استاد داشتیم به اسم دکتر رضایی خیلی ادم گیر و صدالبته خوشتیپی بود و همیشه میگفت پزشک باید شیک پوش و منظم باشه و موهاش مرتب باشه بیشتر روی مو تاکیید میکرد میگفت مریض به ریخت پزشک توجه میکنه.(چندبار بخاطر مو و لباس شلخته منو با لگد انداخت بیرون هپلی هم خودتونید)یه مدت همه کلاساش رو کنسل کرد و وقتی برگشت همه از تعجب این شکلی شدیمo_Oدکتر رضایی کچل کرده؟مگه داریم؟مگه میشه؟عاغا ما همه رفتیم تو فکر که چی شده این انقد موهاشو دوس داشت حاضر بود بچش بمیره یه تار موش نیوفته.از فرداش شایعه شروع شد یکی میگفت با دختر گرفتنش سرشو تراشیدن یکی میگف با ماشین ادم زیر کرده...هر کسی یه چیزی میگفت.
ماکلا بیخیال شدیم گفتیم به ماچه و با اکیپمون(منو،علیرضا و ممدو حامد و سهیلا و زری و فاطی.مخاطب خاص ماصم نیستیم رفیقیم)زدیم بیرون و رفتیم کافی شاپ ولی فاطی نبودش فاطی خیلی فضوله بهش میگیم فاطی نیوز کلا تمام اخبار صحیح دانشگاه و بیمارستان زیر دست اینه.یه نیم ساعتی گذشت و فاطی هم اومد ولی حالش گرفته بود حامد گف چته یهو بغضش ترکید حالش که جا اومد شرو کرد به تعریف که چرا دکتر رضایی کچل کرده گویا یکی از بیمارای سرطانیش که بچه بوده چون موهاش میریخته خواست با ماشین سرش رو بتراشن نمیزاشته استاد هم رفته ماشین رو داده به اون بچه اول استاد رو کچل کردن بعدش بچه رو.همه ساکت بودیم من که داشتم بخاطر فکرای بیخود و شایعات دانشگاه از خجالت اب میشدم بقیه بچه هارو نمیدونم.ولی از کلاس دکتر رضایی یاد گرفتم یه پزشک باید از همه چیزش بگذره.حالا چه باارزش چه...
- عشق جان کاش خدا از شما ۲ تا می آفرید ❤__❤
+ چرا ؟ دوست داشتی از من تعداد بیشتری کنارت بود؟
- نه آخه میدونی این حجم از بیشعوری که شما داری اگه تو ۲ نفر تقسیم میشد اونوخ نرمال بود ^__^
الآن قهره×_×
نه میخوام بدونم من حرف بدی زدم؟
آشتی باش عشق جانღ
زهرا ام کهـ:)
❤650❤
بچه ک بودم وقتایی ک با دوستام وسطی بازی میکردیم..
اون موقع هایی که همه هم تیمیام شکست میخوردن و من باید تا ده تا جاخالی میدادم تا تیممو نجات بدم..
همیشه وقتی توپ بهم میخورد حتی اگه تیم حریفم متوجه نمیشد اعتراف میکردم...
وقتی بچه های هم تیمیم باهام چن مدت قهر کردن. فهمیدم باید دروغ بگم..
یکم بزرگتر ک شدم تو مدرسه با یکی دعوام شد و وقتی معلم پرسید کی بود ک دعوا کرده؟
بازم اعتراف کردم... وقتی کلی دعوام کرد فهمیدم ک باید پنهان کاری کنم..
به دبیرستان ک رسیدم.. بیرون از خونه دروغ گفتم.. تو مدرسه دروغ گفتم...
اما هرگز هرگز به خونوادم دروغ نگفتم...
چون هیچ وقت سر صداقت تنبیهم نکردن...
خواهر زادم شایان 5سالشه.از گودزیلا و دایناسور و هشت پا و هر موجود خرکیه دیگه پیشی گرفته.
یه روز قرار بود با بچه های اکیپمون بریم بیرون دقیقا همون روز شایان رو سپردن دست من که برن خرید هرچی گفتم من میخوام برم بیرون گفتن اینم با خودت ببر.
منم استرس اینکه این توله سگ آبروم رو نبره داشت میکشتم.بهش گفتم:شایان دایی رفتیم بیرون مودب باشی اذیت نکنی،خر نشی پیش دوستام بهم بگی دایی شاشو(داستان داره این خودش میگم بعدا).
شایان:دایی باید ببریم شهربازی ها^_^
من:باشه کره خر:|
حالا رفتیم پیش بچه ها همه هی قربون صدقش میرفتن زری و سهیلا رژ مالیش کردن.ممد براش بفک خرید اینم مودب بود پیش خودم گفتم دمت گرم چه با معرفته.
حامد بهش گفت شایان بلدی یه شعر بخونی برامون
شایان:اره عمو
همه منتظر یه توپ دارم قلقله بودیم که شایان شروع کرد:دیشب اومدم درخونتون نبودی راستشو بگو کجا رفته بود
همه ماo_O
شایان^_^
شاهین تو روحت با این بچه بزرگ کردنت:|||
٥سالم بود با دختر عموم رفته بوديم خونه مامان بزرگم،بعد مامان بزرگم ميخواست بره روضه مارو سپرد به عمو مجردم!و خيلي تاكيد كرد كه اتاق اخري كه كه سبزي خشك كرده نريم!لازم به ذكر است دنيا رو اب ببره عموي من همچنان خوابه رفت گرفت خوابيد!
خلاصه ما كلي ورجه وورجه كرديم حسابي گرممون شد
رفتيم كولرو زديم بعد دوباره پاشديم قايم موشك بازي كنيم، داشتم دنبالش ميدوئيدم رسيديم به همون اتاق مذكور،
در تراس باز بود باد كولرم زده بود همه سبزيا ريخه بود تو تراس خاكي!
اصلا قابل استفاده نبودن ديگه!
هيچي ديگ بچه ٥ساله فك ميكنه هر چيز سبزي سبزيه!
دختر عموم مسئول تر وتميز كردن صحنه جرم شد منم رفتم از تو باغچه يه عالمه برگ چيدم شستم بعد ٢ تايي نشستيم با حوله مامان بزرگو عموم خشكشون كرديم بعد ديديم سايزشون خيلي بزرگه با قيچي ريز ريزشون كرديم
و خيلي خوشحال و سرحال رفتيم كارتون نگاه كنيم!اصلا ا درصدم فك نميكرديم مامان بزرگ بفهمه!
بنده خدا مامان بزرگم بعد از ديدن اون سبزيا ديگ نتونست كمر راست كنه!
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 20394
کل بازدید: 531534316










