دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 231787

تاریخ انتشار : خرداد 1396

٥سالم بود با دختر عموم رفته بوديم خونه مامان بزرگم،بعد مامان بزرگم ميخواست بره روضه مارو سپرد به عمو مجردم!و خيلي تاكيد كرد كه اتاق اخري كه كه سبزي خشك كرده نريم!لازم به ذكر است دنيا رو اب ببره عموي من همچنان خوابه رفت گرفت خوابيد!
خلاصه ما كلي ورجه وورجه كرديم حسابي گرممون شد
رفتيم كولرو زديم بعد دوباره پاشديم قايم موشك بازي كنيم، داشتم دنبالش ميدوئيدم رسيديم به همون اتاق مذكور،
در تراس باز بود باد كولرم زده بود همه سبزيا ريخه بود تو تراس خاكي!
اصلا قابل استفاده نبودن ديگه!
هيچي ديگ بچه ٥ساله فك ميكنه هر چيز سبزي سبزيه!
دختر عموم مسئول تر وتميز كردن صحنه جرم شد منم رفتم از تو باغچه يه عالمه برگ چيدم شستم بعد ٢ تايي نشستيم با حوله مامان بزرگو عموم خشكشون كرديم بعد ديديم سايزشون خيلي بزرگه با قيچي ريز ريزشون كرديم
و خيلي خوشحال و سرحال رفتيم كارتون نگاه كنيم!اصلا ا درصدم فك نميكرديم مامان بزرگ بفهمه!
بنده خدا مامان بزرگم بعد از ديدن اون سبزيا ديگ نتونست كمر راست كنه!