بعد اون قسمت از خندوانه که مهران غفوریان توش بود یاد خودم افتادم که جوجه اردک خریده بودم هی میزاشتمشون تو آب هی غرق میشدن هی میکشیدمشون بیرون نفس میگرفتن دوباره مینداختمشون تو آب
خاطرات خنده دار
حدودا ابان ماه بود مدرسم عوض شده بود کلاسم طبقه بالا بود پامم توگچ بود هنوز ساعت تفریح بود من رفتم یه دلستر گرفتم بعد اومدم برم تو کلاس چون عصا هامو نیوورده بودم لنگ میزدم بعد که رسیدم سرکلاس یکی از رفیقام داشت چشمو ابرو واسم میومد منم دم در داشتم بهش چشمک میزدم یهو دیدم معلمم سره کلاسه اونم معلم ریاضی من یه دلستر تو دستم بود لنگان لنگان میرفتم معلمم نمیدونست که من پام تو گچه @_____T
الان که فکرشو میکنم مثه یه ادمه مستو پاتیل افتادم تو کلاس
به نظرتون معلمم در موردم چه فکری میکنه؟ T______T
رفته بودیم کبابی نشستیم و فکر کردیم چی سفارش بدیم
یه دقیقه ک گذشت دیدیم صدای میو میو گربه از توی اشپز خونه میاد
گوشمون رو تیز کردیم یه دفعه صدای جیغ گربه اومدo_O
این گربه بدبخت داشت فرار میکرد اشپز دنبالش
حالا جالب اینجاست همه داشتن نگاه میکردن
ب بابام گفتم گوشت گربه طبخ میشه اینجا؟ o_O
اشپزه دید ابروریزی شده اومد از همه معذرت خواهی کرد
و گفت که گربه از پنجره اومده و خواسته بیرونش کنه
منo_O
بابام o_O
ملت در حال خوردن کبابo_O
اشپز:(
گربه شیطون^_^
اخرشم بابام گفت پاشیم بریم هندونه بخوریم بهتره ¤_¤
آبجیم_معلومه چن وخته بی حوصله ایا...ریختی بهم
من_چطور¿¿¿؟؟؟
_ناخُنات...قبلا روبه موتم بودی نمیذاشتی بلند شن...چت شده؟؟؟
یه نگا به انگشتام کردم...
من_قبلا اینقد دقیق نبودی...
اون_بحث دقیق بودن نیست...اینقد میشناسمت که همه کاراتو به دلیلش برسونم...
من_o_O...گرفتی منو؟؟؟چرا فلسفی حرف میزنی؟
اون_خودخوری نکن...بگو چت شده؟؟؟عاشق شدی؟
یه آه کشیدم...
من_میدونی مرضی...
اون_جونم؟
یه آه دیگه...
من_دارم تو برزخ دست وپا میزنم
اون_نبینم غمتو...چی شده؟
یه آه جانسوز دیگه...
من_ناخن گیرمو گم کردم...
اون_o_O...
من_^__^...
چن تا فحش نثارم کرد...
پارچ آبم خالی کرد روم...
چن وختم بام قهربود...
ولی فک نمیکردم انقد بشناستم...
خواهر داشتن...خعلی معرکه اس.
(^_<)F:M:Z(>_^)
تولد شایان خواهر زادم بود آبجیم گفت دوستاتو دعوت کن ماهم که بی اکیپ تکون نمیخوریم گفتم دخترم توشونه ها گف باشه. خلاصه روز تولد بچه ها اومدن و فک وفامیلم جمع شدیم وسط تولد حسنا(آبجیم) گف بیا آشپزخونه من رفتم دیدم با مامانم وایسادن حرف میزنن یا خدا باز چی قراره بشه نميدونم. یهو حسنا گفت حسین تا کی میخوای ول مجرد بگردی ها؟
من:حسنا ول کن تروخدا بابا من زن نمیخوام تو چرا همش گیر ميدي
حسنا:غلط کردی،ميگم حسین این سهيلا خوشگله ها همکلاسیتم هس باش حرف بزنم
مامانم:نه سهيلا هم مثل خودش زیاد اسگل بازی در مياره بچشون ناجور در مياد.من در اون لحظهo_O
حسنا:خوب زهرا خوبه ديگه دختر ساکتیم هس
مامانم:دختر مردم ماشالا به این خانمي میخوای بدبختش کنی؟؟
حسنا:آخ راس میگی (یعنی مهر و محبت موج مکزیکی ميره ها)
حسنا یهو گفت خوب شهين و بگیر (شهين خواهر شوهرشه)
من:حسنا ول کن این شهين و بابا اون 180وزنشه 80مستقیم وزن دماغشه. وقتی ميره مانتو بخره ميگه چادر نیسان دارين.
حالا من داشتم همینجوری میگفتم یهو یکی از پشت گفت:خیلی بی شعوری و صدای گریه. بعله شهين خانم پشت سر ما بود رفت همشو به شاهین دومادمون گفت اونم دو روز با موتور دنبال میکرد.
اینم از زن گرفتنشون واسه ما-_-
سه چهار سالم بود، بچه اول بودم تو خونه حوصلم سر می رفت بابام منو می برد مغازه اش...بعد هر مشتری ای که براش میومد نسبت به من یه جور اظهار نظر می کرد. یا اگه نمی کرد من راجع بهش اظهار نظر می کردم...
مثلا یکی اومد، من به بابام: هههههه! بابا این آقاهه چه قدر سیبیلاش گنده اس!
بنده خدا رفت سیبیلاشو زد :/
هنوزم که هنوزه بعد ده سال بابامو می بینه میگه یه بچه داشتی خیلی شر بود؟
حالش خوبه؟ :/
یه همچین تاثیری من دارم تو جامعه! D:
یکی دیگه هم اومده بود، بعد بابام در دسترس نبود...منم فوری رفتم پیشش گفتم بابا بیابیا واست پُشدری (مشتری) اومده... :/
هنوزم که هنوزه بابام بهش میگه پشدری :/
کلن اسباب خنده ی ملتو زیاد فراهم می کنم D:
فاطــஜـمهــــ& ...
هفته اول دانشگاه تازه کلاسها شروع شده بود
استاد اومد سر کلاس
یکی از بچه ها داشت با بغل دستیش حرف میزد
یهو استاد گفت خانوم خیلی حرف میزنی قیافت هم برام خیلی اشناست
دختره برگشت گفت نه خانوم اونی که شما میگین خواهر دو قلوم بود من اصلا از درستون نیفتادم
کلاس رفت هوا:))))))
من :))))
دختره *_*
استاد O_o
نتیجه :از هیچ درسی نیفتید ضایع میشین :)))
دیروز با یه آتئیست داشتم بحث میکردم ، یه خط در میون میگفت به خدا من به هیچی اعتقاد ندارم :)))
هوالحق
جونم براتون بگه ما خانوادگی سه تا خاله ها و شوهرخاله ها به همراه بچه ها رفته بودیم مشهد چندسال پیش
غروب رفتیم ترمینال و بعد چند ساعت معطلی سوار اتوبوس شدیم . دیر شده بود و راننده نگه نمیداشت . شوهرخاله ما هم دیگه غذا رو گذاشت وسط و شام رو کشید تو بشقاب ها و دست به دست میداد . (ما معمولا واسه کم شدن هزینه غذارو خودمون درست میکردیم و میرفتیم پارکی باغی بوستانی میخوردیم ) کلا نصف اتوبوس ما بودیم . و تو اون تاریکی ... دلم سوخت واسه مسافرهای دیگه ... بیچاره ها منتظر غذا بودن :|
عاغا یه بارتو مدرسه برف اومدچه برفی موقع زنگ تفریف فک کنم یه ۶۰ نفری داشتن با گلوله برفی منو هدشات می کردن (منم کاریشون نداشتم از بس با جنبم ) موقعی که رفتیم تو کلاس من سر صورتمو تمیز کردم حالایکی ازین هشتادیا بم گفت تو چرا سر تو تمیز میکنی در حالیکه میدونی زنگ بعد دو باره برفی میشه منم گفتم تو چرا ک*نتو میشوری درحالی که میدونی دوباره پر ع*ن میشه
فککنم یه ماهیه نیومده سرکلاس ...
اقو شب شد و خالم اینا اومده بودن خونه مون بخوابن . بعد این خاله ی ما به شدت از تاریکی میترسه . حالا مکالمات ما در نصف شب
+ خاله تو شبا تنها نمیترسی میخوابی ؟
- نه خاله چطور مگه ؟؟
+ اخه اینجا تاریک میشه ی جوری میشه
- مثلا چه جوری ؟؟
+ یه جوری دیگه ادم میترسه
- من که شبا تنها نیستم رفیقام بهم سر میزنن
+ کدوم رفیقات ؟؟ من دیدمشون ؟؟
- نمیدونم شاید دیده باشی
+ خب مشخصات شونو بگو
- باو همونا که چشماشون قرمزه دی..
جاتون خالی چنان جیغی کشید کل ساختمون و محل ریختن ببینن چی شده .
تازه شم وقتی ماجرا رو گفت به پسراش چنان ریختن سرم مث سگ زدنم دیگه تجربه شد از این شوخی ها با کسی نکنم
فک و فامیله داریم ؟؟؟ :|
شاید باورتون نشه ولی منکه دنیا اومدم تا۵سالگیم مامان بابام سرم دعوا میکردن
مامانم ب بابام میگف تقصیر توبود اون میگف نه تقصیر خودت بود
الآنم ک در خدمت شمام :)
زهرا ام کهـ:)
❤650❤
داشتم راز بقا میدیدم...
باخودم فک کردم من اگه حشره ام بودم حتما...
سوسک سرگین میشدم...
زندگیم میشد پشکل گوله کردن و قل دادنش...
حتی رفیقمم می اومد میگفت: پاشو بریم سرکوچه ر*ی*د*ن...زود باش تا بقیه حمله نکردن دوتا تروتازه گوله کنیم...
بعدم حتما درحالی که با پاهای عقبم سرگین قل میدادم آهنگم میخوندم...
اگه شادم اگه خوشحالم واسه اینه که پشتم پشکل وسرگینه...
تف به این شانس...)~_~(
بابام میگه دبیر زبان دوم راهنماییمون وقتی میومد سر کلاس بمون میگفت:
سلاااام دخترای خوب ننه حوا
بعد شروع میکرد به درس دادن
D:
...بسم حق...
آقا ما با کل فک و فامیل پدری و مادری خراب شدیم داخل باغمون و خیرسرمون خواستیم یه ناهار بخوریم
منم قبل رسیدن یه شارژ خریدم که بعدا بسته نت بگیرم حوصلم قیلی ویلی نره
منو عمو و شوهر عمه و پسر عمم رفتیم کباب کنیم منم گوشی و شارژ رو در اوردم و واردش کردم آخرش بجای اینکه شارژ رو بندازم زمین حواسم نبود گوشی رو انداختم زمین و خورد و خاکشیر شد
هیچی دیگه جنازه عموم رو با برانکارد بردن
پسر عمم دوسه تا سکته قلبی و مغزی رو رد کرد
شوهر عمم هم مفقود شد و از سرنوشتش هزچ خبری نیست
نکته:به خودت بخند خووو حواسم نبود نگو برای خودت پیش نیومده که با جفت پا میام تو حلقت
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 20394
کل بازدید: 531535925










