دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 231958

تاریخ انتشار : خرداد 1396

میخام از بچگیام براتون بگم :
عاغا ما نطفه ای بیش تو شیکم مامانمون نبودیم ک خاطرات شیرین کودکیمون شروع شد :|
ازین موضوع ک من کلا ناخاسته بودم بگذریم میرسیم ب اینکه:
بنده انقدر بین اعضای خانواده محبوب بودم ک خواهرم هر روز سه با میرفته مسجد و بعد نماز برام دعا میکرده... دعا میکرده ک من دنیا نیام خودش ته تغاری باشه :|
وقتی ب دنیا اومدم داداشم یه هفته قهر میکنه میره خونه مامان بزرگم اینا.. دلش داداش میخاسته :|
من تو فامیلم بسیار محبوب بودم:
دو سالم ک میشه یکی از اقوام بنده رو میچرخونه و در همین حین دستم ول میشه و با دماغ میرم تو لوله بخاری :|
به پنج سالگی ک رسیدم کارم دست و پنجه نرم کردن با سوسکایی بود ک مامان بزرگم ب بهونه شکلات میزاشت کف دستم :| (خدا رحمتش کنه)
هفت سالگی جنگیدن با حرفای ترسناکی بود ک اقوام برام میگفتن تا بترسم :|
از هفت سالگی ب بعد بنده همیشه مقصر دعوا ها شناخته میشدم چون از همه کوچیک تر بودم:|
همچنان بنده مقصر دعواها شناخته میشم... منتها دلیلش فرق کرده:
الان بزرگترم :|
آی ام مظلوم @_@