دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

فانتزی من اینه

  76096

یکی از هزارون فانتزیام اینکه یه کارت بانک جادویی داشتم عاقاااااااااااا آخ آخ آخ هر دلم میخواست میخریدم کارت و میزدم تو صورت فروشنده می گفتم هر چقد قیمتشه بکش ......... ای خدا میشه یه همچین کارت بانکی بهم بدی ؟؟؟؟؟؟ عایا میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  76079

فانتزی من اینه ک برم توی باغچه خونمون و در حالی ک دارم گل میکارم یه صندوقچه پیدا کنم که توش اسناد مربوط به سر راهی بودنم باشه...

  76064

همیشه یه فانتزی داشتم که تو ش یه ارتش تحت اختیارم بود که با هاش خاورمیانه میگیرم بعد معشوقم {نامرد , کصصصصصصصافططططت } میرفت با فرمانده دشمن ازدواج میکرد بعد من بد بخت افسرده میشدم با یه کتلت زنی میرفتم نصف ارتش دشمن رو میکشتم {I FUCK THAT SOLDIRERS} ولی در آخرین لحظه که فرمانده دشمن رو میکشتم معشوقم میاد و میگه :((راحت شدی!! دوست ندارم ...)) و من : O0O با همون کتلت زنی میزنم تو قلبم و ...
I DEAD ...
لایک 100 : برو با این فانتزیات
لایک 200 : هیییییییییییییییییییی هی هیی هییییی خخخخخخخ مفففففف
لاک 300 : هههههههههههه
لایک 400 : منم داشتم
لایک 500 : You Are Crazy
لایک 800 : بازم بفرست.

  76057

یکی از فانتزیام اینه که برا یه بارم که شده این ایرانسل لهنتی بهم اس نده(اغا الان فهمیدین خط من ایرانسله؟)اخه من میخوام تنها باشم کیو باید ببینم!!!!!!فقط در ادم شور و شعف ایجاد میکنه که یکی بهت اس داده بعد میبینی مزاحم همیشگیت بله ینی اقای ایرانسله.(اره داداش من میدونم ایرانسل پسره)خخخخخخخخخخخخخخ
هر کی موافقه روی اون لایک بکیلیکه لطفا

  76055

فانتزيم اينه كه تو واشنگتن يه طوفان سهم گين بياد وكاخ سفيد و خراب كنه بعد اوباما چون قدرتشو از دست داده هيچ كي ديگه تحويلش نگيره بعد بياد به ايران اعلام پناهندگي كنه.بعد ايران هم ناز بياد بعد بگه به شرطي كه زنگ بزني تحريما رو لغو كنن اونم از خداش باشه و تحريم ها لغو بشه بعد همه چي عرضون بشه و بعد من همرو با يه بوسه مهمون ميكنم!!!!
ولي دور از شوخي اميد واريم هيچ جا ظوفاني نياد كه جايي خراب شه و هم چنين تحريم ها لغو شه!!!! جوووووووووونمون در اومد!!!

  76050

فانتزیم شده...
یه روز که دارم پیانو مینوازم و با صدای دل انگیزم اهنگcom and save me/ im so lonely
رو میخونم دختر همسایمون بشنوه و عاشقم بشه....
اما حیف
نه پیانو بلدم و نه صدای خوبی دارم...
حالا اینا به کنار درد اصلیم اینه ...
همسایه هامون اصلا دختر ندارن....:D

  76031

یکی از فانتزی های دست نیافتنیم تا به امروز اینه که
امتیاز های مثبت 4 جوکم 4 رقمی بشه!!!!
لایک = آخ اگه بشه چی میشه!!!!

  76005

یکی از فانتزی های من اینه که با دوست دخترم و یکی از دوست های مدرسه ام سوار قایق بشیم بعد یه نیروی بیگانه بیان برامون فرمانده شون بگه باید یکی از این دو تا رو بندازی تو آب بعد یکم مکث کنم خیلی محکم بگم خودم میپرم بهد بپرم تو آب هیچی دیکه تو افق دریا باید محو بشم
هر کی با کار من موافقه بکونه اون لایکو
مرسی

  75999

یکی از فانتزیام که هیچوقت بهش نمیرسم اینه که یه داداش بزرگتر داشته باشم که خیلی با هم صمیمی باشیم و کلا خیلی دوسم داشته باشه و اینا...
ببرتم بیرون...باهاش دعوا بگیرم بزنمش ولی هیچی نگه...برام لواشک بخره...
هعــــــــــــی...
بعد یه روز بفهمه مخاطب خاص دارم به من که نمیتونه چیزی بگه شماره شو از گوشیم ورداره بهش زنگ بزنه بگه دور آبجیمو خط بکش مخاطب خاصمم برگرده بگه نـــــــــــه اون زندگی منه...
بعد باهم قرار بذارن تو کوچه دعواشون بشه درحد کتک کاری و اینا منم به طور کاملا اتفاقی از اون کوچه رد بشم ببینمشون مخاطب خاصمم که دستش تو دماغ داداشم بوده(داشته مشت میزنه تو محاسباتش اشتباه میکنه ^_^ )نگاش به من بیفته و همینجوری خشک شه بعد داداشمم خط نگاهشو دنبال کنه و متوجه من شه بیاد سرم داد بزنه برو خونه منم با بغض بگم نمیرم داداشم دستشو بلند کنه که بزنه تو گوشم مخاطب خاصم بیاد جلوش بگه نمیذارم بزنیش بعد برگرده طرف من بگه تو برو اگه کاری کرد به خودم بگو میدونم چیکار کنم منم چش غره برم به هردوشون برم ته کوچه محو شم تمام مدتم اشکم همینجوری صورتمو آبیاری کنه...
هی خــــــــــــــــــــدا!!
میدونم خنده دار نبود...فقط فانتزیم بود که از بچگی سر دلم مونده
لایک=خوب میشی ان شاءالله!

  75973

یکی از فانتزیام اینه که افق مال من شه و داش عباس بیاد که خودش و سلنا رومحو کنه و موقع محو شدن بیاد بگه:شوکا... آبجی... این شلوارکوردی یادگاری از من وسلنائه‏!حالا که داریم محو میشیم میدیمش به تو‏(بعد یه نگاه خبیثانه به سلنابندازه‏)وبه من بگه:برو باجاستین حالشو ببر بعد سلنا که طاقت نداره من باشلواره عباس که بهمم میاد و نازمیشم برم پیش جاستین باعباس بهم بزنه و شلوارو ازم بگیره و خودش بپوشه بره پیش جاستین،داش عباسم با تیریپ غم بره بالا سن و بخونه:تو باصد تا دروغ اومدی اینجا... هیشکی تورو دوست نداره... حالا همه وسط لب کارون چه گل بارون.. بزنید کف قشنگه رو به افتخار داش عباس

  75955

یکی ازفانتزی هام اینه که یه روزی کشورمون بتونه امریکاروتحریم کنه بعله من عاشق ایرانم بزن اون لایک قشنگ روبه افتخارکشورعزیزمون

  75933

یکی از فانتزی های من اینه که بدونم که کی برنامه های امتحانی پیش دانشگاهی هارو میریزه بعد برم از وسط دو نصفش کنم خو اخه لامصب ما چه جوری این درسا رو بخونیم با این برنامه هاتون .والا به قران با این نوناتون

  75913

عباص به من نگاه کنه ببینه نیستم.بعد آژیر خطرو به صدا در بیاره.من درحالی که رفتم همه چیو به سلنا گفتم و یه سیلی محکم خوردم(سلنا دستِ بزن داره)نوچه های عباص بیان منو سلنارو بگیرن بعد زندانیمون کنن.بعد در حالی که عباص بابای سلنارو شکنجه کرده و کلیدو ازش گرفته جاستن با لگد درو باز کنه و در حالی که تو دوتا دستش اصلحه داره و شلیک میکنه و صحنه آهسته شده(صحنه رو تجسم کنید)بیاد مارو باز کنه و عباص به افرادش منو نشون میده بگه: شلوار کردی ندیده ها همین که داره دستشو به طرف شلوار کردیش میبره سلنا بگه علیرظا مواظب باش بعد من جاخالی بدم و عباص فرار کنه و منو جاستینو جیم کری(خیلی اصرار کرد اونم بازیش بدیم) دنبال اون بدویم و تو یه بن بست گیرش بندازیم.بعد اون یهویی جلدشو عوض کنه تبدیل به یه خفاش بشه پرواز کنه بره.هیچی دیگه الآن همه دنبال یه خفاشیم که شلوار کردی پوشیده.پایان قسمت اول

  75912

یکی از فانتزی هام اینه که توی عروسی عباص و سلنا،عباص منو که بهترین دوستشم دعوت بکنه توی عروسی بعد توی راه همین جوری که دارم راه مییرم(خوب ماشین ندارم)یهویی جاستینو میبینم که داره گریه میکنه.ازش میپرسم چته بچه؟میگه:هی...این عباص عشق منو دزدید....زندگیمو دزدید...همه چیمو دزدید....هـــــــــــــی ..... بعد من بگم غصه نخور سلنا نشد اینا(inna)اینا نشد اونا اصن خود این نیکی میناژو برات میگیرم..... بعد اون شاد و شنگول بشه و از شلوار کردی عباص که از جنگ های قبلی به غنیمت گرفته بود دوتا بال دربیاره بره .بعد من که رسیدم به عروسی،عباص بیاد یه عاروق بزنه تو چشمام بگه خوش اومدی....صفا آوردی... بعد من درحالی که میزنمش سلنا بیاد بگه واااای علیرظا اومدی....بعد عباص به من بگه بیا یه چیزی نشونت بدم.بعد بریم پشت صحنه(صحنه عروسی)و عباس یه عاروق بزنه تو دیوار و یه راه مخفی باز بشه(جدیدترین سیستم امنیتی).بعد منو به یه جای بزرگی ببره و بگه اینو میبینی؟این بزرگ ترین سلاحیه که بشر به خودش دیده.با این سلاح همه دنیا به زانو در میان.ولی کلید این سلاح دسته بابای سلناست.بعد اینا(inna) وارد شه یه خنده شیطانی بکنه بگه عباص....اون دوسته خول و چلت که میگفتی اینه؟بعد ((بقیه در پست بعدی))

  75854

هميشه فانتزيم اين بود كه مشهوربشم و براى رسيدن بهش همه كارى كردم:دى
و اما داستان مشهورشدن من
بچگيام دوس داشتم يه جنگجو باشم بخاطرهمين رفتم كاراته كارشدم
بعدازبچگيام ميخواستم بازيگر شم رفتم تئاتركار كردم
بعدازبعد از بچگيام خواستم دانشمند بشم رفتم رشته رياضى،كلاس نانو و هزارتا بدبختى ديگه
بعدش تصميم گرفتم شاعر بشم:دى
الان من شاعرم شعر ميگم ولى نميخوام كتاب چاپ كنم تا گمنام بمونم
عجب آدم ذهن درگيريم من
راستى هنوز مشهورنشدم خيلى سخته لامصب
(مهشيد)