دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 75912

تاریخ انتشار : خرداد 1392

یکی از فانتزی هام اینه که توی عروسی عباص و سلنا،عباص منو که بهترین دوستشم دعوت بکنه توی عروسی بعد توی راه همین جوری که دارم راه مییرم(خوب ماشین ندارم)یهویی جاستینو میبینم که داره گریه میکنه.ازش میپرسم چته بچه؟میگه:هی...این عباص عشق منو دزدید....زندگیمو دزدید...همه چیمو دزدید....هـــــــــــــی ..... بعد من بگم غصه نخور سلنا نشد اینا(inna)اینا نشد اونا اصن خود این نیکی میناژو برات میگیرم..... بعد اون شاد و شنگول بشه و از شلوار کردی عباص که از جنگ های قبلی به غنیمت گرفته بود دوتا بال دربیاره بره .بعد من که رسیدم به عروسی،عباص بیاد یه عاروق بزنه تو چشمام بگه خوش اومدی....صفا آوردی... بعد من درحالی که میزنمش سلنا بیاد بگه واااای علیرظا اومدی....بعد عباص به من بگه بیا یه چیزی نشونت بدم.بعد بریم پشت صحنه(صحنه عروسی)و عباس یه عاروق بزنه تو دیوار و یه راه مخفی باز بشه(جدیدترین سیستم امنیتی).بعد منو به یه جای بزرگی ببره و بگه اینو میبینی؟این بزرگ ترین سلاحیه که بشر به خودش دیده.با این سلاح همه دنیا به زانو در میان.ولی کلید این سلاح دسته بابای سلناست.بعد اینا(inna) وارد شه یه خنده شیطانی بکنه بگه عباص....اون دوسته خول و چلت که میگفتی اینه؟بعد ((بقیه در پست بعدی))