دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 75999

تاریخ انتشار : خرداد 1392

یکی از فانتزیام که هیچوقت بهش نمیرسم اینه که یه داداش بزرگتر داشته باشم که خیلی با هم صمیمی باشیم و کلا خیلی دوسم داشته باشه و اینا...
ببرتم بیرون...باهاش دعوا بگیرم بزنمش ولی هیچی نگه...برام لواشک بخره...
هعــــــــــــی...
بعد یه روز بفهمه مخاطب خاص دارم به من که نمیتونه چیزی بگه شماره شو از گوشیم ورداره بهش زنگ بزنه بگه دور آبجیمو خط بکش مخاطب خاصمم برگرده بگه نـــــــــــه اون زندگی منه...
بعد باهم قرار بذارن تو کوچه دعواشون بشه درحد کتک کاری و اینا منم به طور کاملا اتفاقی از اون کوچه رد بشم ببینمشون مخاطب خاصمم که دستش تو دماغ داداشم بوده(داشته مشت میزنه تو محاسباتش اشتباه میکنه ^_^ )نگاش به من بیفته و همینجوری خشک شه بعد داداشمم خط نگاهشو دنبال کنه و متوجه من شه بیاد سرم داد بزنه برو خونه منم با بغض بگم نمیرم داداشم دستشو بلند کنه که بزنه تو گوشم مخاطب خاصم بیاد جلوش بگه نمیذارم بزنیش بعد برگرده طرف من بگه تو برو اگه کاری کرد به خودم بگو میدونم چیکار کنم منم چش غره برم به هردوشون برم ته کوچه محو شم تمام مدتم اشکم همینجوری صورتمو آبیاری کنه...
هی خــــــــــــــــــــدا!!
میدونم خنده دار نبود...فقط فانتزیم بود که از بچگی سر دلم مونده
لایک=خوب میشی ان شاءالله!