دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67620

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

رفـیقم تعریف میکرد این خاطره رو.. از زبون ِ اون براتون تعریف میـکنم
با رفیقم نشـسته بـودیم ..
همینجوری بدون مقـدمه با یه صـدای خـسته گـفت: هـــــــعـــی ... میخوام دمـاغمو عـمل کـنم
O_0
مــن: ^_^داداش چـرا ؟ حـیف نـیس خـدا وکـیلی ؟نـاموسن عـمل نـکن بـاو
یدفـــه رفـیقم با خوشحالی از جـاش پرید گفت:خـدا وکیلی ؟!!! یـنی دمـاغم خوشـکله بـه نظرت؟
مــن:نـععع داداش .. از اون نـظر نـگفتم حـیفه کـه ! بابا خـدا وکیلی این دمـاغ تو دعــوا خیلی بـه دردت میخوره ( :
سـلاح سردم کـه محسوب نمیشه دیگـه چی مـیخوای از خـدا ؟ ( :
رفـــیقم :عـــــــَه ! شـوخی نـکن !
بـعد صورتشو بـهم نزدیک تر کرده میگه :ببیـن الان دمـاغم خیلی بزرگ و استخونی نشون میده؟
مـــن با خـنده:بـکش اونــور بـاو صـورتم زخــم شـُد ( :
رفـیقم:لامـصب انقد شوخی نـکن مـیزنم تو دهـنـتا !!!
مـن :بـاشه داداش میدونم جنـبه داری بـهت میگم ^_^ راستی یه سوال دارم اگـه نپرسم از فضولی مـیترکم!بپـرسم؟
رفـیقم بـا عصـبانیت :بـپرس!
مـن:داداش مـیگم این ایـرانسل نـوک ِ دمـاغـتم آنـتن مـیده ؟ خخخخخخخخخخخ
عــاغا دراز کـشیده بودم رو نـیمکت داشتـم جـان به جـان آفرین تسلیم مـیکردم از خـنده ( :
یـنی به قدری عصبانی شده بود نارنجک بهش میدادی ضامـنش ُ مـیکشید میکرد تو حـلقم (:
دهـنمم می بـسـت ^_^