دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 232209

تاریخ انتشار : تير 1396

منو پسر عموم بچه بودیم حدودا هفت سالمون بود، مامانجون باباجونمون از مکه برگشته بودن سور داده بودن، خلاصه خونشون شلوغ پلوغ بود و اینا...
بعد من تو حیاط یه نگاه کردم دیدم یا خدا یه پیرمرده داره سیگار می کشه!!
(ما بچه بودیم فکر می کردیم کلن هرکی سیگار می کشه محکوم به فناست :/)
زدم به بازوی پسر عموم میگم: امیر! باید اینو نهی از منکرش کنیم (O_o)
پسر عموی ما هم متاثر...ما رفتیم یه کاغذ برداشتیم، روش چنتا علامت سیگار کشیدن ممنوع کشیدیم، بعد کاغذو با خط داغونمون پر از کردیم از جمله : لطفا سیگار نکشید! صد هزار بار!
بعد قدمون هم نمی رسید...(حیاط خونه پر از اقوام و خویشان بود) من رفتم رو موتور بابام وایسادم و کاغذه رو با گیره ی لباس وصل کردم به بند رخت روی دیوار :/
طولی نکشید که مجلس رسما به فنا رفت :/
خود آقاهه سیگاریه :)))))))
سیگارش:D
من و پسر عموم D:
باباجونم *_*

فاطــஜـمهــــ&