H.83 آقا چند روز پیشا دیرم بود سر خیابون که رسیدم اولین تاکسی که دیدم سوار شدم در تاکسی باز کردم نشستم درو چنان آروم بستم که خودمم نفهمیدم حالا مردم نفهمیده بود یه نگاه به چپو راستش کرد بعد صدای آهنگو زیاد کرد اول نفهمیدم چرا اینکارو کرد ولی بعد که بوش بهم رسید اصلا درحال بیهوش شدن بودم اونم به یکی راضی نبود انگار تندو تندو پشت سرهم ول میکرد منم دیدیم ضرفیتم تکمیل اگه یه ذره دیگه بمونم جان به جان آفرین تسلیم میکنم درو با شدت باز گردم با یه صدای / هههههههههه نفس گرفتم بر گشتم یه نگاه به راننده کردم بدبخت سکته کرده بود گفت/ فهمیدی؟
من/ صداشو نه ولی بوشو خیلی خوب بلعیدم×_×
داداش تخم مرغ خورده بودی ؟
/ آره
/ پ معلومه بچه پولداریاااا
/ نه به خدا ته مونده یخچال بود$_$
من×_×
راننده○_○
تخم مرغ^_<
خاطرات خنده دار
چند وقت پیش مامانم یه دورهمی گرفته بود با دوستاش،اینم بگم که خونه ما دوطبقس ومهمونی طبقه بالا بود.بعد خانوما میومدن زنگ میزدن ما درو بازمیکردیم میرفتن بالا.بعد از چند نفر یکی زنگ زد رفتم آیفونو برداشتم صدای همسایمونو شناختم ودرو باز کردم.بعد اومدم نشستم ورو به خواهرم گفتم خاک برسرشون واقعا!خب یچی بگیرین دستتون بیارین دیگه!مثلا یه جعبه شیرینی!چقد خسیسن.مثلا همین خانوم احمدی(همسایمون)!
بعد مهمونی مامانم با یه جعبه شیرینی اومد پایین وگفت اینو خانوم احمدی آورده!!!
نگو اون موقع هنوز تو راهرو بوده وحرف منو شنیده.وای که در حد مرگ خجالت کشیدم وحسابی آبروم رفت.البته بگم که من خدای سوتی های ضایعم.اگه این رای بیاره بازم ازین دسته گلام تعریف میکنم.
پند اخلاقی:هروقت خواستین پشت کسی غیبت کنین مطمئن بشین خودش اون دوروبر نباشه!;-)
یه چیزی میگم بین خودمون بمونه انصافا
اولین باری که رفتم خواستگاری انقدر استرس داشتم از دختره پرسیدم: شما مجردید؟
اونم انقدر هول شد گفت بله
ده دقیقه به گلای فرش خیره شده بودیم، من نفس نمیکشیدم
واقعی ،،،saeed hardboy
يادش بخير دبستان بوديم،معلم داشت مياورد پا تخته
يادمه تازه کسرها رو درس داده بوديم و معلممون يکی از دوستامو آورد پای تابلو که ازش بپرسه اينم هميشه خدا بلد نبود
معلم پرسيد صورت و مخرج کسر رو نشون بده،دوستم منو نگاه کرد که بهش برسونم،منم اشاره کردم به بالا و دست کشيدم رو صورتم،،يني بالايی کسره
معلم ديد منو،،،گفت صورتشو نشونش دادی مخرجشم اگ ميتونی نشون بده:))))))))
بعدها هرچی گذشت هی به عمق فاجعه پی ميبردم
دیشب داشتیم یوسف پیامبر میدیدیم اونجایی که آسنات گفت من به وصلت یوزارسیف و زلیخا راضیم:↓
بابام :ببین چه زن خوبیه حاضره شوهرش هوو بیاره سرش
مامانم:خوب یوزارسیف خاطرخواه داشت^-^
من=ایول به این جواب دندانشکن
بابام:حالا تو از کجا میدونی من ندارم؟؟
بعله دیگه حرف حساب جواب نداره الانم مامانم نشسته تا زلزله بیاد بمونه زیر آوار
قابل توجه که من تهرانیم
سه شنبه شب که زلزله اومد ما فرداش امتحان انشا داشتیم بعد قبل امتحان همش بحث زلزله بود همه توهم زلزله داشتیم بعد چند دقیقه که مراقبمون اومد همه سااکت یهو مراقب داد زد زلزلههه ما همه جیغ و داد نهمیا(خودم هفتمم)ریختن تو راهرو همه درحال فرار یهو مراقبمون درو بست گفت ساکت خانوممممم ما گفتیم خانوم زلزله اومده ما ساکت باشیم گفت بشینید ببینم من دارم میگم موضوع انشاتون زلزلهس شما روانی شدین ما اهم به طرز ضایعی نشستیم سر جامون
حالا نیم ساعت که گذشت همه بلند شدن رفتن بیرون من درجا خشکم زد جیغ زدم وای زلزله شده؟که یکی از هشتما گفت ساکت بشین ببینم توهمی روانی داریم میریم برگمونو بدیم
ینی سکته کردم بعد چند دقیقه تو حس بودم یهو میز لرزید دوباره جیغ نگو بغلدستیم میخواسته منو بترسونه میزو تکون داده
خلاصه یکارایی کردم نزدیک بود پرتم کنن از سر جلسه بیرون:)
دیروز متاسفانه تصادف کردم
از پشت زدم چراغ طرف شکست
پیچگوشتیو برداشتم رفتم پایین دیدم اونم با قفل فرمون اومد!!!
گفتم داداش این کارا چیه میکنی زشته
گفت کار تو زشت نیس پیچگوشتی اوردی
گفتم من اومدم چراغتو وا کنم برم یکی دیگه بگیرم بندازم ..لوازم یدکی نزدیک بود..
یه مکسی کرد بعد گفت منم اینو برداشتم فرمونو قفل کنم بیام با هم بریم
بعد جفتمون زدیم زیر خنده
اخرشم گفت ول کن داداش فدای سرت سوار شد رفت.
نکته : هر وقت تصادف کردین سعی کنید طرفو بخندونین خسارت نمیگره.
با داداشم رفتیم چادر بخریم . حالا واکنش های داداشم
چادر ملی :نیایش ، خفاش شب
چادر عربی : شبیه زنه مختار شدی
چادر شالدار : نیایش با پنگوئن نسبتی داری؟
چادر قجری : نیایش شبیه دختر ناصرالدین شاه شدی
حالا بدون خریدن چادر اومدیم بیرون
نیاوش : نیایش این همه چادر ! یکیشم نگرفتی !! یعنی خاعـــک
ديشب خواهرم اینا اومده بودن خونمون پسرش محمد مهدی سه سالشه همش داشت بالا پایین میپرید که یهویی گوزید بعد کاملا جدی برگشت به باباش گفت خاک تو سرت بابا از بس خونه میگوزی منم ازت یاد گرفتم یعنی دیگه ما پوکیدیم از خنده :)))))
یه دبیر دینی داریم..کلا عضلات صورتش کار نمیکنن..یه روز قرار بود بریم اردو..گویا باید وسط زنگ دوم میرفتیم که زنگ این خانم بود..ماهم رفتیم نشستیم سره کلاس..اینم شروع کرد به درس دادن..
هیچکی به درس گوش نمیداد...در این حد بود که وقتی پرسید:چه کسی بعد از پیامبر (ص) به امامت رسید؟
همه مثل ماست نگاش میکردیم..تازه سوالم برامون پیش اومد که مگه پیامبر اخرین امام نبود..
خلاصه وسط درس من شروع کردم به صدا دراوردن(بیب بیب بیب بیب بیب){تو مایه های زنگ موبایل}
اینم برگشت گفت کی گوشی اورده..ماهم گفتیم خانم هیچکی نیورده..
یه سه دقیقه گذشت..دوباره شروع کردم..(بیب بیب بیب بیب )همزمان منو دوستم شروع کردیم به تکوندن لباسامونو و جابه جا کردن کیفامون...(که مثلن ارهه ما گوشی اوردیمو الان میخایم خاموشش کنیم)
هیچی دیگه دببیر دینی مون و 2 تا معاوناموون بسیج شدن که کیفای مارو بگردن :)
هیچی دیگه همه ی کلاسارفتن سوار اتبوسا شدن و رفتن ... فقط ما مونده بودیمو و یه کلاسه دیگه که اونا تو حیاط بودن ...
منم حرصم گرفته بود که چرا ما دیر تر از بقیه بریم...گفتم:خانم بد نیست بقیه ی کلاسارو هم ببینین اخه شنیدم گوشی اوردن.. هیچی دیگه اون کلاسه تا نیم ساعت تو حیاط ایستادن..ماهم رفتیم محل اردو..اونجاهم بقیه ی کلاسارو نگه داشتن یه گوشه تا کیفاشونو بگردن ...ماهم خوش و خم به تتفریحموون ادامه ددادیم ....:))
.
.
.
ببخشید اگه طولانی شد ( اولین پستمه)
چند شب پیش؛نصفه شب شهر ما زلزله اومد...آغا من مریض بودم و سرشب دارو خوردم و اساسی خواب بودم... اصلا نفهمیدم زلزله کی و چطور اومد ولی اونقدری بود که کل خونواده فرار کرده بودن تو حیاط...صبح شد و تـــــــــــــــــااااازه من فهمیدم که چی شده...و همچنین میزان اهمیت و عزیزی خودمو فهمیدم؛چون رفته بودن تو حیاط و منو حتی بیدار نکردن...منم عصبانی بودم...
گذاشتم شب که شد رفتم بالا سر خواهرم گفتم بلند شو برو با این شلوار نخواب...گفت چرا؟چشه؟گفتم این خوب نیست؛شل و وله...خواستن زیر آوار درت بیارن و بکشنت بیرون شلوار از پات درمیاد و آبروی ما میره...آغا با لنگه دمپایی افتاد دنبالم و هی میگف بگو پناه بر خدا...
خودم خو از خنده خوابم نبرد ولی فهمید دفه ی دیگه موقع زلزله بیاد خواهر مریضشو بیدار کنه تا از این شوخی ها باش نکنم...
رفتم بانک دو تومن چک نقد کنم همش رو پنج تومنی داد...
گفتم: تراول بده میزنن ازم! گفت فرقی نداره بخوان بزنن میزنن!
گفتم خب تراول رو میذارم توی جیب شلوارم!
گفت بخوان بزنن شلوارتم در میارن میبرن!!!
واقعا بدون نسخه دکتر به بچتون دارویی چیزی نمیدین؟ من ۵ سالم بود آبریزش بینی داشتم بابام بهم ترامادول داد دو ماه تو کما بودم..
بابام منو نصیحت می کرد که حواست به اینایی که میان تو تلگرام پسرا رو گول می زنن و ازشون شارژ میگرن باشه یه موقع شارژ نفرستی
نمی دونست من خودم از هموناییم که میرم از بقیه شارژ می گیرم.
رفتم پیش روانشناس گفتم زندگیم به بن بست رسیده, گفت تو که تحصیل کرده ای, گفتم دیپلم ردی ام
گفت حداقل وضعت خوبه, گفتم بیکارم و بی پول
گفت خدا رو شکر کن سالمی, گفتم چشمام خیلی ضعیفه زخم معده هم دارم
دکتره یه سیگار روشن کرد گفت بمیرم برات داداش.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531600325










