خودش مارو add کرد
شروع به chatکرد
شوخی بیش از had کرد
راجب ما فکر بدbadکرد
حالاهم رفت ومارو rahat کرد
@خدا لشتت کنه... · ۲۶ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۳۷ رأی)
خودش مارو add کرد
شروع به chatکرد
شوخی بیش از had کرد
راجب ما فکر بدbadکرد
حالاهم رفت ومارو rahat کرد
تلنگر کوچکیست باران وقتی فراموش میکنی آسمان کجاست...
تسلیم نشو
هرگز ازساختن دنیایی که
میتونی ببینی منصرف نشو
حتی اگر دیگران توانایی دیدن آن رو ندارن
...
...
بعضی چیزهارو برای اولین بار باکسی تجربه میکنی که شایدتجربه اولش نباشه...
به بزرگی آرزوت فکر نکن ...
به بزرگی اونی فکر کن که قراره آرزوتو براورده کنه ...
پس بزرگ آرزو کن...
...اجـــازه نـــدهید رویاهــــــاتون فقط رویــــــــا باقی بمونه...
...موقع بازی پرتقال و اوروگویه گزارشگره میگفت رونالدو موقع مصاحبه گفته بود که پدرم بهم میگفت تو هیچ وقت موفق نمیشی وبعد رونالدو میزنه زیر گریه ...
حالامنم با خودم گفتم باباش بهش گفته تو نمیتونی و اینی شده که الانه اگه میگفت تومیتونی چی میشد:)
بالاخره بعد از چهار سال اه مردم ایران آرژانتین ومسی روگرفت...
یه چی میگم آخرش همگی بگید ایـــشــــــــــــــا الــــــــلـــــــــــه
امیدوارم دست رونالدو هم مثل مسی از جام جهانی دور بمونه .....
و
ایران به مراحل بعد راه پیداکنه.........
امروز کلاس زیست داشتیم و هیچ کدوم از ما نخونده بودیم . با ورود معلم به کلاس قبل از اینکه معلم حرفی بزنه یکی از نور چشمی های معلم بلند شد و گفت ما امروز امتحان دفاعی داشتیم و نتونستیم بخونیم...
بعد معلم صورتش قرمز شدوگفت یعنی خجالت بکشید دفاعی خوندن داره؟ وهرکدوم ازما جوابی بهش دادیم و معلم رومتوجه اهمیت درس دفاعی کردیم.بعد از مدتی درس دادن حرف امتحانات نوبت اول شد همه درحال گفتن نظرات و پیشنهادات درباره امتحان بودیم که معلم گفت کلاس 102 از کلاس شما درس خوان ترن این جمله رو گفت که تمامی صدا ها بالا رفت که یهو یکی از بچه گفت خانم بلاخره روزی میرسه که ما ازاونا جلو میزنیم و خودتون بهش اعتراف میکنید...معلمم گفت فکرنکنم چنین روزی وجود داشته باشه
ما هم یه صدا گفتیم آن روز از رگ گردن به شما نزدیکتر است ...
چند شب پیش؛نصفه شب شهر ما زلزله اومد...آغا من مریض بودم و سرشب دارو خوردم و اساسی خواب بودم... اصلا نفهمیدم زلزله کی و چطور اومد ولی اونقدری بود که کل خونواده فرار کرده بودن تو حیاط...صبح شد و تـــــــــــــــــااااازه من فهمیدم که چی شده...و همچنین میزان اهمیت و عزیزی خودمو فهمیدم؛چون رفته بودن تو حیاط و منو حتی بیدار نکردن...منم عصبانی بودم...
گذاشتم شب که شد رفتم بالا سر خواهرم گفتم بلند شو برو با این شلوار نخواب...گفت چرا؟چشه؟گفتم این خوب نیست؛شل و وله...خواستن زیر آوار درت بیارن و بکشنت بیرون شلوار از پات درمیاد و آبروی ما میره...آغا با لنگه دمپایی افتاد دنبالم و هی میگف بگو پناه بر خدا...
خودم خو از خنده خوابم نبرد ولی فهمید دفه ی دیگه موقع زلزله بیاد خواهر مریضشو بیدار کنه تا از این شوخی ها باش نکنم...
پاییز برای بعضیها دل انگیز است وبرای بعضیهاغم انگیز....
برای من فصل سردی دلها... فصل باریدن اشکها...
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی....
این روزها هوای دلم هم پاییزیست....
یه دوست دارم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی
نچسبه ...ما تو زمین والیبال بودیم که یهو معلم گفت میخوام برا اونایی که بازی میکنن یه مثبت بزارم اقا همینو گفت که دوسته من مثله یه تکه .... خودشو انداخت تو زمین ...........ولی خوب آخرش براش مثبتو رو نزاشت ولی دلم براش سوخت تفلی پاش شیکست تا یه هفته بیمارستان بستری بود ..........
امروز سر کلاس بودیم،یهو یکی از بچه ها گفت: من رفتم مشاوره بهم میگه وقتی میخوای بخوانی فکر کن یکی تو اتاق بغلی داره درس میخونه و سعی کن باهاش رقابت کنی !!!
دوستمم نامردی نکرده گفته:چرا من فکر نکنم که یکی داره تو بازاراون لباسی رو میخره که من دوس دارم !!!!!!!!!!!!!
واینگونه مشاوره ضایع شد....
شاید نشه به گذشته برگشت و از اول شروع کرد اما میتونیم همین الان شروع کنیم و یه پایان زیبا بسازیم...
سر کلاس شیمی بودیم...دوستم رفت پای تخته و شروع به نوشتن معادله کرد...آقا این خل اشتباهی جی ژول رو نذاشت...از آخر کلاس یه بنده خدایی گفت په جیشش کو...یهو کلاس منفجر شد...دوستمم تو افق محو شد...