دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 237049

تاریخ انتشار : آذر 1396

چند شب پیش؛نصفه شب شهر ما زلزله اومد...آغا من مریض بودم و سرشب دارو خوردم و اساسی خواب بودم... اصلا نفهمیدم زلزله کی و چطور اومد ولی اونقدری بود که کل خونواده فرار کرده بودن تو حیاط...صبح شد و تـــــــــــــــــااااازه من فهمیدم که چی شده...و همچنین میزان اهمیت و عزیزی خودمو فهمیدم؛چون رفته بودن تو حیاط و منو حتی بیدار نکردن...منم عصبانی بودم...
گذاشتم شب که شد رفتم بالا سر خواهرم گفتم بلند شو برو با این شلوار نخواب...گفت چرا؟چشه؟گفتم این خوب نیست؛شل و وله...خواستن زیر آوار درت بیارن و بکشنت بیرون شلوار از پات درمیاد و آبروی ما میره...آغا با لنگه دمپایی افتاد دنبالم و هی میگف بگو پناه بر خدا...
خودم خو از خنده خوابم نبرد ولی فهمید دفه ی دیگه موقع زلزله بیاد خواهر مریضشو بیدار کنه تا از این شوخی ها باش نکنم...