دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  190420

توجه * الکی مثلا نیست 100% واقعی !! :|

امتحان ریاضی داشتم منم که ریاضیم در حد .... ( به پست های محمد موحدی مراجعه شود)
شب شد و منم دیدم سریال سرنوشت شروع شد منم که عــــــــاشـــــــق کره دیدم نمیتونم مقاومت کنم نشستم دیدم ( اون قسمتی که ملکه داشت میمرد)
بعدشم خوابم میومد گفتم به جهنم پایین تر از صفر که نمیشم :)) گرفتم خوابیدم
حدود ساعت 3 بود که از حرفایی که تو خواب میزدم بیدار شدم
داشتم به خودم میگفتم: ملکه در خطره تو باید ریاضی بخونی تا ملکه رو نجات بدی
منم وظیفه خودم دونستم از جام پا شدم 1 ساعت ریاضی خوندم بعد هی به خودم میگفتم ملکه رو نجات دادم :| دوباره خوابیدم
ولی خدا خیر بده این حرکت زیرکانه مغزمو که اگه میگفت زلزله اومده من پا نمیشدم :))
خلاصه هم ملکه نجات پیدا کرد هم من نمره خوبی گرفتم ^__^

  190419

*به نام آفریننده ی مهربانم*

عاقا با دوستم رفتیم واسه تولد نامزدش هدیه بخریم؛دیگه تصمیم گرفتیم کیف پول بخریم.
خلاصه رفتیم مغازه و بعد از کلی زیرو رو کردن بالاخره یه کیف خوشگل موشگل انتخاب کردیم؛
( پرانتز : ته کیف پولا (مخصوصا مردونه)؛ یه سوراخ کوچیکی هست واسه اینکه کیف راحت تا بشه و بسته شه)
خلاصه پسره امد جلو پرسید انتخاب کردین؟
دوست ما هم کیفه رو داد دستش گفت بله از این خوشمون اومد فقط لطفا یه سالمشو بدین؛این تهش سوراخه!
پسره: o_O
اول یه دور کیفو نیگا کرد بعد متوجه منظور دوستم شد...
چیه؟ فک میکند زد زیر خنده؟
نخیر اصلا به روش نیاورد.
دلیل اینکه چرا سوراخه رو واسمون توضیح داد بعدم سه چهارتا کیف آورد نشونمون داد گفت همشون همین طورین! بهمون تخفیف هم داد.
بعله! از این آدمای بامرام هنوز هست.
ولی خودمون تا رسیدیم خونه فقط میخندیدیم! البته من بیشتر به دوستم میخندیدم اونم هی حرص میخورد. ها ها ها همه ک با مرام نیستن.

  190393

آقا کی میگه بیمارستانای ایران امکانات ندارن؟
همین بیمارستان شهید رجایی تهران، بوفه داره، نونوایی داره، سلمونی داره، میوه فروشی داره، تازه تعویض روغنی و مکانیکی هم داره (به خدا راس میگم!)، فقط تخت خالی تو بخش نداره، که اونم قیمتی نداره میخرن میدارن!
دردتون چیه هی نق میزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  190392

اقا یادش بخیر ترم اول بودیم اوایل ترم که تازه کلاس ها شروع شده بود وبرنامه ها قاطی پاتی بعضی استاد ها هم نمیومدن سرکلاس یک روز که فلسفه اموزش پرورش داشتیم(رشتم دبیری زبان)گفتیم بازم طبق معمول استاد نمیاد ما هم نرفتیم سرکلاس دوستان هم نامردی نکردن وبه ما خبرندادن من وهم اتاقیمام که همه از یه استان وهم رشته بودیم رفتیم اتاق ونشستیم به حرف زدن واز مشکلات و ناراحتی ها حرف زدیم بعدش رفتیم حیاط قدم بزنیم با یکی از دوستان که دیدیم همکلاسی ها دارن از ساختمان اموزشی میان شصتمون خبردار شد رفتیم پرسیدیم دیدیم بلهههههههه استاد اومده وکلاسم تموم شده ماهم ازبس حول شدیم با زیرشلواریو زیرپیرن رفتیم دفتر اساتید(شما بخون تروریست ها قاتلان جوانان)استادها اونقد خندیدن ما تازه فهمیدیم چه دسته گلی به اب دادیم ولی استاد خوشش اومد و تمام غیبت هامون وحذف کرد و اخرترم یجا 5نمره ازمون کم کرد که دیگه با زیر شلواری نریم استقبالشون

  190375

با دوستام دور هم بودیم که یکی از دوستام خیلی از زن داییش تعریف میکرد که چقد خوشکله و خانمه و با کمالات،یه دفه یکی از دوستام برگشت پرسید لاله جان زن داییت ازدواج کرده?
دقت کنید دوباره تکرار میکنم پرسید زن داییت ازدواج کرده?
من:|
لاله:|
دوستان0_©

  190374

به همین برکت قسم که چند وقت پیش برام SMS اومده بود با این محتوا
.
.
.
.
.
.
شستشو گاو و گوسفند با 65% تخفیف:|

  190368

آقو یبار دختره رفته سوپر مارکت
گفته بیسکویت دارین؟
مغازه دار گفته: مادر خوبه؟
گفته ...سلام میرسونه

میگن دلسترا و نوشابه ها فواره میزدن از خنده
کنسروا ورم کردن
سه تا یخچالم به حالت نیم سوز دراومدن،
خخخخخخخخخ
جون من بخند،بابا بخند دیگه دختره گناه داره

  190344

دیروز با خواهرم رفتیم شلوار لی بخریم.فروشنده چند تا شلوار آورد شروع کرد ازشون تعریف کردن که کار ترک هست و جنسش خوبه.داشتم نگاش میکردم دیدم روش زدهmade in PRC
من :اینا که چینین
فروشنده:نه خانم کی گفته این مارک "زد وان"ترکیه هست
من:ایناها اینجا نوشته چین.
فروشنده:اینا ماله ترکیه هس.روش زدن چین که گمرک کمتری بخوره
من:یعنی جنسای چینی و ترکی از یه مرز وارد میشن؟!!
فروشنده:با عصبانیت:من به شما جنس نمیفروشم
منم اومدم بیرون فقط نمیدونم چرا اون چند تا مشتریه دیگشم خرید نکردن

  190329

واقعیه واقعی
چند سال پیش سر سفره ناهار که بودیم دیدیم طبق معمول آب نیاوردیم من (خواهر بزرگتر)به خواهر وسطی گفتم پاشو آب بیار اونم به خواهر کوچکتر از خودش گفت تو از همه کوچکتری تو برو بیار, اونم نیاورد . خلاصه دعوامون شد , بابام گفت اینطوری نمیشه پاشید کاغذ و خودکار بیارید قرعه بندازیم خواهر سومی (کوچکتراز همه )که آب نیاورده سریع پریدو کاغذو خودکار آورد به بابام گفت باید اسم خودتو مامانم بنویسی,نوشتیمو قرعه انداختیم اسم بابام دراومد:)
بیچاره بابامم رفت آب آورد ما هم اصلآ خجالت نکشیدیم
ینی همچون فرزندانی هستیم ما....

  190298

مامان بزرگم اومده خونمون تا چشمش به من افتاد گفت تو ديوونه اي عقل نداري .....
من: :-0000 آخه قربونت برم چي شده كه باز اعصابت خط خطيه؟؟؟
مامان بزرگم: 2 ساله ازدواج كردي رفتي خونه خودت هنوز بچه نياوردي(فداش بشم 70 سالشه تفكراتشم ماله همون زموناس فكر ميكنه دختر تا ازدواج كرد بلافاصله پس فردا بايد يه بچه هم بغلش باشه)
من: خو عزيز من مگه دسته منه شوهرم نميخواد فعلا بچه دار شيم؟؟؟
مامان بزرگم: تو غلط كردي، تو گفتي و منم باور كردم انگار من كورم نميبينم رگه خوابه پسره دسته تو....تو مجبورش ميكني فعلا بچه نيارين!!!
من: خو فدات شم چه عجله اي داري بلاخره يه روزي بچه دار ميشيم ديه؟؟؟
مامان بزرگم: باشه پس فردا كه عين سگ پشيمون شدي و به التماس كردن افتادي كه اي خدا يه بچه بهم بده اون موقع ميان حال و روزتو ميبينم.... حالا ببين كي گفتم
من و شوهرم :-000
مامان بزرگم -__-

  190270

دیروز رفته بودیم موزه عبرت
خیلی عبرت انگیز بود واقعاً برید ببینید
کل طبقات رو دیدیم اومدیم تو حیاط چند تا ماشین بود مارفتیم کنارشون باهاش عکس بندازیم.
لیموزین مشکی تشریفاتی آخر ماشین بود.هرکی 1 ژستی میگرفت وعکس مینداختیم شوهرم دستشو گرفت ب دستگیره مثلاً داره بازمیکنه در ماشین رو یهو دیدیم در باز شد اونم یهو نشست پشت فرمون و بقیه هم یکی نشست تو ماشین یکی از پنجره اومده بود بیرون یکی رو کاپوت مینشست یه ژستایی میگرفتن تاریخی.
خواهرم میگفت از ماشینه عکس بندازیم عکسای عروسیمون رو بذاریم کنارش
خدایی اگه بازرس اونجا نیومده بود کم کم روشن میکردن 1دورم میزدن با ماشینه.
بعد نگهبانه میگه: بیاید برید شوهر خواهرم میگه حالا بذار 1 عکس دیگه بندازیم.
میخواستیم 1 موزه دیگه هم بریم گفتیم الان حتماً عکسامون رو پخش کردن سطح شهر که اینا رو هیچ جا راه ندین اینا موزه خراب کنن

  190233

تقریبا 7-8 سالم بووود...همیشه با پسرعموم دعوا میکردم.تو ی کوچه بودیم.
یبار دعوامون شد شدید منم زدم شیشه ی خونشون رو شکستم و تا شب هم از ترس مامانم خونه نرفتم(ترس!)... شب شد و رفتم خونه مامانم گفت بیا و منم میگفتم نع تو منو میزنی و ... خلاصه باهزار قسم و قول گرفتن رفتم تو،حیاط رو ک داشتم میرفتم دیدم به به ی شیلنگ( از اون شیلنگای قهوه ای و نشکن گاز)تو دستشه.
نامرد پشتش قایم کرده و بود و ماهم نمیدونستیم...
فاتحه رو خوندیم،مفصل 4 کوارتر کتک خوردیم...
الانم ک 22 سالمه جای یکی دوتاش تو بدنم معلومه(تا 4 روز غذا نخوردم).
چیه؟ ها...؟! حقم بوووووووووووووود!!!

  190195

آقا یه روز این خواهر ما بچه کلاس سومه هی می پرسید مقّاله برام می خری ؟ گفتم نقاله ؟گفت نه مقّاله > گفتم مقاله درسی می خوای ؟گفت نه مقّاله گفتم عکسشو بیار ببینم، آورد دیدم گونیاس .
خدایا با کیا شدیم 80 ملیون نفر

  190187

واسه دخترعموم خواستگار اومد، منو فرستادن تحقیق
رفتم محلشون راجع به پسره سوال کردم، خلاصه فهمیدم این
پسره به همه سپرده ازش تعریف کنن:/ منم عمدا به یکی از رهگذرای محل طعنه زدم
گفت چته دیوونه؟؟! گفتم به من میگی دیوونه؟؟ من دوست فرهادما( خواستگاره)
گفت فرهاد خرکیه خودش با وساطت اهالی محل تازه از بازداشگاه دراومده، اون همه مواد
از جیبش پیدا کردن اون شبی ما براش رسیدیم،،، هیچی دیگه فهمیدم راسته تو دعوا اطلاعات
خوبی بدست میاری :)

  190185

بامامانم بحثم شده
من:ایشالله من بمیرم ازدستون راحت شم
مامانم:ب درک ب جهنم فک کردی بمیری میری بهشت؟نخیرمیری جهنم.ب ماک چیزی نمیشه فقط!خودت میمیری!
بابام شنیده میگه:فقط سریع اینکاروبکن
داداش بزرگم:بیا پیش خودم ی جوری میکشمت ک اصن دردواحساس نمیکنی
داداش کوچیکم:مردی برات قبرنمیگیریما همین حیاط خودمون چالت میکنیم تازه ب همم میگیم رفتی خارج دیگه برنمیگردی ک مراسم ختمم نگیریم تواین گرونی
من: :--(
سوال:موجود کمبودعاطفه چیست؟
جواب:یک عدد من