اعتراف میکنم فقط برا خوندن کلمه "تچکر" که زیر لایک نوشته شده خیلی هاتون رو لایک کردم :)))))
@somayyeh66 · ۱۵ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۷ رأی)
اعتراف میکنم فقط برا خوندن کلمه "تچکر" که زیر لایک نوشته شده خیلی هاتون رو لایک کردم :)))))
یادم میاد بچه که بودم مامانم کتری , قوری یا هر چیز گرمی رو که بدون دستمال برمیداشت تعجب میکردم مامانم میگفت وقتی بزرگ شدی تو هم میتونی بدون دستمال وسایل گرم رو بلند کنی و من امروز اینو تجربه کردم اما دستای مامانم هنوزم از دستای من قوی تره
هر چقدر هم که ضعیف باشی گاهی اوقات باید تکیه گاه اونایی که دوستشون داری باشی.
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .
مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کرد.
در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.
همه اینکارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.
اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف ۵ دقیقه پیدا کند.
همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.
دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد.
طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.
دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.
وقتی یکی بدوبیراه گفت بهت ،بغض نکن ؛
جوابشم نده…..
فقط بالبخند بگو؛ممنون که خودتومعرفی میکنی به من !
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ این گونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند؛
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ می زﻧﺪ. ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛ اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود.
نه گلوله ای شلیک می شود و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون می شود!
بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبر، فخرفروشی، حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسئولیتی در قبال هم نوع می تواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار کند…
هلاکت به دست خودمان!
نه گلوله ای، نه نیزه ای …!
بی مهابا عمقت را ورق زدم
در لابلای نگاهت صدای غریبی شنیدم
غافل از درون خود دوان دوان به آغاز رسیدم
آنگاه بریدم
آری یاد من جامانده ی لبخند توست .....
اگه قرار باشه من اونی بشم که تو میگی, دیگه من,من نیست�
من همینی ام که میبینی
مغازه نیست که دکور بچینم واست
سلامتی ما معمولیا که نه آرزوی کسی هستی�
و نه آویزون کسی...
من اگه مثل خیلیا بودم , الان با خیلیا بود�
جاداره یاد کنیم ازکسایی که زمانی کنارمابودن و الان کنارمابودن آرزوشونه
ما از اوناشیم که اگرم ظاهرمون به قشنگی خیلیا نیس پیش خودمون خوشحالیم که باطنمون از خیلیا قشنگه....
"صادقانه بد باش اما لاشیانه ادای خوبارو درنیار"
تا همین چند وخ پیش همیشه وختی مهمون میومد خونمون مامانم میگف جلو مهمون آبرو داری کنی هر چی جلو دستت اومد کمو زیادشو نیگا نکن بخورو حرف نزن مام میگفتیم باوووووشه تازه وختی ام مهمونی میرفتیم مامانمون میگف اینجا مهمونی هرچی بهت دادن صدات در نیاد از طرف ماام حرف میزدن این چایی نمیخوره... میوه نمیخوره ...
به خدا اگه بزرگ نمیشدم سوء تغذیه میگرفت�
یکی نبود بگه این بچه آینده داره اینم از فک و فامیلامون...
بعد میگن چرا پیشرفت نمیکنی ؟؟؟؟
اعتراف میکنم واسه دیدن پستام که چندتا لایک خورده دونه دونه صفحه هارو سرچ میکردم تندتند فرستنده هارو میدیدم تا به خودم برسم یه بار کاملآ شانسی رفتم رو "صفحه مطالب شما" واین معمای بزرگ حل شد.....
واقعیه واقعی
چند سال پیش سر سفره ناهار که بودیم دیدیم طبق معمول آب نیاوردیم من (خواهر بزرگتر)به خواهر وسطی گفتم پاشو آب بیار اونم به خواهر کوچکتر از خودش گفت تو از همه کوچکتری تو برو بیار, اونم نیاورد . خلاصه دعوامون شد , بابام گفت اینطوری نمیشه پاشید کاغذ و خودکار بیارید قرعه بندازیم خواهر سومی (کوچکتراز همه )که آب نیاورده سریع پریدو کاغذو خودکار آورد به بابام گفت باید اسم خودتو مامانم بنویسی,نوشتیمو قرعه انداختیم اسم بابام دراومد:)
بیچاره بابامم رفت آب آورد ما هم اصلآ خجالت نکشیدیم
ینی همچون فرزندانی هستیم ما....
خاطره ی سه شدن منو دوستم
چند سال پیش که دبیرستان بودم با یکی از دوستام هفته ای 2 روز میرفتیم کلاس,همیشه هم از یه مسیر تکراری رد میشدیم ناگفته نماند "ماه محرم بود"
مغازه ای دیدیم که جلو درش میزی گذاشته روش پر کاسه های شله زرد.. (ماهم عاشق شله زرد)یکی یدونه برداشتیمو شرو کردیم به خوردن, پشیمون از اینکه چرا 2 تا برنداشتیم!چند روز بعدباز داشتیم از همونجا رد میشدیم که دیدیم میز شله زردا به داخل منتقل شده رو شیشیه هم زدن کاسه ای 500 تومان :(:(:(:(:(
من که گفتم ماه محرم بود به خدا ما فک کردیم نذریه!!
ولی خداییش تا آخر سال از پیاده روی روبه رویی رد میشدیم.
سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص آیی,
قصه عشق انسان بودن ماست.