س

سمیه

@somayyeh66 · ۱۵ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۷ رأی)

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
پیام

یادم میاد بچه که بودم مامانم کتری , قوری یا هر چیز گرمی رو که بدون دستمال برمیداشت تعجب میکردم مامانم میگفت وقتی بزرگ شدی تو هم میتونی بدون دستمال وسایل گرم رو بلند کنی و من امروز اینو تجربه کردم اما دستای مامانم هنوزم از دستای من قوی تره

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
پیام

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
پیام

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.
همه اینکارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.
اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف ۵ دقیقه پیدا کند.
همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.
دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد.
طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.
دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
پیام

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ این گونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند؛
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ می زﻧﺪ. ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛ اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود.
نه گلوله ای شلیک می شود و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون می شود!
بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبر، فخرفروشی، حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسئولیتی در قبال هم نوع می تواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار کند…
هلاکت به دست خودمان!
نه گلوله ای، نه نیزه ای …!

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
پیام

اگه قرار باشه من اونی بشم که تو میگی, دیگه من,من نیست�
من همینی ام که میبینی
مغازه نیست که دکور بچینم واست
سلامتی ما معمولیا که نه آرزوی کسی هستی�
و نه آویزون کسی...
من اگه مثل خیلیا بودم , الان با خیلیا بود�
جاداره یاد کنیم ازکسایی که زمانی کنارمابودن و الان کنارمابودن آرزوشونه
ما از اوناشیم که اگرم ظاهرمون به قشنگی خیلیا نیس پیش خودمون خوشحالیم که باطنمون از خیلیا قشنگه....
"صادقانه بد باش اما لاشیانه ادای خوبارو درنیار"

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
جوک

تا همین چند وخ پیش همیشه وختی مهمون میومد خونمون مامانم میگف جلو مهمون آبرو داری کنی هر چی جلو دستت اومد کمو زیادشو نیگا نکن بخورو حرف نزن مام میگفتیم باوووووشه تازه وختی ام مهمونی میرفتیم مامانمون میگف اینجا مهمونی هرچی بهت دادن صدات در نیاد از طرف ماام حرف میزدن این چایی نمیخوره... میوه نمیخوره ...
به خدا اگه بزرگ نمیشدم سوء تغذیه میگرفت�
یکی نبود بگه این بچه آینده داره اینم از فک و فامیلامون...
بعد میگن چرا پیشرفت نمیکنی ؟؟؟؟

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
جوک

واقعیه واقعی
چند سال پیش سر سفره ناهار که بودیم دیدیم طبق معمول آب نیاوردیم من (خواهر بزرگتر)به خواهر وسطی گفتم پاشو آب بیار اونم به خواهر کوچکتر از خودش گفت تو از همه کوچکتری تو برو بیار, اونم نیاورد . خلاصه دعوامون شد , بابام گفت اینطوری نمیشه پاشید کاغذ و خودکار بیارید قرعه بندازیم خواهر سومی (کوچکتراز همه )که آب نیاورده سریع پریدو کاغذو خودکار آورد به بابام گفت باید اسم خودتو مامانم بنویسی,نوشتیمو قرعه انداختیم اسم بابام دراومد:)
بیچاره بابامم رفت آب آورد ما هم اصلآ خجالت نکشیدیم
ینی همچون فرزندانی هستیم ما....

k
kalbimin tek sahibi ۱۱ سال پیش
جوک

خاطره ی سه شدن منو دوستم
چند سال پیش که دبیرستان بودم با یکی از دوستام هفته ای 2 روز میرفتیم کلاس,همیشه هم از یه مسیر تکراری رد میشدیم ناگفته نماند "ماه محرم بود"
مغازه ای دیدیم که جلو درش میزی گذاشته روش پر کاسه های شله زرد.. (ماهم عاشق شله زرد)یکی یدونه برداشتیمو شرو کردیم به خوردن, پشیمون از اینکه چرا 2 تا برنداشتیم!چند روز بعدباز داشتیم از همونجا رد میشدیم که دیدیم میز شله زردا به داخل منتقل شده رو شیشیه هم زدن کاسه ای 500 تومان :(:(:(:(:(
من که گفتم ماه محرم بود به خدا ما فک کردیم نذریه!!
ولی خداییش تا آخر سال از پیاده روی روبه رویی رد میشدیم.