این گودزیلا ها دهه هشتادی رکورد زدن دیگه مامانم میگه ی روز رفته سرکلاس میبینه ی شاگردش رو صندلی نشسته مامانم میگه پاشو برو سرجات بشین شاگردش با کمال پرویی برمیگرده میگه : نه خانم چرا شما همش رو جا راحت بشینی من این دفعه بیشنم تو برو سر جا من بشین
خخدایا داریم به کجا کشیده میشیم؟؟؟؟؟
مامانم-____-
شاگردش :))))))))))
خاطرات خنده دار
ba ejaze Aghamoom@@@
خالم از پسر 4 سالش ناراحت بود گفت:
آروین برو دیگه دوست ندارم :@
آروین : من اصـن به تــو فک نمیــکنم :|
اونوقت من همسن این بودم فک میکردم کسایی که فقیرن پرتقال میخرن فقط پوستشو میخـــورن .. :|
سپاس و ستايش دانشگاه را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد
الهي!با خاطري خسته،دل به کرم تو بسته،دست از اساتيد شسته و در انتظار نمرات نشسته ام،
پاس شوند کريمي،پاس نشوند حکيمي،نيفتم شاکرم،بيفتم صابرم.
الهي!شهريه ها بالاست که ميداني و جيبم خاليست که مي بيني.
نه پاي گريز از امتحان دارم و نه زبان ستيز با استاد.
الهي!دانشجويي را چه شايد و از او چه بايد؟
دستم بگير يا ارحم الراحمين...
یه بار بعد امتحان خواستم از معلم ادبیاتمون یه سوالی رو بپرسم ، رفتم جلو دیدم بهم نیگا نمی کنه خواستم متوجه خودم کنمش از دهنم پرید گفتم الووووووو !! خواستم سوتیمو درست کنم یه سوال داشتم با الوووو شد یلوووو !! کلا می خواستم بگم پارسی را پاس بداریم .
تو کل زندگیم تنها پسری که بم ابراز احساسات کرد پسر عموم بود!!!
اونم یبار که داشتم میرفتم دستشویی بدو بدو جلومو گرفت گفت میشه اول من برم؟؟؟؟؟؟://
منم گفتم باااوشه عیب نداره!!! ^_^
.
.
خدا شاهده به پاستیل نوشابه ای قسم اشک تو چشماش جمع شد! گفت: هستیییی! ! عااااااشقتممممم بخدا!!! :)
.
هیییی عجب روزی بود!! هیچ وقت یادم نمیره!:/
.
بعله! تا این حد من خاطرخواه دارم! پس چی فکر کردین؟؟؟ ^_^
عاقا چند روز پيش دوتا داداشام كه يكى 6سالشه اون يكيم 11سالشه سر تى وى باهم دعواشون شده بود!
بالاخره بزرگه زورش رسيد و زد كانال دلخواهش و جلو تى وى ولو شد!
كوچيكه هم نااميدانه از اتاق رفت بيرون!
ولى عاقا چشمتون روز بد نبينه بعد چند دقه يهو داداش كوچيكم عين ساموراييا پريد رو اون يكى با گوشكوب زد تو سرش!!!
با عصبانيت سرش داد زدم كه واسه چى با گوشكوب زديش؟
اونم با گريه گفت حقش بود آخه نميذاشت باب اسفنجى ببينم!
لامصب خيلى منطقى بود من جاش بودم با اره سرشو از تنش جدا ميكردم!!
باب اسفنجى باو!
الكى كه نيست.....!!!
پیش دانشگاهی که بودم یه معلم گسسته داشتیم خیلی باحال بود همون اول سال میگف یه کتاب کمک آموزشی بگیرین و عینا مطالب اونو برامون میگف ینی اگه اون کتابو ازش میگرفتی حرفی واسه گفتن نداش! خوبم درس نمیداد خییلییم اهل کل کل و ضایع کردن بود...
خلاصه یه بار طبق معمول ک داشت پای تخت عینا متن اون کتابو مینوشت و مثلا درس میداد ،وسطش هم از ما سوال میکرد که به نظرتون جواب این چی میشه؟
مام یا همینجور بر و بر نگاش میکردیم یا خیلی هنر میکردیم چرت و پرت جواب میدادیم:)
آخرش عصبانی شد گف:میخواید شما اصن دیگه جواب ندین با این جواب دادنتون:|
منم گفتم:خو شمام که این وضعو میبینی اصن سوال نپرس!
اینم شاکی شد گف: من نامردم اگه مستمر تو رو 1 ندم!
گفتم:اصن صفر بده!(میدونم خیلی پررو بودم)
گف:بچه ها شاهد باشین خودش خواستااا
ولی آقا آخرشم مردونگی کرد و مستمرمو 6 داد^_^
دم همه معلمای باجنبه گرم0_O :))
این خاطره دوران دبیرستان منه
یه دبیر شیمی داشتیم که از شیمی چیزی حالیش نبود تمام قوانین شیمی رو زیر سوال میبرد ما هم سال سوم از ترس کنکور سال بعد و هم کشوری شدن شیمی کل کلاس میرفتیم کلاس خصوصی پیش یکی از دبیرهای خوب شهرمون
کلاسمون جوری بود که ما 15 دقیقه بعد مدرسه تو یکی از مجتمع آموزشی های شهر با دبیر مربوطه کلاس داشتیم و فاصله اونجا هم 10 دقیقه ای میشد و ما سعی میکردیم از خونه لقمه با خومون ببریم
اون روز منهم از خونه لقمه برده بودم مامان جان فرمودن که داری میری یهدونه آب دوغ بگیری...عاقا ما کلی به مامان خندیدیم که آب دوغ چیه و ...
عاقا داشتیم میرفتیم که من به دوستام گفتم بمونید من یه دونه دوغ بگیرم که یاد حرف مامان افتادم وتو دلم کلی دوباره به مامان خوشگلم خندیدم رفتیم تو مغازه .
من: عاقا یه آب دوغ لطفا
فروشند:؟؟؟؟؟(علامت سوال شده بود قیافش) رفت در یخچال رو باز کرد دوباره بست گفت منظورتون آبمیوه است
من با اعتماد به نفس تمام گفتم نه دوغ
عاقا دوستم که تمام مغازه رو جویده بود از خنده
من هم تا چندماه میمردم هم تو اون مغازه نمیرفتم و داشتم از کنارش رد میشدم میرفتم اونسمت خیابون رد میشدم تا فروشنده منو نبینه
یه بار سر یکی از کلاسا یکی از استادامون گفت بچه ها بعضی چیزها هستن که با وجود اینکه در عرف جا نیافتادن اما واسه بدن خیلی مفیدن.مثلا شما میدونستید که گوزیدن باعث افزایش حافظه می شه و موجب میشه به مغزتون کمتر فشار بیاد....؟ آقا تا استاد اینو گفت از ته کلاس یه صدایی شبیه به ترمز جیپ اومد و یکی از بچه ها(مشتبا)گفت: استاد ببخشید واسه تقویت حافظه بود....
از اون روز به بعد کلاس این استادمون تبدیل شده به محل تمرین گروه کر....و استعداد های جالبی کشف شدن.
تو دانشگاه هم به کلاس ما میگن کلاس گوگوزلا....
بچه هادارن واسه مسابقات جهانی تمرین می کنن....بیایید با لایک هاتون ازشون حمایت کنین...
تو دوره ی دبیرستان اسم ما تو کلاس بد در رفته بود دیگه هرچی اتفاق میافتاد از مدیر و معلم و بچه ها میدونستن کار من بوده
آقا یه روز یکی ازبچه ها تو سطل زباله شاشید بعد افتاد گردن ما روز بعدش یکی تو کلاس گوزید ما خندیدیم باز افتاد گردن ما
مدیر زنگ زد خونمون مامانم گوشی رو برداشت گفت بیاید این بچتون رو از تو کلاس جم کنید دیروز تو کلاس شاشیده امروز گوزیده لابد فردا میخواد برینه
آقا مارو بگی نمیدونستم شب از درد کتکای بابام گریه کنیم یا به حرف مدیر بخندیم
ترم دوم موقع تو خوابگاه هوا گرم بود مام شربت از این پودر میوه ها درست میکردیم میذاشتیم تو یخچال چون یخچال تو اشپزخونه بود مشترک،هر وخ میرفتیم سراغش میدیم اِ خالیه و بچه ها همشو خوردن
به هرکی هم میگفتیم منکر که میشد که هیچ طلبکارم میشد
مام به این نتیجه رسیدیم که احتمالا ارواح میان میخورنش دفه بعد چندتا قرص خواب اندختیم توشو تقریبا یازده از همون ارواح به خاطر خواب سنگین امتحان را از دست دادن
ینی بعدش اب شیرم با ترس میخوردن:))
آقا ما یه دوستی داشتیم هی ادعاش میشد پارسال چهار شنبه سوری ما با چند تا از رفقا اومدیم اینو ادب کنیم یه کپسولی رو گرفتیم نصفش رو خالی کردیم بعد روشنش کردیم و انداختیمش زمین و پامون رو روش گذاشتیم یه صدای کمی اومد و خاموش شد بهش گفتم : مهرداد تو از این کارا بلدی؟ گفت آره کفشش رو در اورد رفت دمپایی پوشید گفت روشنش کنید ما هم نصف کپسولی قبلی رو ریختیم تو یه کپسولی تا خرخره پر شد . روشنش کردیم این رفت روش وایساد و......
.
.
.
دمپایی پازل شد و جورابشم پاره شد. ....شلوارشم ز-ر.د شد!!
یه شب که در خواب نازی فرو رفته بودم .......یهو خواب دیدم یه مار داره روی پام راه میره از خواب پریدم مثه برق گرفته ها و سریع چراغ اتاق رو روشن کردم و زیر بالش و پتو دنبال ماره گشتم....دیدم نیست. حالا خوبه کسی نفهمید.. گرفتم خوابیدم....صبح که پاشدم تازه فهمیدم ای دل غافل من تو خواب چکارا کردم...مار؟؟؟توی شهر؟؟؟من اصن مار دیدم تا حالا از نزدیک؟؟؟اونوقت زیر بالش دنبالش میگردم!!!یه همچین آدم توهمی ام من......
・・・○o 。S 90。o○・・・
سه دسته از ادما بدجور رو اعصابن: 1_اونایی که فکرمیکنن بقیه هیچی حالیشون نیست و از عهد دقیانوس اومدن؛
2_اونایی که همیشه چرت وپرت میگن و وقتی محلشون نمیذاری میگن هیچکس حریف زبون من نمیشه…
3_اون کره خرای دبیرستانی که وقتی تو مدرسه دعواشون میشه فرداش مامان باباشونو میبرن مدرسه واسه دعوا (این گروه از اولویت بیشتری برخوردارند)
اینجور ادما رو باسیم تلفن از پنکه سقفی اویزون کنید... مسئولیتش بامن
این خاطره ماله امروزه...(دوستم تعریف میکرد)
میگه:امروز که از مدرسه برمیگشتن..دوستش یه جایی کار داشت بخاطر همون جلوتر پیدا شدن...همینجوری که میرفتن..سه چهار تا پسر مزاحم دوتا دختر میشن...یکی از پسرا که همینجوری میاد کناره دخترا راه میرهههه....دختره یدفه برمیگرده به پسره یه پِخخخخخ میکنه...پسره عین هو گربه میترسه میره میخوره زمین خخخخ ....ناگفته نماند پسرها 15 یا 16 ساله بودن و دختر هااااااا 27 یا 26 ساااله....
تصور کنید دیگه....
میگفت در اون لحظه کل خیابون یهو ترکییییییید....
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 29987
کل بازدید: 533253299










