یه روز من ودوستام بابابای یکی ازدوستام میخاستیم بریم یه مسابقه بعدادرس داده بودن سرچهارراه سمت چپ بعدمن ودوستم بادست اشاره میکردیم سمت راست ومیگفتیم چپ چپ!!باباش بیچارگیج شد اخرش خودش فهمیدکجابایدبره بعدش بما گفت خیرسرتون درس خونده ایدهنوز چپ وراست رومی دونن من ازههمون بچه گی باچپ وراست مشکل داشتم شمام اینجوری بودین
خاطرات خنده دار
تو آزمایشگاه معماری بودیم. استادمون خانومه خیلی خشگلیه. اومد سمتم نزدیک بود بهم بخوره منم جو گرفت یهو گفتم : اوهویی نِور تاچ می، نِور..!! اوکی؟!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این پایین خبری نیس هرچی بود همون بالاست :|||
خواهر دوستم (اسمش هلياست) چند وقت پيش ازدواج كرد ولي عروسي نگرفتن(يه عقد ساده و بعدش ماه عسل)خلاصه هليا و شوهرش بعد ماه عسل تصميم ميگيرن يه مهمونيه بزرگ بگيرن و كل فاميلو دعوت كنن كه با فاميلاي هم ديگه آشنا بشن!هليا به شدت خجالتيه و خيلي ساكت،در نتيجه به پيشنهاد دوست خله من (هيلدا)ميره پيش روانشناس كه چيكار كنه بتونه با فاميلاي شوهرش رابطه خوبي بر قرار كنه و اصلا بتونه ٢ كلمه باهاشون حرف بزنه،عاقا ميره و كلي مشاوره ميگيره و بالاخره روز مهموني ميرسه!يكي يكي مهمونا ميرسن و آخرين مهمون كسي نيست جز آقاي روانشناس كه پسرعمه ي آقاي داماده!و بشدتم با آقاي داماد لج چون اول قرار بوده خواهر اونو بگيره! فك كنم خودتون بتونيد بقيه داستان حدس بزنيد!من فقط شكلشونو نمايش ميدم!!!
هليا و هيلدا :o
آقاي روانشناس و خانواده **__**
اقاي داماد اولش @_@
يكم بعد #__#
يكم ديگه بعد <__>
و در آخر ______
عاغا این واقعا اتفاق افتاده
دیروز بابام گف بیا این سرویس همراه اولو غیرفعال کن هرچی شارژ داشتم خورد
عاغا ماهرکارکردیم نتونستیم غیرفعالش کنیم اخرش بیخیالش شدیم
غروب ک بابام اومد گفت غیرفعالش کردم
همه گفتیم امکان نداره
دیدم پیامای ارسالیشو میدونین چی پیام داده بود.؟
أقا دهنمو سرویس کردین بایدفحش بخورین تا ول کنید^_^
همراه اول اس دادمشترک گرامی سرویس موردنظرغیرفعال شد.
0-0
یادش بخیر روزگاری بود که دست هم رو می گرفتیم....در سختی ها و خوشی ها....در سرما و گرما....چی شد بی وفا این همه حرف های قشنگ که می گفتی زمانی که با هم بودیم...زمانی که منو با جرثقیل بالا می بردی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(خاطرات یک فرقون)
سرکلاس هندسه بودیم معلممون داشت ی سوالوتوضیح میداد دوتا ازهمکلاسیام داشتن صحبت میکردن معلممون بهشون گفت خفه شید یکی از دوستام بهش گفت خانوم شماچرااینهمه فحش میدید!؟یدفعه دبیرمون برگشت گفت خاک توسربی تربیتت من کی فحش دادم؟؟؟
نظام اموزشیه ماداریم!
آقا من و دوستام چند روز پیش احساس شجاعت کردیم و تصمیم گرفتیم بریم رو پشتبوم مدرسه. حالا اون جا یه دری داره که قفل بود ما هم قفل درو باز کردیم و رفتیم.همه پنجره های کلاسا به اون سمت هستش.ما از پله ها رفتیم بالا و دیدیم به به همه هفتمیا اینه میمون درختی از پنجره آویزوننو مارم جو گرفت خودمو پرت کردم رو زمینو سینه خیز رفتم. بعد دیدم یکی از هفتمیا عربده می کشه اون دختره مهدیسه دوست منه... من با یه سری علامت بهش حالی کردم که دارم برات. انقدر داد بیداد کرد یکی از معلما فهمید.
آخرم نرفتم رو پشت بوم :(
اقامایه روز امتحان علوم داشتیم سرامتحان یهویکی ازبچه هاکه دیراومده بودرسید اومدنشست سرامتحان بعدبرگشته به معلممون میگه امتحانِ چی داریم معلممون هم بهش گفت فکرکنم یه برگه بهتون بدن که اونجانوشته امروز چه امتحانی دارید بعدازده دقیقه خانممون بش گفت فهمیدی چه امتحانی داری برگشته میگه اره بهش میاددینی باشه ......کلاس رفت روهوا..اخه من سرموکجابکوبونم
اخوی عطر بزن
شب جمعه بود
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود
تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..
منبع:طنز جبهه
اقا مایه روز رفته بودیم پژوهش سرا یه سازه درست کرده بودیم به معلممون نشون بدیم (فهمیدین نخبه ام یابیشترتوضیح بدم )یه گروه هم یه ربات درست کرده بودن.اومده بودن عیب هاشوبرطرف کنند خلاصه داشتیم میومدیم بیرون یهوی رباته اززیرپام ردشدبیچاره هاداشتن سکته میکردن دوستم برگشته بهشون میگه خاک توسرت اخه اینومیذارن توراه حالا اگه پاگذاشته بود روش شکسته بودفردامسابقه داری چه خاکی میخاستی بریزی توسرت!!!!!!بیچاره هاتا2ساعت توهنگ بودن ای ول به دوست خودم. لایک یادت نره
اینقدر که سر کلاس آروم و کم حرفم یه بار معلممون یه تکلیفی سر کلاس به ما داده بود به این مضمون(مزمون،مظمون)که باید راجع به یکی از هم کلاسیهامون سه چهار خط توضیح میدادیم(مثلا این که چی پوشیده،خصوصیات اخلاقیش چیه؟ظاهرش چه شکلیه)بقیه هم باید حدس میزدند شخص مورد نظر چه کسیه.یکی از بچه های کلاسمون وقتی نوبتش شد اولین جملش این بود(او خیلی ساکته)یهو همه به من اشاره کردند
یعنی دوستای گلم فقط منو به عنوان یه آدم ساکت و آروم میشناسند.
یه قانون نانوشته ای تو فامیل ما هست که به طور سفت و سخت هم اجرا میشه,اونم این که تحت هیچ شرایطی من ختم نمیبرن مخصوصا روز اول فوت اگر هم مجبور بشن منو ببرن تا حد امکان کسی سمتم نمیاد
پارسال همین حدود تو یه جمعیت دانشجویی بودیم که یه روز یکی از بچه های شاد و شنگولمون با بابای شیطون تر از خودش امدن اما اینبار ناراحت
هیچی رفتم بغلش کردم اروم در گوشش گفتم:عزیزم چی شده چرا تو و بابا ناراحتید؟!
دوستم:با بغض هیچی
من:نه بگو ببینم تابلو چیزی شده,بگو عزیزم؟!
دوستم:مامان بزرگ پدریم دیروز فوت کرده
من:خب اونوقت تو بابات اینجا چیکار میکنید؟!
دوستم:اخه تو سوئد فوت کرده,بابام خیلی ناراحته,چون نمیتونه بره جنازه روهم همونجا دفن میکنن
من:@_@ تو سوئد؟؟من تا الان فکر میکردم مامان بزرگها فقط تو دهات و شهرستان فوت میکنن اخه تو سوئد؟!!!!
اینجا بود که همه از خنده قرمز شدن ولی از خجالت بابای دوستم نفس نمیکشیدن یهو بابای دوستم زد زیر خنده مابقی هم ترکیدن
من:-(
مابقی:-)
دوستمo_O
باباش:-D
مامان بابام:-(
اونجا بود دوستان فهمید چرا خانواده من ختم نمیبرن
سلام.
عاقا رفتم داخل آشپزخونه....من رو ب مادرم....اوففف مامان؟این دیگ بزرگ این همه غذا.... باز خاندانمونو دعوت کردی؟:)....اونوخ چرا؟:))
مادر گرام:عشقم میکشه....عــــــــــــــــــــشق....
من: :||||||.....پیش نمیاد حرفی بزنم قانعم نکنه..
برا سلامتی تموم مادرای دوستداشتنی ★صلوات★
یه همساده داریم وقتایی که کسی خونه نبوده و داریم از بیرون میایم که بریم خونه میاد گزارش کارش رو تحویل میده بدین شرح:
یه آقاهه اومد در خونه تون که با پدرتون کار داشت غلط نکنم از فامیلای مادر بزرگتون بود
یه پسره هم جزوه برادرتون رو آورد که من ازش گرفتم گفتم خودم بهتون میدم
یه بچه هم اومد زنگ زد و در رفت
صدای تلفن خونه تون هم می اومد که 3 بار زنگ خورد
بوی قورمه سبزی تون هم نشون میده که کاملا جا افتاده یه خورده دیرتر میومدید می سوخت
لامپ اتاق روبه کوچه رو هم روشن گذاشته بودید که نیم ساعت پیش سوخت
.
.
.
خلاصه اش کنم
بهش میگیم جاسوس جی فورس
چند روز پیش سر کلاس کامپیوتر معلمم چند تا هدفون داد به یکی از همکلاسیهامون و بهش گفت که به همه نفری یدونه از این هدفونا بده.این همکلاسیمونم که حس شوخ طبعیش گل کرده بود به ما گفت هرکی از اینا میخواد باید پنج دلار بده منم نامردی نکردم توی کیفم یه دلار داشتم دادم بهش گفتم فقط همینو دارم زیادتم هست.
تا اون باشه دیگه با من از این شوخیا نکنه والا
تازشم خیلیم جنبه ی شوخیم بالاست.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531612972










