دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 220360

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1395

خواهر دوستم (اسمش هلياست) چند وقت پيش ازدواج كرد ولي عروسي نگرفتن(يه عقد ساده و بعدش ماه عسل)خلاصه هليا و شوهرش بعد ماه عسل تصميم ميگيرن يه مهمونيه بزرگ بگيرن و كل فاميلو دعوت كنن كه با فاميلاي هم ديگه آشنا بشن!هليا به شدت خجالتيه و خيلي ساكت،در نتيجه به پيشنهاد دوست خله من (هيلدا)ميره پيش روانشناس كه چيكار كنه بتونه با فاميلاي شوهرش رابطه خوبي بر قرار كنه و اصلا بتونه ٢ كلمه باهاشون حرف بزنه،عاقا ميره و كلي مشاوره ميگيره و بالاخره روز مهموني ميرسه!يكي يكي مهمونا ميرسن و آخرين مهمون كسي نيست جز آقاي روانشناس كه پسرعمه ي آقاي داماده!و بشدتم با آقاي داماد لج چون اول قرار بوده خواهر اونو بگيره! فك كنم خودتون بتونيد بقيه داستان حدس بزنيد!من فقط شكلشونو نمايش ميدم!!!
هليا و هيلدا :o
آقاي روانشناس و خانواده **__**
اقاي داماد اولش @_@
يكم بعد #__#
يكم ديگه بعد <__>
و در آخر ______