یکی از فانتزی های من اینه که
ترامپ رو بگیرم ی جا ببند�
...
بعد دونه دونه پشماشو بکنم+رنگ موهاشم تغییر بدم+رنگ پوستشم یکم برنزه ش کنم :)
@ع ز ز م ش · ۹۶ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۷ رأی)
یکی از فانتزی های من اینه که
ترامپ رو بگیرم ی جا ببند�
...
بعد دونه دونه پشماشو بکنم+رنگ موهاشم تغییر بدم+رنگ پوستشم یکم برنزه ش کنم :)
مامان بزرگ و دختر دایم خونمون شب موندن
...
شب از نیمه گذشته و همه خوابن...دیدم صدای دختر داییم میاد أ کنار مادربزرگم بلند شد گفت تخمه های من کو؟!!!
در هال رو وا کرد رفت بیرون دنبال تخمه هاش
من: :|هااااا?!
مامان بزرگم تو خواب بیداری؟
O-o
نمک تو تخمه: :)
!!
فرداش فهمیدیم دنبال دکمه لباسش میگشت :/
عاقا مراسم دفن بابام بود...من نرفته بودم...تو اتاق بودم و یکی از دوستامم کنارم بود ک مثلا تنها نباشم...
یهو صدای لا اله الله اومد و...
این دوستم خنده خنده خنده ترکید...منم خندم گرفت...گفت ببخشید
منم حرف نزدم چون خودمم پیش اومده مرگ خندهم میگرفت...ی نفرو داشتن دفن میکردن یاد شکلات میفتادم خندم میگرفت!
الان ک یادم میاد
میگم بابام اون لحظه چه حسی بهش دست داده؟!
مامانم دلتنگی میکنه...
میگم مامان؟
الان داره اون دنیا با حوریا عشق و حال میکنه:|
نمیدونم چرا انقد این زنا احساسی ان:)
دیشب داشتم از اتاق داداشم اینا رد میشدم....خواب بود
یهو توهم زد بطور ماهرانه منو گرفت...شلوارمو کشید گفت این بود؟
من: :|
تیمارستانی ها: :)))
دقت کردین ...
ی جوکی رو تو 4 جوک مینویسی...حین نوشتن هی میخندی...مطمئنی ک درج میشه
آخرشم درج نمیشه؟!....
روی صحبتم باشماست ک نمیدرجیش !
معادل حسمو براتون مثال میزنم...
فرض کنید کنار جاده منتظر ماشینید...ی ماشین باسرعت أ کنارتون رد میشه و آب تو اون چاله کنارتونو میپاشونه تو سر صورت هیکل لباس و...
درک کنید...
ما فور جکی هارو درک کنید :|
سر سفره شام بودیم...حالا مهمانم بود...دبدم دآش بزرگم اومده،جا برا نشستن اون نبود...رو کردم بهش گفتم میخوای من پیاده میشم تو بیا جای من بشین؟
هیچ کس خنده نکرد!الا خودم!
بعد بلند بلند با خنده رو کردم ب مهمونا گفتم نمیدونید چ سوتی دادم...
گفتن اتفاقأ فهمیدیم نمیخاستیم سوتیت برملا شه!
هیچی دیگه ضایع شدم خخخخ!
خیلی لحظه دردناکی بودا خیــــــلی!
بیایید هَمَمون اعتراف کنیم!...
که برا یکبارهم شده عددهای کارت شارژو تغییر دادیم تا گوشیمون شارژ بشه..:)))
میخاستیم بریم زیارت...
هوا گرم بود مسیرم تقریبأ۲کیلومتری بودش...حالا با پای پیاده....
داداشمو روزه گرفته بود میگه سوئیچو بردا مامان اینارو ببر...
مامان گرامی جلوی اهل بیتم:نَححح نَح ،آدم دستی دستی مگه خودکشی میکنه؟...
انصافا بد رانندگی نمیکنم فقط ...خخخخ
فک فامیله ما داریم؟
اعتراف میکنم ...ماندگاری ک بوی پیاز سرخ کرده در لباسام داره،ادکلن ۱۲۰تومنی نداره!
تو سکوت میکنی ...فریاد زمانم رانمیشنوی!....یک روز،من سکوت خواهم کرد تو آن روز برای اولین بار مفهوم"دیر شدن"را خواهی فهمید...
زنده یاد حسیـــــن پناهـــــی.
ســـــــــــلام...
ی جمله ای هستش ک میگه؛آدمی که خوابیده با آدمی ک خودشو به خواب زده خیلی فرق میکنه...
ولی من میگم آدمی ک نفهمه با آدمی ک خودشو زده به نفهمی بسیــــــــــــــــار بسیـــــــــــــــار فرق میکنه!
******ع ز ز م ش*******
غـــــــرورتو میشکنی و بهش میگی دوسش داری،سکـــوت میکنه...
از علاقت نسبت بهش میگی ،سکـــوت میکنه....
دلتنگش میشی ،سکـــوت میکنه.....
ی لحظه دنیـــا برات نامفهوم میشه و اون میشه تموم دنیات و با تموم وجود میخوایش اما اون......سکــــوت میکنه!
"درک"کلمه ی قشنگیه ...باید نباشی تا بفهمنت، ب امید اون روز!
ـــــــــــــــــــــتقدیمتو....ــــــــــــــــــــــ
وای ک چقد این خاطره رو دوست دارم...
ی دبیری داشتم بسیار بسیار اخلاق خشک داشت...خیلی هم جدی بود.... ازونا ک نمیشه تو کلاسشوت ی جیک کرد...نَ خنده ای ،چیزی!
عاقا اوایل سال چهارم بودیمو تو کلاسمونم ی دوقلو داشتیم....یعنی ب حدی اینا شبیه هم بودن ...ک آدمو گریه میگرفت.....
اون معلم محترممون طبق عادتش یکی یکی بچها رو صدا میزد با اسم فامیل تا بشناستشون...
رسید ب اون دوقلوها...خیلی جدی رو کرد بهشون و گفت:با هم دیگه نسبتی دارین؟
من: فقط نمیدونستم ب کدامین سمت پناه ببرم....مُنفجر شدم...مُنفجر!
عاقا دوست دختر داداشم(البته رفته خاستگاری ولی هنو محرم نشدن)....
متولد ۷۹هستش!!
صبحی دیدم ی دختر بچه با لباس مدرسه اومده خونمون ....
میگه مجتبی خونس؟!...
گفتم آره و فلان تعارف زدم اومد بالا!!
داداشم شوک زده تو اینجا چیکار میکنی...
اون:فرار کردم از مدرسه،دیگه خونه نمیرم:))))
داداشم؛من دیشب نخوابیدم،خوابم میاد، بد موقع فرار کردی....
من: o_0.....
دوست دخترش:قهر کرد عشوه دخترونه اومد ب داداشم رف رو تختش....
داداشم:برو خونه ۵سال دیگه بزرگ شدی میام خاستگاریت...
اون:بالشتو کوبید رو مجتبی و ههيیییی هییییی هییییی خنده!
داداشم : (آیکونی وجود نداره!) قیافشو تصور کنید!!!!
عاقا اعتراف میکنم ی بارم با بابام پشت موتور بودیم....
بابام اومد ....(دقیقأ اون لحظه رو نمیتونم درک کنم ک هدفش چی بود)....
دقیقأ مستقیم با سرعت نور رفتیم تو خار بعدم موتور چپ کرد و....
منم خنده و...
بابام:سانسور شده نجاتم بده....
من:من ک خودم زیر موتورم...
بابام:چند بار ب توإ سانسور گفتم مث آدم بشین رو موتور هی لنگر دادی و تکون خوردی...
من: :|....کمک ....کمک...
اون جهنم دره: :))))))
اعتراف میکنم ی بار با یکی از دوستان رفته بودیم تو دل طبیعت...
بعد این صحنه های عاشقانه هست ک یکی سرشو میذاره رو شونه اون یکی، خُب ؟
یهو هم زمان باهم اون حرکتو اومدیم :|خیلی رمانتیک ضایع شدیم:))))
سلام.
عاقا رفتم داخل آشپزخونه....من رو ب مادرم....اوففف مامان؟این دیگ بزرگ این همه غذا.... باز خاندانمونو دعوت کردی؟:)....اونوخ چرا؟:))
مادر گرام:عشقم میکشه....عــــــــــــــــــــشق....
من: :||||||.....پیش نمیاد حرفی بزنم قانعم نکنه..
برا سلامتی تموم مادرای دوستداشتنی ★صلوات★
سلام!.
یهو فاز برداشتم 5 صبح برم مسجد....حس شجاعت اومد....عاقا کنار قبر ی صدا اومد .....یعنی من فک نکنم موشک اون لحظه سرعتمو داشته بود!
هیچی دیگه رفتم خونه ی چی تح وجودم ب شجاع درونم میگف؛بچم شجاعه فقط ب صوت ی نمه حساسه....
شجاع درونمم سرشو ب عنوان تائید تکون میداد!!!
مورد داشتیم طرف رفته ختم یکی بعد موقع پذیرایی چشمش ک ب موز میخوره روح میت مورد نظرو صدا میزنه و میگه نذا اون بی وجدانا اون موزو بخورن! :))))
واقعا متاسفم برا طرز تفکر ملت....چیه همش نون خرما خیرات میدین!
.
.
.
.
.
.
.
..
الکی مثلا ما نون کباب خیرات دادیم!