اقایه مدت توی منطقه ی مابچه دزدی شایعه شده بود طوری که بچه رو با دوتا بادیگارد می فرستادند توکوچه خلاصه ماباخانواده رفته بودیم پارک بعداونجا اصلا لامپ نداشت همه جا تاریکه تاریک بود بعدیهو دیدم یکی اومد گودزیلای مارو برداشت بغلش کرد حالاماهم فاز بتمن برمون داشت پریدیم روی کول مرده وتامی خورد زدمش وهمینجور دادوفریاد که مردم بیاید و آشغال ولش کن وکمک و از این حرفایهو دیدم مرده گفت روانی منم چیکار می کنی آبروبرامون نذاشتی آقاچشمتون روز بدنبینه دیدیم این آقای به ظاهر محترم پسرعموی بنده است بیچاره ازمنم کوچیک تره ها ولی ماشا ا...هیکلش اندازه گوریله حالا اینها هیچی ملت وبگو دورمون جمع شده بودن وبروبرنگاه می کردن .....
خلاصه هر وقت میریم اونجا همه می شناسنم می گن این همونه که توهم داشت معلوم نیست چه مرگش بود................
خدابرای هیچکس نخواد
خاطرات خنده دار
یه استاد عربی داشتیم میخواست یاد بده چجوری درک مطلب عربی رو بخونیم :
ببینید بچه ها جای کلماتی که معنیشو بلد نیستید واسه ترجمه" چیز "بذارید ...
حالا بیاین باهم این درک مطلبو ترجمه کنیم ...
لوبیا لَحمُ الفُقَرا ...
احتمالا معنی لحمو نمیدونید خیلی سادس جاش چیز بذارید :
" لوبیا چیـــــــــــــــــــــــــز فقرا "
چیز فقرا ؟!؟!؟ O_0
ینی کلاس پوکید از خنده !!!!!
یکی از اطرافیان تعریف میکرد از خاطرات سربازیش که یه فرمانده داشتن روز اولی اینجوری زد تو ذوقشون!!
فرماندهمون پرسید کی رشتهاش ریاضیه؟
یکی از بچهها که ارشد ریاضی محض داشت گفت من.
فرمانده: پاشو سربازا رو بشمار!
فرمانده:کی بود ارشد نفت خونده بود؟ این آفتابه نفت رو بگیر تختا رو نفت بزن جیرجیر نکنه.
فرمانده: تحصیل کرده شیمی کیه؟ چند نفر دست بلند کردن.
گفت برید با جوهر نمک توالتهارو بشورید
فرمانده:کیا رشته شون عمرانه ؟ دو نفر گفتن ما ارشد عمران داریم.
فرمانده: یه کامیون آجر رسیده برید خالی کنید
فرمانده:کی رشته اش تاریخه ؟ یکی میگه : من .
فرمانده میگه امروز چندمه ؟؟؟؟
:|
من و فیزیوتراپی (قسمت پنجم)
بعد دست گل مامان و بابام دکتر همش نگران بود فشارم نیافته هر دو دقیقه یه بار خودش یا پرستار میومدن میپرسیدن فشارت نیافتاده!؟؟؟
من:دکتر باور کن انقدر ها هم سوسول نیستم,تازه اینجا خوابیدم چطور بفهمم فشارم افتاده یا نه!!!!
دکتر:نه اخه دردت زیاد بود بعد از نظر روانی هم الان تحت فشاری
من:کدوم فشار!؟اینکارهاشون عادی شده
حالا تایم تموم شد دکتر امده سوزنها رو بکشه
بابام:دکتر یکیشم من بکشم!؟(بابای من علاوه بر ریاضی زیست هم خونده )
دکتر :میترسم دخترتون اذیت بشه
بابام:نگران نباش من علاوه بر ریاضی زیست هم خوندم استاد تشریح قورباغه و موش بودم این که این دختره است(دقت کردید من و با موش و قورباغه یکی کرد)
دمامانم:اره اره دکتر خیلی فرزه چیزیش نمیشه
من:نه تو رو خدا دکتر
کلی داد و بیداد کردم تا بیخیال شدن
من:-)
دکتر بنده خدا که هنگ بود از دست این دوتا مرغ عشق@_@
بابا و مامانم:-)
عشق و علاقهo_O
موش ها و قورباغه ها;-)
معجزه است سالم دارم اینا رو خوشحال مینویسم
داشتن تو خونه از محاسنم تعریف میکردن(-:
زدم به تخته چشم نخورم
بحثو بیخیال شدن همه رفتن ببینن کیه در میزنهツ
آقا ی خاطره دارم ک نبوغ منو از همون اوایل طفولیت ساپورت میکنه(ها؟ما نمیتونیم ازین کلمات استفاده کنیم؟)
ما نهارمون خیلی شور شده بود ... ک من دگ نتونستم بخورم و بعد اینک خانواده بعد ناهار خوابیدن من ی فکری زد ب سرم
اینک شیرینی شوری رو خنثی میکنهO_o!!!!(بعله من از همون اول دانشمند بودم)
قبل اینک من این شاهکارمو بچشم ب خودم افتخار میکردم ک من تو همین اوایل طفولیت عند مغزمو،بابغه و ...
تا اینک خواستیم بچشیم :)
همینک چشیدیم ... چشممون رفت جا بینیمون ... دهنم رف تو پیشونیم(انقد بد مزه شده بود)
خلاصه ک سوالی در باره علم شیرین شیمی داشتین بنده در خدمتم:) ^_^
من و فیزیوتراپی (قسمت چهارم)
جونم براتون بگه رسیدیم جایی که دکتر من با سوزن شبیه خارپشت کرد
بنده خدا دکتر رفت به بقیه مریضهاش برسه تا این مدت بگذره
تا اینجاش درد نداشت که!!!!!!
یه پنج دقیقه گذشت مامانم حوصله اش سر رفت پاشد قدم زدن بابا هم که بدتر از مامان پاشدن امدن بالا سرم
مامانم:درد میکنه!؟
من:نه زیاد
بابام:پس چرا عرق کردی!؟
من:خووو بابا جان نازم که نمیکنن این همه سوزن تو تنمه
مامانم:دیدی سوزن ها چقدری بودن!؟
من:مامااااان سوالها میپرسی من پشت کله ام چشم ندارم که
مامانم:قد یه انگشت بودن انقدر فرو کرده الان فقط یه بند انگشتش مونده بیرون
بابام:اره بذار یکیشو بیارم نشونت بدم
رفت از رو میز دکتر یکی برداشت اورد
دیگه خودتون حال من تصور کنید اوردن نشونم میدن که بیا ببین سوزنها چطورین و تا کجا تو بدنت فرو رفتن
بعد نشستن میشمرن(باور کنید دهه هشتادیا پیششون فرشته ان)
دکتر امد تو اتاق تعجب کرد دید بالا سر من وایستادن
دکتر:چیزی شده!؟حالت بده!؟درد داری!؟
من:نه دکتر تا این دوتا مرغ عشق سوزن نشونم نداده بودن امار نگرفته بردن چندتا تو تنمه و تا کجا فرو رفته درد نبود ولی الان هست
دکتر@_@
مامان و بابام:-D
من:-(
سوزنهاo_O
دکتر:خب چرا بهش گفتید!؟
بابام:بدونه دیگه
مامانم:باید اطلاع داشته باشه
یعنی دکتر شاخ در نیاورد از دستمون
مونده حالا حالاهااااااا
داستانهای من و فیزیوتراپی (قسمت سوم)
دکتر:ورزش میکنی!؟
من:بله
دکتر:چند ساله!؟
من:۵سالی میشه
دکتر:بعد تا الان برات سوال پیش نیومده بود چرا نمیتونی تو حالت دراز کش پاهاتو صاف بیاری بالا!؟
من:نه
دکتر:خسته نباشی ,گرفتگی شدید عضلات داری برو دمر بخواب رو تخت اتاق اول ,روزه که نیستی!؟
من:هستم
دکتر رو به بابام:لطف برید یه اب میوه بگیرید اگه فشارش افتاد چیزی داشته باشیم
دکتر رو به من:سوزن زدی قبلا!؟
من:دکتر میخواهی برم بعد افطار بیام!؟
در همین حین پاشدم در برم که یهو دکتر من محکم رو تخت نگه داشت
دکتر:نخیر لازم نکرده شما بخواب در نرو
چشمتون روز بد نبینه من کلا از امپول نمیترسم ولی تصور کنید از گردن تا مچ پاتون الکل و روغن مخصوص بزنن چه حسی بهتون دست میده قشنگ سه تا سکته رو زدم ولی صبوری به خرج داد اولی زد چیزی نگفتم دومی زد هنوز ساکت بودم سومی زد بازم اروم تحمل کردم بعد هفتمی گفتم دکتر چه خبر
یه لحظه برگشتم دیدم وایییییی شدم شبیه جوجه تیغی,نگو امپول نبوده طب سوزنی بوده
من:اااا جوجه تیغی شدم
دکترo_O
مامان و بابام:-)
من:-P
یعنی دکتر هنگ کرده بود با اون درد چه مرضی دارم که برگشتم مسخره بازی میکنم
حالا حالاها مونده این داستان
بچه بودم عمه م بدون اجازه منو برد مشهد، تلفن اینا هم نبود که خبر بده برگشتم تهران دیدم مراسم هفتمم تموم شده.
پرونده مهد کودک اینجانب:)
کتک زدن مربی ۳فقره کل
۲فقره پس گردنی
۱فقره تو گوش
فرار کردن از مهد کودک ۳فقره
۱فقره به همراه بردن دختر خاله
۱فقره به همراه بردن ۲همکلاسی
۱فقره به همراه بردن کل کلاس
ترساندن مدیر مهد کودک ۷فقره
۴فقره با مارمولک
۳فقره با نمایش حملات صرعی الکی مثلا
جا به جا کردن عقربه های ساعت ۵مرتبه
پیچاندن کلاس و رفتن به حیاط بازی ۵۳۷۳فقره
اغفال همکلاسی ها و ایجاد شورش ۷۴۶۶مرتبه
نقاشی کشیدن و انجام فعالیت کلاسی ۱مرتبه|:
یعنی مدرسم نبودما مهد کودک فقط
بعد به دهه هشتادیام میگم گودزیلا منم اخه فک و فامیلم بقیه دارن؟؟
من برم خجالت بکشم بیام :|||||||
آقا دیروز جاتون خالی خواهر زادم جیش کرد وسط پذیرایی^_^
خواهرم و شوهرش رفتن فرشو تو حیاط بشورن
بعد یهو شوهرخواهرم شلنگ آبو گرفت سمت خواهرم...
خواهرم داد زد: عههه چی کار میکنی؟
شوهر خواهرمم گف: زناشویی!
فیلمن خلاصه....
یه بار هشت نه سالم بود رفتم خونه مادربزرگم بخوابم دیدم موقع خواب یه لیوان استیل آب آورد گذاشت بالا سرش منم نصف شب تشنم شد ترسیدم برم تو آشپزخانه پاشدم آب بالا سرشو خوردم گفتم ننم اگه تشنش شد خودش میره آب میخوره دیگه
5سال بعد
فهمیدم تو اون لیوان دندون عملیاشو میذاشته چشتون روز بد نبینه
خخخخخخخ توف
یه بارم داشتیم تو کلاس ادای معلما رو در میاوردیم...یهو ناظم وارد شد.گف دارین چه غلطی میکنین..
.
.
.
.
.
.
.
گفتیم تمرین میکنیم واسه نمایش
گفت عافرین.واسه فردا صبح آماده اش کنین سر صف اجرا شه
مصداق بارز خر بیار و باقالی بار کن رو با چشمای خودم دیدم..
شانس من بود.تعجب نکنین...
دبیر عربی مون پارسال بهمون می گفت: آره، یه زمانی که شما هنوز به دنیا نیومده بودین یه مدلی بود، دخترای بد حجاب مقنعه هاشون رو می کشیدن عقب و از چونه می کشیدن بالا، موهاشونو هم مش کرده پف می دادن که قشنگ بیاد بیرون....خیلی ضایه بود که خداروشکر ور افتاد.....
من مثه اسکلا پاشدم داد زدم: خانوم خانوم بهش می گفتن مدل اوشینی!
همه چپ چپ نگام می کردن...نفس ها هم تو سینه حبس شده بود
خانوممون هم گفت: آره....انگار تو بیشتر از من یادت میاد :-l
دیگه همه ترکیدن....
ینی همه به من به چشم عتیقه ای نگاه می کردن که در زمان سفر کرده...
خو چیه؟
مامانم واسم تعریف کرده بود....
من :-/
بچه ها D:
خانم معلم @_@
مامانم T_T چه حافظه ای داره بچم
بد حجاب :-C
شما O_o
وباز هم شما : O-:
ماجراهای من و فیزیوتراپی(قسمت دوم)
این داستان حالا حالاها ادامه داره چون گویا باید فعلا فعلاها برم
دکتر:خوب برو رو تخت دراز بکش بیام ببینم چته
من:دکتر دیسکم نیست!!!فکر نکنم ساکوایلیاک باشه !!!!
دکتر:افرین کی مدرکت گرفتی !؟؟؟برو بخواب بیام معاینه ات کنم
رفتم خوابیدم رو تخت از کمرم شروع کرد فشار دادن برای پیدا کردن نقاط درد تا رسید به ساق پام
الان یه نکته میمونه چرا کسی تا الان نگفته بود دستهای فیزیوتراپها انقدر قوین!!!!!؟
ساق پای راست فشار داد تحمل کردم ساق پای سمت چپ فشار داد یهو یه لگد محکم پرید تو شکم دکتر در این حد که بنده خدا خم شد یه لحظه
من از اون دسته افرادیم که دردم بیاد جیغ نمیزنم جاش واکنش بدنی دارم:-)
من:دکتر خوبید؟!ببخشید دست خودم نبود
دکتر:اشکال نداره چرا نگفتی واکنش بدنی داری به درد!؟
مامانم:اره دکتر دردش بیاد یهو جفتک میپرونه!!!!!
بابام:اره اره
من:یادم رفت
دکترo_O
من:-(
مامانمو بابام:-)
خوو نامردها حداقل جلو دکتر ابروم نبرید
ایا دکتر به خاطر بابام و نمره ریاضیش حالمو میگیره!؟یا نه بخاطر لگد خودم حالمو جا میاره!؟همه و همه در قسمت بعد(با لحن فوتبالیستها بخونید)
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 55604
کل بازدید: 531602326










