دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 221955

تاریخ انتشار : خرداد 1395

من و فیزیوتراپی (قسمت چهارم)
جونم براتون بگه رسیدیم جایی که دکتر من با سوزن شبیه خارپشت کرد
بنده خدا دکتر رفت به بقیه مریضهاش برسه تا این مدت بگذره
تا اینجاش درد نداشت که!!!!!!
یه پنج دقیقه گذشت مامانم حوصله اش سر رفت پاشد قدم زدن بابا هم که بدتر از مامان پاشدن امدن بالا سرم
مامانم:درد میکنه!؟
من:نه زیاد
بابام:پس چرا عرق کردی!؟
من:خووو بابا جان نازم که نمیکنن این همه سوزن تو تنمه
مامانم:دیدی سوزن ها چقدری بودن!؟
من:مامااااان سوالها میپرسی من پشت کله ام چشم ندارم که
مامانم:قد یه انگشت بودن انقدر فرو کرده الان فقط یه بند انگشتش مونده بیرون
بابام:اره بذار یکیشو بیارم نشونت بدم
رفت از رو میز دکتر یکی برداشت اورد
دیگه خودتون حال من تصور کنید اوردن نشونم میدن که بیا ببین سوزنها چطورین و تا کجا تو بدنت فرو رفتن
بعد نشستن میشمرن(باور کنید دهه هشتادیا پیششون فرشته ان)
دکتر امد تو اتاق تعجب کرد دید بالا سر من وایستادن
دکتر:چیزی شده!؟حالت بده!؟درد داری!؟
من:نه دکتر تا این دوتا مرغ عشق سوزن نشونم نداده بودن امار نگرفته بردن چندتا تو تنمه و تا کجا فرو رفته درد نبود ولی الان هست
دکتر@_@
مامان و بابام:-D
من:-(
سوزنهاo_O
دکتر:خب چرا بهش گفتید!؟
بابام:بدونه دیگه
مامانم:باید اطلاع داشته باشه
یعنی دکتر شاخ در نیاورد از دستمون
مونده حالا حالاهااااااا