K : E @@@@@
چهار شنبه با خانم محمدی استاد فیزیک کلاس داشتیم به الهام گفتم : باهام بیا بریم سر کلاس که خانم محمدی گف اگر ثابت کنم نامزد دارم بهم ده رو صد در صد میده
الهام : کامی جونم پنجاه تومن میشه ^_^
جاااان @@ پونصد هزار ریال ؟؟؟
الهام : بعلههههه ، ده نمره فیزیکه الکی که نیست ^_^
من : هی داد بیداد باشدددد
رفتیم سر کلاس ، بعد از کلاس رفتیم پیش خانم محمدی
من : خانم محمدی اینم نومزدم الهام خانم ~_^
استاد : وای الهام خانم تو چقدر خوشگلی ،تو چرا قبول کردی زن کامران بشی ^_^
الهام : استاد گولم زد ^_^ اینقدر التماس کرد ، اینقدر گف خودمو میکشم منم دلم براش سوخت ،خخخخ
استاد :هار هار هار کامران چطور دلت اومد گول این عروسک خوشگل بزنی؟؟
من : (تو دلم الهام نشونت میدم )، استاد حقیقت خوشگل بود مذهبی بود ، مهربون بود مجبور شدم مخشو بزنم
استاد : الهام یه ذره اذیتت کرد بهم بگو تا مشروطش کنم ^_^
الهام : باشددد
استاد : خب بچه ها من کلاس دارم باید برم کامران الهام خوشگله هم شکایتت رو نکنه ده نمره رو داری خدافظ
من : الهام خانم من گولت زدم دلت برام سوخت ؟؟؟
الهام : ای داد فراررر ،استااااد استاد نجاتم بده ه ه ه
الهام میکشمت ت ت ت
خاطرات خنده دار
امروز تو کلاس نشسته بودیم یهو چراغا خاموش شد!
معلم میگه : برق رفت؟
همکلاسیمم نه گذاشت نه برداشت گفت نه اقا بخاری روشنه؟!؟
من:DD
اداره گازo-O
معلم#_#
و بازم من:DDDDDDDDDDDDDD
قنداق سفيدنوزادي آجيم تو حلقم اگه دروغ بگم!
هشت ساله بودم كه آبجيم به دنيااومد؛اين آبجي ما ازنوزاديش هروقت كه خواب بود؛بيدارميشدمي ديدمامان كنارش نيست؛به فجيع ترين شكل گريه ميكردوجيغ ميزد!
يه بارصبح بعدازاينكه داداشام رفتن مدرسه؛مامانم رفته بودحياط؛منم خواب عميق؛اين آبجي بيدارشد وجيغ وگريه!ازخواب پريدم؛ نيدونستم چجوري ساکتش كنم؛باهمون پتوهاي دورش بلندش كردم رفتم نزديك سفره ي صبحانه رسيدم؛كه ييهوديدم چقدبچه سبك شد؛نگاكردم ديدم آبجي توپتو نيست!افتاده بود وسط سفره خخخخ
خودش يه لحظه خف كرده بودبچه!تامامان اومدوازتوسفره جمعش كرد!خخخخ
الان فكر ميكنين مامان دعوام كرد؛نخيرم ؛تازه خنده شم گرفته بود!
دست وپاچلفتيم خودتونيد!
والا با اين پتو هاشون!
شماها که میگید گودزیلا دارید هنوز گودزیلا ندیدید خواهر خانومم یه تیرانوزوروس پرورش داده در حد دوران پارینه سنگی دیروز زنگ زده به خانومم میگه به شوهر خاله سید بگو عیدی منو بزاره کنار یعنی کم باشه میام اونجا شکمشو مثل شکم ماهی سفره میکنم همینا اومدن که نسل دایناسورها منقرض شده من هیچی واسه گفتن ندارم........
(اول از همه سلامتي همه سربازا بزن دست قشنگه رو)
عاغا يه شب تو پادگان بوديم دوست ما سر پستش بود دژباني
چندتا بچه ها واسش يه نقشه ريختيم خدا مارو ببخشه
با گوشي موبايل بچه ها زنگ دژباني زديم دوستم گوشي برداشت يكي از بچه ها صداشو عوض كرد و خودشو جاي مسئول شب جا زد به دوستم گفت به نشونه اينكه بدونم خوابي يا بيدار زود برو همه ي چراغاي دژباني رو سه بار خاموش روشن كن..... عاغا دوست ما هم ساااااادهههههه بيچاره نميدونيد با چه سرعتي هي چراغا رو خاموش ميكرد ....روشن ميكرد..... خاموش ميكرد.... روشن ميكرد....ما هم كه داشتيم از دور ميديدم زمين پادگان رو ميجوييديم ....روده بزرگه تو حلقمون اومده بود.....خخخخخ اما مگه ول كنش بود.دوباره به اين بدبخت گفت پاشو بيا از دژباني بيرون پشت ماشينا رو چك كن ببين كسي نباشه اونجاااا..... آآآخ نميدونيد چه حالي داشتيم ....افتاده بوديم رو زمين از خندههه
خدايا ببخش..خخخخخ
شمال بوديم.،شب بود...رفته بوديم لب دريا ساعت نزديكاى يك بامداد(!)خواستيم برگرديم كه مامان خانم گلم نشست پشت فرمون...تقريبا جاده خلوت بود و مام داشتيم مى رفتيم كه مامى جون شرو ع كرد به گفتن كه يادش بخير!!جوون تر كه بودم،تو. جاده با 110 تا سرعت مى رفتم!!مام هيچى نگفتيم...يكم جلوتر ماميم طى يك حركت خودجوش گفت :مى گم با40 تا سرعت كه مى رم اينقده تند به نظر مى آد ،با 100 تا برم ديگه واويلاس...اينجا بود كه من سرمو عين غاز بلند كردم...
هعى !!ما همگى اون شب با چشماى خودمون شاهد جوييده شدن صندلى ها بوديم...بعله !!به كيلومتر شمار نگاه كرده بود مامان گلم...سرعتش بالاى 120 بود!!!
من ديگه حرفى ندارم...و من الله توفيق!!!
عاغا یه روز دایی ما چشماشو عمل کرده بود بهتر ببینه رفته بودیم عیادتش دخترخاله ما که دور از حضور یکم خنگه برگشته یواشکی به زنداییم چی بگه خوبه؟میگه زندایی،می بینه؟
همه داشتن زمینو گاز میزدن
پست اولمه بلایکین مشتری شیم خخخخ
بچه ها ... این خاطره ای که میخام بگم, مال دوران سوم دبیرستان منه ...
ما اون موقع یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی منو دوست داشت (فکرای بد نکنین ... !!! من دختر هستم و معلمم هم زن بود) ...
البته دلیل دوست داشتنش بیشتر این بود که من درسم خوب بود و همیشه توی کلاس فعالیت داشتم و نمره م خوب میشد و بچه + بودم و این چیزا ...
حالا این کوچه ی مدرسه ی ما هم خیلی باریک بود ... جوری کمتر از 10 نفر آدم میتونستن همزمان از کوچه رد بشن ...
من هم یه بار بعد از تعطیل شدن, داشتم با دوستام از کوچه رد میشدم ...
و در همین حین داشتم یه آهنگ شیش و هشتی هم میخوندم (بدلیل ترس از تایید نشدن پست, نام آهنگ گفته نمیشود !!!!) ... حالا من داشتو آروم میخوندما ... یه دفعه دیدم یه دستی خورد روی شونه م ...
برگشتم دیدم همون معلمه هست .... یه لبخند داشت میزد و میگفت برو کنار میخام رد شم ...
آقا من از خجالت داشتم آب میشدم ...
البته دوستام هم نامردی کردن و بلند بلند توی کوچه گفتن : وای وای وای ... باران ؟ این چه کاری بود کردی؟؟؟؟ !!!
من هم که تا میومدم جواب بدم, معلمه رفته بود ...!!!!
ولی خدا رحم کرد به من ... :)
خدا رو شکر معلکمه بعد از اون قضیه به روم نیاورد ... وگرنه حاضر بودم ترک تحصیل کنم ولی اون نگاهشو تحمل نکنم ... !!!
و اینگونه شد که من دیگه توی کوچه, سرمو مینداختم پایین و میرفتم و میومدم ...
:))
شما از این کارا نکنینا ....
چند روز پیش سر کلاس زیست بودیم گویا جلسه قبل سوال داده بود داشتیم حل میکردیم,بغل دستیه منم جلسه قبل نبودبرگه نداشت,دبیر زیستمونم ماشاللا کلا اعصاب نداره زد رو میزش داد زد گفت:پس برگه ت کووو؟؟؟؟؟ دوستمم هول شد گفت خانوم ببخشید ما جلسه بعد غایب بودیم ^_^
نصف شب با ی صدای خوفناک ریزی بیدار شدم میبینم بابامه داره بخاریو خاموش میکنه،الکی هی پتو رو دور خودم پیچیدم فک کنه سردمه روشنش کنه دیدم هی داره لبخند میزنه میگم بابا تو که میبینی دارم مث گربه بارون خورده به خودم میلرزم خو روشنش کن دیه!!
اومده میگه پارسالتو یادت رفته کف جوب میخوابیدیا!!...
هفته پیش رفتم خانه خواهرم ظهر دخترش از مدرسه آمده (تازه رفته کلاس اول ) از همون سر پله ها شروع کرده خواندن که
وا ویلا بر من
کشتی منو هر دم
ریاضی پیرم کرد
علوم اسیرم کرد
....
هنوز یکماه نگذشته از شروع مدرسه چطور درسها بهش فشار آورده !!!!!!
چند هفته پیش یه فکری به ذهنم رسید خودم خیلی باش حال کردم
برنامه ای رو که اجرا کردم این بود.
اول یک برنامه تغییر صدا دانلود کردم که صدامو تغییر بدم و باهاش صدا مجری رادیو در بیارم . خلاصه سوالارو با صدای اوون یارو پرسیدم بعد خودم جواب سوالاشو با صدای خودم دادم
سوالا هم در مورد این بود که مثلا من یه اختراع مهم کردم...
خلاصه این فایل آماده شد و ریختم رو گوشیم
رفتم پیش خانواده گفتم رادیو ساعت باهام مصاحبه کردن قراره ساعت 3/5 پخش بشه
بابام هنگ کرد و می پرسید برا چی آخه؟
گفتم حالا می بینید دیگه
ساعت 3/5 شد با FM transmitter اجراش کردم
رادیو آوردم و گذاشتم رو اون موج
آقا بابام بنده خدا بدجور شوکه شد
آخرش اشک شوق می ریخت می گفت بابا فرمول این چیزیو که ساختی به کسی نگیا
حالا من موندم چه حاکی به سرم کنم مامانم تو کل فامیل جار زده .
من رفتم تو افق محو شم .
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ:
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺣﺮﻓﺎﺗﻮﻧﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺳﺘﯿﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻭ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﮐﻨﯿﺪ...
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﻪ؟ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﺪﺵ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ.
ﺩﻧﯿﺎ ﺟﻠﻮﺕ ﺗﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ، ﮐﻪ ﺩﺭﯼ ﻭﺭﯼ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺘﯿﻨﻮ ﭼﺠﻮﺭ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﯿﺪ...
توی خونه ما سرماخوردگی نه بوجود میاد نه از بین میره فقط از شخصی به شخص دیگر انتقال پیدامیکنه.والا
اینجورییه زنجیرش مثه زنجیره غذای:پدر»من»برادر»مادر»اونیکی برادر» همینطور میچرخه اون وسطا توی دانشگاه ومدرسه و سرکار هم انتقال میدن مثه گزنجیره های هرمی والا
عاغا ما 3تا مرغ فلک زده تو باغچمون داریم بیچاره ها از دسته این گودزیلاهای دهه80یمون آسایش ازشون سلب شده!
امروز گودزیلای پسرمون رفته یواشکی از پشت یکیشو پخخخخخخخخخ کرده اون بدبختم درجا تخــــم گذاشتــــــــتهO_O
فقت خاثتم بگم من بااینکه الان به این ثن رصیدم هنوظم اذ جوجخ رنگی میطرثم خدافس شوماO_O
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21046
کل بازدید: 534854053










