دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 120210

تاریخ انتشار : آبان 1392

قنداق سفيدنوزادي آجيم تو حلقم اگه دروغ بگم‏!‏
هشت ساله بودم كه آبجيم به دنيااومد؛اين آبجي ما ازنوزاديش هروقت كه خواب بود؛بيدارميشدمي ديدمامان كنارش نيست؛به فجيع ترين شكل گريه ميكردوجيغ ميزد‏!
يه بارصبح بعدازاينكه داداشام رفتن مدرسه؛مامانم رفته بودحياط؛منم خواب عميق؛اين آبجي بيدارشد وجيغ وگريه‏!ازخواب پريدم؛ نيدونستم چجوري ساکتش كنم؛باهمون پتوهاي دورش بلندش كردم رفتم نزديك سفره ي صبحانه رسيدم؛كه ييهوديدم چقدبچه سبك شد؛نگاكردم ديدم آبجي توپتو نيست‏!‏افتاده بود وسط سفره خخخخ
خودش يه لحظه خف كرده بودبچه‏!تامامان اومدوازتوسفره جمعش كرد‏!خخخخ
الان فكر ميكنين مامان دعوام كرد؛نخيرم ؛تازه خنده شم گرفته بود‏!‏
دست وپاچلفتيم خودتونيد‏!‏
والا با اين پتو هاشون‏!‏