تاریخ انتشار : آبان 1392
نصف شب با ی صدای خوفناک ریزی بیدار شدم میبینم بابامه داره بخاریو خاموش میکنه،الکی هی پتو رو دور خودم پیچیدم فک کنه سردمه روشنش کنه دیدم هی داره لبخند میزنه میگم بابا تو که میبینی دارم مث گربه بارون خورده به خودم میلرزم خو روشنش کن دیه!!
اومده میگه پارسالتو یادت رفته کف جوب میخوابیدیا!!...











.gif)
.gif)