دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 120154

تاریخ انتشار : آبان 1392

بچه ها ... این خاطره ای که میخام بگم, مال دوران سوم دبیرستان منه ...
ما اون موقع یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی منو دوست داشت (فکرای بد نکنین ... !!! من دختر هستم و معلمم هم زن بود) ...
البته دلیل دوست داشتنش بیشتر این بود که من درسم خوب بود و همیشه توی کلاس فعالیت داشتم و نمره م خوب میشد و بچه + بودم و این چیزا ...
حالا این کوچه ی مدرسه ی ما هم خیلی باریک بود ... جوری کمتر از 10 نفر آدم میتونستن همزمان از کوچه رد بشن ...
من هم یه بار بعد از تعطیل شدن, داشتم با دوستام از کوچه رد میشدم ...
و در همین حین داشتم یه آهنگ شیش و هشتی هم میخوندم (بدلیل ترس از تایید نشدن پست, نام آهنگ گفته نمیشود !!!!) ... حالا من داشتو آروم میخوندما ... یه دفعه دیدم یه دستی خورد روی شونه م ...
برگشتم دیدم همون معلمه هست .... یه لبخند داشت میزد و میگفت برو کنار میخام رد شم ...
آقا من از خجالت داشتم آب میشدم ...
البته دوستام هم نامردی کردن و بلند بلند توی کوچه گفتن : وای وای وای ... باران ؟ این چه کاری بود کردی؟؟؟؟ !!!
من هم که تا میومدم جواب بدم, معلمه رفته بود ...!!!!
ولی خدا رحم کرد به من ... :)
خدا رو شکر معلکمه بعد از اون قضیه به روم نیاورد ... وگرنه حاضر بودم ترک تحصیل کنم ولی اون نگاهشو تحمل نکنم ... !!!
و اینگونه شد که من دیگه توی کوچه, سرمو مینداختم پایین و میرفتم و میومدم ...
:))
شما از این کارا نکنینا ....