دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  241578

رفته بودم فروشگاه لباس بخرم مشغول خرید بودم که سنگینی یه نگاهو حس کردم منم که فضوووول کلمو عین غاز کشیدم این ور اونور که ببینم کی داره نگام میکنه که دیدم یه پسره( ازایناکه انگار دستشو کرده تو پریز برق) با موهای مثل جوجه تیغی و موهای رنگ شده و لامصب انقد ابروهاشم خوب برداشته بود میخواستم آدرس آراشگاشم بپرسم ولی بیخیالش شدمو بیشتر دقت کردم هیچی دیگه دقت که کردم دیدم دماغشم عملی ترسیدم بیشتر پیش برم یوخ خدایی نکرده چیزه دیگه ای ببینم برای همین دست از هیزبازی برداشتممو به صورتش نگاه کردم دیدم داره میخنده منم خبر مرگم مثلا خواستم بگم چیه مثه بز نگاه میکنی یا بگم چیه تا حالا آدم ندیدی ؟ که حول شدم منه خاکبرسر گفتم : چیهههه تاحالا بز ندیدی ؟ یهو پسره ترکید ینی جوری میخندید که همه با تعجب نگامون میکردن منم مثل اسب دویدم رفتم بیرون ینی آدم با آفتابه جرم گرفته آب بخوره این جوری زایه نشه

  241574

راهنمایی بودم معلم پرورشی از فشار قبر برامون می‌گفت، یکی از بچه‌ها پرسید پس تکلیف اونایی که سوزونده میشن چیه، گفت به اونا فشارهوا وارد می‌شه:)))

  241461

سال 92تو یه بانکی واسه خودم حساب باز کرده بودم توش 100تومن پول بود
امروز رفتم گفتم با این پول چقدر میشه وام گرفت
خیلی ریلکس تو چشام زل زد گفت عزیزم حسابت بسته شده
نابوووود شدم

  241455

من همچینک یه ذرههه فقط ذره ها ابروهام پرپشته بعد داشتم تو خیابون میرفتم که یهو یه اکیپ پسره از خدا بیخبر سرو کلشون پیدا شد منم که پررو با اعتماد بنفس اومدم از کنارشون رد بشم که یکیشون صدام زد به چشه برادری خوب تیکه ایم بود مبارک صاحابش حالا هیچی دیگه مام گفتیم بله یه دفعه بی همه چیز گف شما نسبتی با ناصرالدین شاه قاجار ندارییی ؟ همه رفیقای بوزینش خندیدن پشمام ریخت ولی کم نیاوردم منم گفتم نه خیر ولی فک کنم شما یه نسبتی با دلقک ناصرالین خدابیامرز داشته باشییییی هاهاها ینی خفه شداااا حال کردم اومدم از محل حادثه در برم که اونیکی رفیق بوزینه تر از خودش گف پیوند ابروهات مبارک عزییییزم آقا من دیگه داشتم جلز ولز میکردم با عصبانیت گفتم شما پسرا همتون یه تختتون کمه (حتی شما دوست عزیز) اون نکبت اولیه گف حتی من ؟ منم یه لبخند ملیح پسرکش زدم گفتم نه شما اثتثنایی یه هو خشکش زد بعد یه لبخنده عریض زد اومد چیزی بگه که گفتم شما اثتثناعن سه چهار تا تختتون کمه مثه ماست وارفت ها ها ها رفیقاش دیگه ترکیده بودند منم خیلی خانومانه با یه لبخند عریض از اون جا دور شدم آی دستم درد گرفت از بس تایپ کردم شما هم جا اینکه نگه کنی اون انگشت مبارکو تکون بده لایک کن تا دله یه مومنو شاد کنی

  241453

یه بار سر کلاس ریاضی دبیر مون بعد چهار روز تعطیلات امد یه هویی گقت می خوام تست بگیرم مام همه هیچی بلد نبودیم یه دفه رفیقم پاشد گفت خانم چه قد لاغر شدید .<اخه معلمون خیییییلی چاق> اونم یه نگا به خودش یه نگاه به گفت واقا مام هی میگفتیم آره خیلی
هیچی دیگه خانومون کلاتست یادش رفت تا آخر ساعت هم حرف زدیم دم رفیقم گرم همونو نجات داد
کلید اسرا
این قسمت :دهانی که به موقع باز شود

  241443

سلللللااااام به همگی
آقا سوتی دادم در حد لالیگاااا اونم کجااا تو مرکز خرید هیچی آقا ما با خانواده رفته بودیم مرکز خرید بعد سره یه لباسی که هم من میخواستمش هم مامانم با هم دعوامون شد فک کنین وسط فروشگاه یکی من میکشیدم یکی اون هیچی دیگه آخرم من پیروز شدم ها ها ها بعد با اعصاب داغون از دعوا داشتم رگال لباسارو با حرص میزدم کنار که یهو دستم ول شد با پشت دست زدم تو صورت مسئول اونجا یعنی قیافش دیدنی بوداااا منم مثه آهوی گریز پااا گریختم

  241431

گفته بودم میگم چجوری اون گودزیلامونو اون روز خوابوندیم. اول می‌افتیم برداریم حیاط که جیغ کشید همسایه ها اومدن برامون. بعد به فکر دختر عمم رسید بخوابونیمش. بردیم تو اتاق شوتیدیمش تو تخت گفتیم لولو الان میاد گفت مگه آجی سیلوانا(داف آرایشی در کل ترسناک فامیل) میلاد آرایشش بپاکه خلاصه با هزار دوز و کلک و با سه نفر که از خودمون خوابشون برد خوابش کردیم و رفتیم پی بازی خودمون ولی سیروان بدبخت مرد از خجالت
فورجوک جون تو بهترینی عاخشتم

  241422

با یه پسره رفتم کافه گفت سفارش بده از منو "بلامنتو"رو انتخاب کردم، گفت این اسم کافه است یکی دیگه انتخاب کن. هنوز فکرشو می کنم قلبم تیر میکشه:((

  241399

یه روز داشتیم منچ بازی میکردیم . اما فقط بازی خالی سر هیچی نبود یه بستنی نا قابل . خلاصه وسطای بازی نوه ی عموی مامانم
(گودزیلا دهه نودی)اومده تاتی تاتی میگه این چه بازی ایه بیاید حکم بازی کنیم .دید محلش نمیزاریم گف حالا سر چی بازی میکنین ؟ خواهرش که یه سال ازم بزرگتره گفت:بستنی. اونم نه گذاشت نه برداشت دو ساعت برامون گفت باید سر تبلت باشه و اینا اخرم خوابوندیمش که اونم داستان داره بعدا مینویسم براتون.
ایلاویو فورجوک بالاخره یه جای عالی برای خاطره و جوک پیدا شد همه با هم هیپ هیپ فورجوک

  241381

یه روز سر کلاس زبان وسط درس خوابم برده بود دبیرمون امد بالاسرم یه جوری زد روشونم که سه تا سکته ناقص زدم بعد برگشته میگه خواب بودی منم هول شدم گفتم نه خسه بودم دراز کشیم هیچی دیگه کلاس منفجر شد منم دو روزاخراج موقت شدم با تعهد رفتم مرسه خخخخخ

  241292

بابام یه قسمت از جدول رو اشتباه حل کرده اونوقت پایتخت اتریش سه حرفی آخرش «ن» دراومده «کلن»، الان حاضره بره برای ارتش اتریش بجنگه و آلمان رو تصرف کنه، ولی قبول نکنه که بقیه رو اشتباه نوشته!..

  241284

با خاله و داداشم داشتیم بازی می کردیم خالم گف بیاید بر عربی یاد بگیریم! بلند شد مام راه افتادیم ببینیم چی میگه‌. یه ستون داریم،کنار تردمیلمون بعد یدفه همه کارتارو کوبید به دیوار. مام پخش شدیم از خنده اما تا یه ساعت بعد داشتیم جمعشون می کردیم . از تو کیف ، پشت تردمیل، حتی با به لای کفشا!
ای لایو فورجوک باور کنید بهترین سایت دنیاااس

  241239

من یه روز رفتم بقالی به فروشنده گفتم آقا میشه نون بدید؟

فروشنده ام گفت بسته ای ؟

تا اومدم بگم پ....

خوابوند زیر گوشم گفت شما جوونا چتونه هی میگید په نه په ؟ په نه په و درد ،

په نه په و ....

گفتم ببخشید خواستم بگم پنیرم میخواستم...

فروشنده دستمو ماچ کرد گفت معذرت میخوام ...

کیلویی بدم ؟

گفتم په نه په ، متری بده !!!!!

الفراررر

  241198

همسایم زنگ زده میگه لطفا برو ببین گربم خونس یا رفته بیرون، گفتم در خونت قفله. میگه: برو پشت در میومیو كن اگه جواب داد ینی خونس. خدایا شكرت

  241192

یه روز داشتیم با خاله و داداشم ورق بازی میکردیم خالم گفت یه بری هست بر عربی بعد هی میگفتیم یاد بده میگفت بزار بعد یدفه پاشد ورقارم برداشت رفت جلو ستون وایساد گفت بیاید بر عربی یاد بگیرید تا اومدیم بقبینیم چرا پا شده همرو با هم شوتید تو دیوار گفت اینم بر عربی منو داداشم همش میخندیدیم بعدش ولی دو ساعت همه کیف ها و پشت تردمیل رو گشتیم تا همرو بر داریم. ولی خوب خندیدیما!