تاریخ انتشار : ارديبهشت 1397
یه روز داشتیم با خاله و داداشم ورق بازی میکردیم خالم گفت یه بری هست بر عربی بعد هی میگفتیم یاد بده میگفت بزار بعد یدفه پاشد ورقارم برداشت رفت جلو ستون وایساد گفت بیاید بر عربی یاد بگیرید تا اومدیم بقبینیم چرا پا شده همرو با هم شوتید تو دیوار گفت اینم بر عربی منو داداشم همش میخندیدیم بعدش ولی دو ساعت همه کیف ها و پشت تردمیل رو گشتیم تا همرو بر داریم. ولی خوب خندیدیما!











.gif)
.gif)