دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  197054

مراقب کــــنکور تعرف میکرده:
ســر جلسه کنکور مراقــــب بودم همینجوری که داشـتم قدم میزدم دیدم یــــکی یه ســکه برداشته دستش شــــعر خـــط میندازه گــــزینه مـــیزنه ^ــ^
میگه:کاریش نداشتم رفتم بقیه سالن هارو هم نگا کردم و اومدم دیدم عــاغا چشتون روز بـــــد نبینه این یارو مثل گــــچ سفید شده رفتم بالاسرشو گفتم چیشده چرا میترسی؟ تو که یکم پیش ریلکس شعر خط مینداختی گزینه میزدی:)
یارو گـــــفت:عاغا به زمان کنکور کـــم مونده برگشتم از اول گزینه هارو چــــک کنم نمیدونم چــــرا هیچ کدوم با شعــر خطام درســــت در نمیاد ^ــــــ^

  197053

امروز رفتم خیابون خرید ماشین تو یه کوچه پارک کردم برگشتم هرچی دزدگیر زدم در ماشین باز نمیشد
حالا وایستادم اینجوری o_O به ماشین نگاه میکنم
دیدم یه پسر امد با لبخند کلید انداخت در باز کرد رفت
بله درست فهمیدید ماشین یکی جلو تر پارک کرده بودم
منo_O
ملت تو خیابون:-D
افق:-)
سوتی:-(
ماشینم از خجالت اب شد رفت تو زمین

  197051

سر کلاس دینی بودیم بعد دبیرمون داش در مورد یه چیزی بحث میکرد .منم رفته بودم ته کلاس نشسته بودم پیش دوستم .بعد دوستم داشت با هندزفیری آهنگ گوش می داد بهش گفتم بزار منم گوش کنم گف نه ..منم سیم هندزفیری رو از موبایلش کشیدم بیرون .یه دفهههه آهنگ تو کل کلاس پخش شد ...باااااا صدااااای بی صدااااااااا مثهههه یه تق دوستم قطش کرد .دبیرمون گفت برام مهم نیست کی بود ولی برید خدارو شکر کنید من حالم خوبه وگرنه اون موبایل رو میکردم تو حلقتون /اینم بگم دوستم تو زنگ تفریح عین تام و جری افتاده بود دنبالم...

  197048

دیروز بیمارستان بودیم یه پسر بچه ی کوچولوی بامزه
که اورده بودن گوششو شستشو بدن اومد ازم پرسید :
عمو تو میدونی گوش رو چطوری شستشو میکنن؟
گفتم اره عزیزم گوشت رو با چاقو میبرن بعد میذارن 2 روز تو آب و صابون
بعدشم با نخ و سوزن وصلش میکنن
اغا یه جیغی زد که زمین زیر پام لرزید
منم که مثل همیشه صحنه ی جرم رو ترک کردم

  197022

اونروز میخواستم دست بندم رو از دستم باز کنم هر کار کردم باز نشد. به ابجیم گفتم بیا این دست بندو باز کن . دستم داره خفه میشه.......
من........
ابجیم................
دستم در حال خفه شدن................
دست بندم که دیگه از خنده باز نمی شد......

  197008

تو مدرسه بودیم زنگ آخر بود و کلاس فیزیک داشتیم بچه ها نمیخواستن تو کلاس بمونن
منم اومدم تو کلاس و با خوشحالی گفتم بچه ها مدیر گفت برید خونه معلم نمیاد(خالی بستم)
ما کلاسمون بیست و پنج نفریم.
خلاصه حدود پونزده نفرشون که رفتن.
حالا من موندم با ده تای دیگه.
وقتی معلم داشت میومد کلاس به معلم گفتم نصف بچه ها رفتن خونه و گفتن ازت خوششون نمیاد.
معلم هم جوش اُورده بود بدجور و گفت به جهنّم!!
وقتی اومد سر کلاس هر کسی که صدایی میکرد سریع اخراج میشد.
دیگه آخرای زنگ بود که فقط من تو کلاس موندم.
یه بیست گرفتم.
حالا روز بعدش دیگه نگو بچه ها میخواستن بکشنم.
شانس اُوردم. از پنجره فرار کردم :))))

  196987

عجيب دوستان اسگلي دارم من.......
امرو از سر بيكاري رفتيم بيمارستان نزديك دانشگامون،گفتيم ي سري ب بيمارا بزنيم ^_^
نگهبانيه گف اينجوري نميشه برين بايد اسم مريضتونو بگين...
دوستم:امير باقري^_^
نگهبان:بله بفرماييد طبقه دوم اتاق ٢٠٢
ما:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(يني قدرت اسم سازيش تو حلقتون)
نگهبان:گفتين نسبتتون با بيمار چيه؟
دوستم:داداشمه^_^
ديديم يارو عجيب نگامون كرداااااا،حالا رفتيم بالا ديديم ي آقاي تقريبا ٧٠ساله روتخت خوابيده بود^_^
دوستم •_•
داداش دوستم ^_^
ما >_<
هيچي ديهـ،الان درحال ميوه پوس كندن واس داداش دوستميم~_~بعد اينم بايد لگنشو خالي كنيم•_•
تفريحات سالم خررررر است...

  196963

از اعتراف های آشنایان بنده از کودکیشان:)

^____^:وقتی بچه بودم از مارمولک خیلی خوشم میومد یه روز یکیشون رو گرفتم و بردم پیش دختر خالم که داشت نماز میخوند همین که سر از سجده برداشت مارمولک رو گرفتم جلوش و گفتم:الهاااام ببین چه خوجگله:))) بدبخت تا سه روز تو کما بود.

0_____0:یه معلم دینی داشتیم لامصب خیلی خشک و بد اخلاق بود. یه روز واسه یه جشنی بردنمون سالن و صندلی های این سالن وقتی از روش پا میشدی تا میشد.این بدبخت هم نمیدونست بلند شد کت و شلوارش رو درست کنه. بعد که نشست جلو هزار و هفت تا دانش آموز خورد زمین و شلوارش جر خورد.بیچاره از خجالت 3 هفته نیومد مدرسه.

*______*(این یکی خیلی اسکله):وقتی داشتیم از اردو راهیان نور برمیگشتیم(با اتوبوس رفته بودند) کف ماشین خوابیده بودیم و معلما هر چند دقیقه یه بار می اومدند پا روی سر و کله مون میذاشتن و میرفتن برای انتقام هرچی از خوراکیمون داشتیم (پفک و بیسکوییت و....) رو ریختیم تو فلاسک ابجوش و تا اخر سفر خودمون چایی نخوردیم ولی معلما که میخوردند میگفتند:این چایی رنگ نداره ولی مزه خشی داره(با لهجه یزدی بخونید) و وقتی درش رو باز کردند و توی اونو دیدند.....

  196956

مامان خانوم زنـگ زده ناراحـت و غمگیـن..
_چشام کـف پـات چیشـده مامانی؟
کـیان میگـم این دخدره رو بدیم بره من خیلی تنهـا میشم:(من نمی تـونم تو این خـونه تنها بمونـم
_{منم از خـدا خواسه}خبــ میخوای شوهرش ندیم؟:D
جدی باش،نه نمـیشه که تا ابد نگـه ش داریم
_خـبــ میخوای تورم شوهـر بدیم دخـدرم؟:D
کـیان میزنم تو دهنتا،درس حـرف بزن بی عـدب
_چـش معـذرتــ جیگـر جون:)
صـد بار گفتم منو درس صـدا کن
_چـطوری درس ؟:)) ی بوس میدی؟:D
واقعـن که ببین زنگــ زدم با کی درد و دل کنم..
{عـاشق اینم که گوشیو قط میکنه من دوباره میگیرمش اِشغـال میکنه:)) }

  196933

داشتم کتاب روزگاران که خاطرات غواص های زمان دفاع مقدس نوشته شده بود را می خوندم یک جاش گفته بود وقتی داخل آب بودن عروس دریای ها بهشون حمله میکنن و لب یک غواص و دست یک غواص دیگر را میزنن و آن ها هم مجبور میشن برگردند وقتی میان بیرون نفر دومی میگه
.
.
.
ببین چقد تو رو دوست داشتن لبتو بوس کردن اما من بزرگ تر بودم فقط دستمو بوسیدن! :)

  196931

استادمون هر جلسه به طور اتفاقی از چند نفری درس می پرسه،یه پسر بدشانس هم تو کلاسمونه که همیشه قرعه به اسم اون میخوره!
این دفعه آخریه رو شاکی شد گفت:استاد من 10سال پیش تو بانک صادرات یه حساب وا کردم هنوز یه تک تومنی برنده نشدم!! اونوقت سر کلاس شما همیشه قرعه به اسم من در میاد...!
ینی اشک همه رو دراورد!!

  196919

2 دبیرستان بودم هیییی یادش بخیر.کلاس آمادگی دفاعی داشتیم.با اکیپم پایه مسخره بازی راه انداخته بودیم.دبیرمون خیلیییییی جدی بود:@@ دبیراومد بهم گفت: چه خبرتون ساکت باشین:@ و زارت زد زیر گوشم.گفتم اگه جرات داری یکی دیگه بزن عاغا چشمتون روز بد نبینه 3تا دیگه زارت زرت زرپ زد تو گوشم.منم نامردی نکردمو خودم رو زدم به غشی ؛))
عاقا این دبیره ترسیده بود هی منو صدا میزد میگفت آقای فلانی پاشو تو رو خودااا غلط کردم .....خوردم پاشو منو بزن:همه بچه ها هم ترسیده بودن:(((
بعد چند دقیقه یهو پاشدم با خنده و مسخره به دبیرمون گفتم دیگه از این غلطها نکن؛))
عاقا همه فهمیدن الکی خودم رو زدم به غش کلاس رفت رو هوا دبیر هم توی حیاط مدرسه دنبالم میکرد تا منو بزنه:)))یادش بخیر چه کتکی خوردم:))
خاطرات گودزیلای دهه60.بزن لایکووووووو خداوکیلی...

  196903

تو تاکسی نسشته بودم راننده ی آهنگ هندی گذاشته بودو خودشم ادای بازیگرارو موقع رقصیدن تو فیلما رو در میاورد..
همه کلافه شده بودن .. منم به مقصد رسیده بودم.. پول دادم به راننده و گفتم :
من : آقا بیا این ده روپیه رو بگیر منو دم میدون بمبعی پیاده کن...
تاکسی منفجر شد از خنده ... چقد با نمکم من خخخخخ

  196900

*Irancell*
دوستم برا تولد دوسالگی برادرم یه فلش دو گیگ هدیه داد
.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه ، امروز تولد خودش بود،منم یه فلاپی دیسک بهش کادو دادم ‎^_~
یعنی مردیم از خنده‎

  196878

امروز سر صف مشاعره می کردیم من و یه دختره 25 دقیقه یه ضرب ادامه می دادیم معاونمون گفت :به به تازه مشاعره گل انداخته
این دختره هم از رو نمی رفت می خواست منو از راه به در کنه هی با لام شعراش رو تموم می کرد یه دفعه دیدم شعرام تموم شد یه شعر خوندم
گفتم:لب نهادم بر لبش آهسته گفتم زیر لب چشمه آب وفا یا جام شیرین است این
بعد اون دختره خوند معاونمون ار حرص سرخ شده بود یهویی تا من اومدم بخونم تا گفتم لب بلندگو رو ازم گرفت گفت از هر دو تون مچکرم زحمت کشیدید ولی وقت نداریم وقت دبیرا گرفته میشه خانما کلاااااااااااااااااااااااس
من :)))))
معاون:llllll
رقیبم :(((((