دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 196963

تاریخ انتشار : فروردين 1394

از اعتراف های آشنایان بنده از کودکیشان:)

^____^:وقتی بچه بودم از مارمولک خیلی خوشم میومد یه روز یکیشون رو گرفتم و بردم پیش دختر خالم که داشت نماز میخوند همین که سر از سجده برداشت مارمولک رو گرفتم جلوش و گفتم:الهاااام ببین چه خوجگله:))) بدبخت تا سه روز تو کما بود.

0_____0:یه معلم دینی داشتیم لامصب خیلی خشک و بد اخلاق بود. یه روز واسه یه جشنی بردنمون سالن و صندلی های این سالن وقتی از روش پا میشدی تا میشد.این بدبخت هم نمیدونست بلند شد کت و شلوارش رو درست کنه. بعد که نشست جلو هزار و هفت تا دانش آموز خورد زمین و شلوارش جر خورد.بیچاره از خجالت 3 هفته نیومد مدرسه.

*______*(این یکی خیلی اسکله):وقتی داشتیم از اردو راهیان نور برمیگشتیم(با اتوبوس رفته بودند) کف ماشین خوابیده بودیم و معلما هر چند دقیقه یه بار می اومدند پا روی سر و کله مون میذاشتن و میرفتن برای انتقام هرچی از خوراکیمون داشتیم (پفک و بیسکوییت و....) رو ریختیم تو فلاسک ابجوش و تا اخر سفر خودمون چایی نخوردیم ولی معلما که میخوردند میگفتند:این چایی رنگ نداره ولی مزه خشی داره(با لهجه یزدی بخونید) و وقتی درش رو باز کردند و توی اونو دیدند.....