دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  197329

دوستم تعریف میکردچندوقت قبلا دوتاقمری داشتندجفت بودن...یهو شوهرش میفته میمیره اینام برا اینکه ماده تنهانباشه میرن یه جفت براش میخرن؛اینم ظاهراجفتشونپسندیده بیچاره رواینقدنوک زده توسرش که کچل میشه!!!!
اینام این قمری نگون بختو برمیدارن یکی دیگه میارن جاش
حالانگواین زنه عاشق این یکی جفتش میشه وحسابی دوستش داشته
میگم لابداین تحصیلاتش بیشتربوده وگرنه دلیل دیگه ای به ذهنم نمیرسه والا...!

  197274

✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴حـــــــــــــнĀмԐĐحـــــــــــــ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴
بـه هـمـیـن پـایـه مـیـز عـسـلی مـون اگـه دروغ بـگـم
اسـتـاد یـکی از درس هـامـون بـه مــا آی دیِ لایـنـشـو داده
مــا اکـیـپ کـلاس هـم یـه گـروه بـاهـاش تـشـکـیـل دادیـم
یـه سـوال داد تـو گروه گـفـت هـرکـی جـواب بـده مــیـان تـرم از 5 نـمـره 5 مــیـدم بـهـش
حـالا جـوابــای دوسـتـان مــا رو داشـتـه بـاشـیـد
(مــصـطـفـی)- اسـتـاد مـیـشـه یـه بـار دیـگـه تـکـرار کـنـیـد ؟!
(علیرضا)-اسـتـاد نـوکـه زبـونـمـه هاا نـیـگـا (عـکـسـه نـوکـه زبـونـشـم فـرسـتـاده حـالا) هـمـیـن نـوکـه زبـونـمـه ؛ دیـدیـنـش؟؟؟!!
(پویا)-اسـتـاد بـبـخـشـیـد مـن گـوشـیـم داره زنـگ مــیـخـوره ... بـا اجـازتـون
(خاطره)-اسـتـاد , انـتـگـرالِ X رو بـدسـت مـیـاریـم .. کـَـران بـالا و کـَـران پـایـیـن ......
(محمد)- بـاز ایــن زر زر کــرد
(خاطره)-درسـت صـحـبـت کـُنــاااااا ... جـلـو اسـتـاد هـیـچـی بـهـت نـمـیـگـم :((( نـِکـبَـت
(مهشید)- اسـتـاد مـن عـیـنـکـمـو نـیـاوردم ...نـمـیـتـونـم بـخـونـم
(کیمیا)- مـن کـه دارم لاک مــیـزنـم ..وقـت نـدارم .. خـیـلـی صـادقـم مــن :)))
(سعید)- اَی بــاااااابــااااااااا چـقـد حــرف مــیـزنـیـد ...اگـه گـذاشـتـیـد دو دیـقـه بـخـابـیم
(الناز)- اسـتـاد آنـتـراک ... پـــیــلـــیــز ... آنـتـراک
(یاسمن)- واااااااااای ...حــالا مــن چـی بـپـوشــممممم ؟؟!!!!!
(محمد)- بـچـه هـا مــن اعـصـابـه ایـن سـوسـول بـازیـا رو نـدارم ...بـا اجـازه تـون
(محمد left the group)
(خاطره)- اســتـادددد ... مــیـان تـرمـه مـحـمـدو صـفـر بـدید بـخـنـدیــم نـِکـبَـتـووو
(مــصـطـفـی)- اسـتـاد جـسـارتـا خـودتـون حـلـش کـنـیـد بـبـیـنـیم بـلـدیـد ؟!
(من)- هـر کـی نـگـه بــق بـقـوووو
(بچه ها) بــق بـقــــوووووووووووووووووووو
(دنیا)- اســتـاد مــن حـلــشششش کــرددددمممم
(مصطفی delete دنیا from group)
(کیمیا)- دسـت و جـیـغ و هـوراااااا
- استاد left the group
من : ^_^
کامران : 0_o
مدیر مسئول بروز رسانی 4جوک : @__@

  197243

ازدواج داییم وزنداییم از اونجایی شروع شد که من دوم راهنمایی بودم ویه شاگرد فوق العاده شیطون ونسبتا درس خون یه معلم دینی داشتیم خانم شاهوردی که خیلی سر کلاسش بچه ها خسته میشدن ولی من همیشه با مزه پرونیهام جو کلاسشو عوض میکردمیبار که کلاسش داشت تموم میشد بچه ها دورش جم شده بودن منم رفتم بالا سرش شروع کردم اداشو درآوردن بچه ها هم میخندیدن یهو برگشت منو دید خیلی عصبانی شد سریع آمار منو به مدیر مدرسه داد اونم گفت فردا باید والدینت بیان مدرسه منم به بابا که جرات نکردم بگم به مامانم گفتم اونم اومد به معذرت خواهی و ..مدیر مدرسه گفت حالا معذرت خواهی کن منم با پررویی هر چه تمام گفتم من از کسی معذرت خواهی نمیکنم این شد که خانم مدیر گفت با رئیس آموزش پرورش صحبت میکنم واخراج میشی ولی من بازم کم نیاوردم گفتم مهم نیست کلی از مامانم معذرت خواهی کردن و گفتن فردا پدرش بیاد از اونجایی که بابا نبود داییم اومددایی هم قصد ازدواج داشت ولی وسواس داشت یه 60 جا هم خواستگاری رفته بود اومد که موضوع منو فیصله بده رفت با خانم شاهوردی صحبت کنه گفتیم الان میاد الان میاد رفتن همانو دل دادن همان دیدم هر دو شادمان اومدن خانم شاهوردی هم گفت عزیزم دیگه تکرار نشه منو بگی دایی گفت بریم بعد یه هفته که من هنوز تو شوک بودم شنیدم آقا دایی عاشق شدن وبعد یکماه رفتیم خواستگاری واسش و خانم شاهوردی شد زندایی من هنوز هم بعد سالها زنداییم ازدواجشو مدیون بی ادبی منه خدایی نه کسی به دایی زن میداد نه زندایی خواستگار داشت شما نخندید بهم بر میخوره ها این بود ماجرای ازدواج دایی وزندایی

  197219

سرم درد میکنه شدید طوریکه چشام باز نمیشه مامان و بابام از سرکار برگشتن
بابام:چی شدی بعبعی(همون بعبعی کلاه قرمزی)؟!
من:سرم درد میکنه طوریکه انگار مغزم داره تکون میخوره
بابام:اخی نازی مگه تو مغزم داری!!!؟
مامانم:بیا اینجا پیش مامان دخترم
رفتم پیشش برگشته میگه:حالا از اینجا بدو محکم سرتو بکوب به دیوار
مامان و بابام:-D
منo_O
دیوار:-)
بازم من@_@

  197200

دیشب جایی مهمونی دعوت بودیم یه پسر بچه فضول داشتن هی هرچی میگفتن نمیشست تا اخر بابا ش بهش اشتبایی بجای پلیس گفت صدای ماشین گشته ارشاد میاد بعد پسره گفت مگه با دوست دفملم اومدم بیرون هیچی دیگه پدره سرشو کرده تو گچ دیوار فکرمیکنه برفه هی صدا کبک در میاره ماهم هنوز رد گازمون رو فرش هست :))))))
.
.
.
.
کی گفته رکورد فحش برای اپراتره اون دانش اموزایی که میگن :((اقا اجازه امتحان نمیگیرید)) رکورد دارن
.
.
.
.
.
یکی از دوستام تعریف میکرد یه روز تو هوای سرد عاشق و دلباخته یه نفر شدیم رفتیم دنبالش ادرس خونه رو یاد بگیرم بعد که داشتم برمیگشتم دختره یه دفعه صدام کرد امیر من با خودم گفتم یا پیغمبر اشنا در اومد بعد گفتم ببخشید شم گفت:( منم حمید تو یه مدرسه بودیم) به جانم بقیش برام سخته بگم خودتون حدس بزنید :))))))))))))))))))
.
.
.
خدایا اینهمه ازخودم جک مینویسم حقه تایید نشه یا لایک ندن
.
.
.
کجا میری لایک چی؟
.
.
بکوب لایکو

  197168

رفتم خونه دیدم مامانم ترشی انداخته!
مامانم: هستی مامان این ترشی رو واسه تو انداختم! میدونستم ترشی کلم دوست داری!! ^___^
من: ماااامااانییی! !! چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟ ترشی انداختی؟؟؟؟؟ به اسم من؟؟؟؟؟؟ شما مگه نمیدونی تو خونه ای که دختر مجرد هست نباید ترشی انداخت؟؟؟؟؟ یا میترشه یا شوهر بد اخلاق گیرش میاد!!!!
مامانم: وااا؟؟؟ چه حرفا!!! تو که خرافاتی نبودی!!! ://
من: مامان چطور تونستی؟ ؟؟ والا واسه پریسان هی کیک و شیرینی میپختی به من که رسیده ترشی میندازی؟؟؟؟؟ هی کیک و شیرینی پختی که دامادت اینقد محترم و مهربونه!!! حالا ببینم ی کاری میکنی شوهر من بی اعصاب باشه!!!! :(((((((
مامانم: دختره خرافاتی!!! زخمت کشیدم واست!!! نمیخوای؟ ؟؟ یه جهنم!!!ببر بده به دوستت!
من: پریا خودش مجرده مامان این کار درست نیس!!! میبرم واسه عمو مهرداد!!! (شوهر خالم!!!) اونم ترشی دوس داره!!!
مامانم: باشه ببرش! :/// کلی زحمت کشیدم واست لیاقت نداری!!!!
.
من: خوشبختانه خطر رفع شد!!! از فردا تا وقتی من تو این خونم فقط مارمالاد و مربا درست کن مامان!!! -____-
مامانم: :||||||

نمیدونم چرا چند روزه مامانم بام حرف نمیزنه! !؟؟
خوب به من چه؟؟؟ بحث آینده ی منه شوخی که نیس!!!! والا با این ترشی انداختناشون! !!!! ://///

  197153

6-5 سال پیش خونه ما مجتمع بود و تو هر مجتمع 15 واحد آپارتمان بود ما طبقه اول بودیم.
یه روز می خواستم برم بالای پشت بام آنتن ماهواره رو درست کنم الکی(رفته بودم سیب زمینی از انباری بیارم) طبقات خیلی شبیه هم بود، موقع برگشت منه داغون تو محاسباتم اشتباه کردم و به جای طبقه اول رفتم طبقه دوم زنگ واحد شبیه به خودمونو زدم.
از قضا خانم همسایه که منتظر کسی بود بنده خدا درو باز کرد و دیگه نگاه نکرد کیه پشت در....
رفتم تو یعنی دو تامون قبض روح شدیم یه جیغ بنفش از اونو یه جیغ خرکی از من....
بعدشم پریدم بیرون و دمپایی هامو گرفتم دستمو مثه بز کوهی از پله ها امدم پایین.
از اون روز به بعد سعی کردم دیگه اون خانومو کلا کلیه وابستگانشو نبینم
خواهشا بیشتر دقت کنید دوستااااااااااااان

  197131

ما راهنمایی که بودیم یه معلم داشتیم این آموزش دف و سنتور هم میداد بنده خدا می گفت:یه روز عصر رفتم خونه یکی از این شاگردای باکلاسم حالا ظهرشم تا خرطناغ خورده بودم وسط کلاس بودم که یهو آلارم داااااااد... با یه شرایط دردناکی ازش پرسیدم دستشویی تون کجاس اونم راهنماییم کرد در دستشویی شونو که وا کردم انگار کل دنیا رو سرم خراب شد آخه چرا؟ تهاجم فرهنگی آخه دیگه تا کجا؟(دستشویی شون فرنگی بود)حالا ما هم که آزاد کار!!!!کار ما که تموم شد برگشتم نگاه کردم دیدم یهو مخم علیه رودم اعلان جنگ داد این دیگه از کجای تو دراومده بی مروت!!!حالا هرچی هی سیفونو می کشیدیم کصافط تکون نمی خورد برگشتم یکم فک کردم
دیدم چاره ای ندارم!این تنها راه بود آبروم پیش شاگردم میرفت آخه!آستینامو زدم بالا چشامو بستم چرخیدم و......
اینجاش که رسید دیگه بغضش ترکید
آخی بیچاره!!!فک کنم تو روحیش تاثیر منفی گذاشته بود ولی عوضش راحت شد خخخخخخخ

  197127

گودزيلا همسايه اومده بود خونمون با مامانش گرم صحبت بودم حواسم بهش نبود يهو رفتم تو اتاقم ديدم بلهههه خانم يه دونه از روژ لبامو خالى کرده رو صورتش چادر نماز بنده ى بدبختم گذاشته رو سرش ميگم ستايش چيکار کردى؟ ميگه علوس شودم(عروس شدم!)من ديگه حرفى ندارمO_o
محض اطلاع گودزيلا مذکور دهه نودى هستن والا من دوبرابر سن اينو داشتم واسه مورچه ها قند خورد ميکردم خرکيف ميشدم از کار خيرم!

  197119

آقا چند دقیقه پیش داشتم تو 4جوک میچرخیدم و میخندیدم یهو پسر داییم با داداشم(هردو کلاس ششمین صرفا جهت اطلاع!!!!)دعوا میکردن بعد داداشم پسرداییم رو زد حالا گوش کنید مکالمات این دایناسورها رو :
پسرداییم: منو میزنی بیشعورررر
داداشم: آره مشکلیههه؟
پسردایی: اهههه اینطورییهههه؟؟؟؟
داداشم: آرهههه
پسردایی: برم به آبجی بگم؟نه واقعا بگممم؟؟؟؟
داداشم: بگو
حالا پسر داییم بدو بدو اومده پیشم تو دستشم یه چیزیه.هی میخواست نشون من بده داداشم نمیذاشت!منم که اندکی رو به بالا کنجکاوم میگم اون چیهههه؟؟؟؟؟
پسر داییم با هزار زحمت از زیر چنگ داداشم فرار کرده و اونو نشون من داده دیدم عکس یکی از دختر کوچولو های فامیله!!!!!میگم خب این کجاش بده؟
پسرداییم: آخه آبجی این داره عکس دوست دختر قبلی منو نگاه میکنه تازههه پرو پرو میگه میخوام باهاش فرار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بچه ها ظرفیت افق و عمود پر شده من میرم ایستگاه مترو
آقایون داداشام(میدونم خز شده)کاری داشتین من اونجام.........

  197115

با دوستام رفته بودیم راهیان نور
وقتی برگشتیم به طرز مشکوکی یکی از دوستام شوهر کردبعد از تلاش فراوان فهمیدیم
.
.
.
.
.
.
نامرد نارفیق اونجا سیم خاردار گره زده
.
.
.
من از هرچی بگذرم از تک خوری نمیگذرم اسرار نکنید :|

  197108

*.*.*.Mystery.*.*.*

المپیاد شیمی داشتم،قبل شروع آزمون،یه خانومه میاد ازم یواش یه سوال میپرسه منم متوجه سوال نشدم همونطور با تعجب نیگاش کردم،بدبخت فکر کنم فهمید تو هنگم دوباره سوالو پرسید،باز متوجه نشدم(آخه اول صبح بودو منم اصن حوصله امتحان نداشتم و شدیدا خوابم میومد)گفتم: جانم؟ خانومه دوباره سوالو پرسید ولی به همین امامزاده بیژن قصم باز متوجه نشدم،بعد با خودم گفتم از اونجا که جواب بیشتر سوال ها نمیدونمه پس،بلند گفتم:نمیدونم. بعد خانومه گفت:خانم یواشتر،میگم سال چندمی میگی نمیدونم!
اونجا بود که به عمق فاجعه پی بردم!!!و بعد با آرامش به سوالشون پاسخ دادم!!
از نظر شما اون یواشتر خانمه همون خفه شو خودمون نبود؟

  197077

داشتم تو کلاس زبان یه مطلبی رو ترجمه میکردم کلی هم رفته بودم تو خط با کلاس بودن...
یهو معلمه در اومد گفت google translate هم بهتر از تو ترجمه میکنه!
خلاصه پودر شدم :|

  197076

رفته بودیم مسافرت ، منم وظیفه ی خطیر خرید نان را بر عهده داشتم .
داشتم توی خیابونا به امید یافتن نانوایی ول میگشتم که یک دختری رو دیدم ازم پرسید ببخشید مستقیم کدوم طرفه ؟ راستش منم یاد
یک جوکی که قبلا توی 4جوک خونده بودم افتادم بهش گفتم یکم جلوتر سمت چپ !!!
داشتم به این فکر میکردم این دخترا چرا وضعیت شون اینطوره که رسیدم به یک میدون به اسم مستقیم . !!!!!!!!
راستش تو راه برگشت به این فکر میکردم چرا وضیع پسرا اینطوره !!!!!!

  197071

امسال عید رفته بودیم بازدید جلوم یک کاسه پسته بود که چند تا تخمه هم قاطیش بود، جالبه که منم به پسته ها دست نمی زدم و دنبال تخمه هاش می گشتم، فهمیدم شاید همیشه بهترینها لذت بخش نباشن و گاهی هم متفاوت بودن باعث عشق دیگران ميشه!