دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 197243

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1394

ازدواج داییم وزنداییم از اونجایی شروع شد که من دوم راهنمایی بودم ویه شاگرد فوق العاده شیطون ونسبتا درس خون یه معلم دینی داشتیم خانم شاهوردی که خیلی سر کلاسش بچه ها خسته میشدن ولی من همیشه با مزه پرونیهام جو کلاسشو عوض میکردمیبار که کلاسش داشت تموم میشد بچه ها دورش جم شده بودن منم رفتم بالا سرش شروع کردم اداشو درآوردن بچه ها هم میخندیدن یهو برگشت منو دید خیلی عصبانی شد سریع آمار منو به مدیر مدرسه داد اونم گفت فردا باید والدینت بیان مدرسه منم به بابا که جرات نکردم بگم به مامانم گفتم اونم اومد به معذرت خواهی و ..مدیر مدرسه گفت حالا معذرت خواهی کن منم با پررویی هر چه تمام گفتم من از کسی معذرت خواهی نمیکنم این شد که خانم مدیر گفت با رئیس آموزش پرورش صحبت میکنم واخراج میشی ولی من بازم کم نیاوردم گفتم مهم نیست کلی از مامانم معذرت خواهی کردن و گفتن فردا پدرش بیاد از اونجایی که بابا نبود داییم اومددایی هم قصد ازدواج داشت ولی وسواس داشت یه 60 جا هم خواستگاری رفته بود اومد که موضوع منو فیصله بده رفت با خانم شاهوردی صحبت کنه گفتیم الان میاد الان میاد رفتن همانو دل دادن همان دیدم هر دو شادمان اومدن خانم شاهوردی هم گفت عزیزم دیگه تکرار نشه منو بگی دایی گفت بریم بعد یه هفته که من هنوز تو شوک بودم شنیدم آقا دایی عاشق شدن وبعد یکماه رفتیم خواستگاری واسش و خانم شاهوردی شد زندایی من هنوز هم بعد سالها زنداییم ازدواجشو مدیون بی ادبی منه خدایی نه کسی به دایی زن میداد نه زندایی خواستگار داشت شما نخندید بهم بر میخوره ها این بود ماجرای ازدواج دایی وزندایی