آقا سر کار موقع ناهار نشسته بودیم یه زنبوره دورمون گلگشت میزد (به قصد وصال گل دور ما میچرخید) یکی از دوستان زنبور بخت برگشته رو گرفت با تعجب رو به اون گفت:هااااچ بالاخره مادرتو پیدا کردی که یه دفه نیشش زد دوستمون هم از شدت خشم سر از تن زنبور برگرفته گفت همین کارا رو کردی که مادرتو پیدا نکردی بوووووووق
خاطرات خنده دار
یکی از بچه ها داشت تعریف میکرد که میخچه دستشو عمل کرده بود
بعد این همکلاسی ما ازش میپرسه عملت با بیهوشی موضعی بود ؟!
بیهوشی موضعی 0_*
خدایا اینو شفاش نده بهش بخندیم
عاقا گلاب بروتون ما دیروز دستشویی عمومی بودیم دستشویی کناری ما ی بچه کوچیک بود ک رفته بود تو و باباش پشت در منتظرش بود...
چشمتون روز بد نبینه پسره ب باباش گفت از توی این سوراخه تورو نبینی ها( منظورش سوراخ روی درب دستشویی عمومی بود
بعدش گفت بابا ببخشید باباش گفت جانم؟؟ گفتش بابایی گ.و.ز.یدم باباش گفت عیب نداره کارتو بکن زود بیا بیرون!!
ی چن لحظه بعد گفت بابایی ر.ی.د.م باباش گفت باریکلا بابا زودی بیا بیرون !!!!
بعدشم بچه هه گفت بابا بیا تو نمیتونم!!!!!!!!!!
حالا مارو میگی کل ماجرا توی توالت بودیم داشتیم میشنیدیم اصلا نفهمیدم تو دستشویی چیکار کردم داشتم با سر میرفتم تو چاه
من@-@
بچه^-^
بابای یچه ههo---0
من بروبچ سر کلاس در کارگاه کامپیوتر
^_^
اونروز بچه ها سیستم کناری ما نیومده بودن برای همین سیستم خالی بود.دبیرمونم یک پروژه بهمون داد گفت تا اخرساعت وقت دارین تحویل بدین.
همه سخت مشغول تایپ....
دو تا از دانش اموزای کلاس دیگه اومدن تو کارگاه سرسیستم که خالی بود بعدازجهتی این دوست من متوجه نشد
چنددقه ای گذشت اونارو دید گفت وا مریم اینا کجابودن؟؟ @@
من : کیا ؟؟ 0.o
فرشته : همون دوتا دختره سیستم کناریمون @@
من :(گفتم بزار اذیتش کنم) سیستم کناری که خالیه نیومدن بچه ها کیو میگی تو؟؟ @@0 .o
فرشته با دست و پای لرزون از ترس: مریمی اون دوتا رو تو نمیبینی یعنی؟؟
منم یه نگا نکردم گفت حالت بده ها ول کن بزار تایپمو بکنم سیستم خاموشه باور نمیکنی از بقیه بپرس(حالا اون دوتام صدامو شنیده بودن)
فرشته : یا خدا .. بسم الله بسم الله ( فوت میکرد سمت اون دخترا) ههههه
فرشته: پیس پییییییس پییییییس هانی ؟؟؟؟:((( اون سیستم کناریمون کسی نشسته یا نه ؟ هانی ام که همیشه پایه گفت نه کوووو ؟؟حالت خوبه تو؟ @@
همون موقع یکی ازون دخملا نگاه کرد به فرشته یک نگا خبیثانه تحویل داد و باز مشغول تایپ شد.
فرشته طفلی ام قشنگ سکته رو زد نزدیک بود جان به جان افرین تسلیم کنه زیرلب هی بسم الله میگفت...
منم مونده بودم این گندمو چجور صاف کنم بفهمه زندم نمیزاره ^_^
...
هــــــی یادش بخیر بعد زنگ چه فحشایی قشنگی خوردمو تا چندوقت جای کبودیام اذیتم میکرد.ولی همیشه سوژه میکردیم این قضیه رو میخندیدم ^_^
مامانم با تلفن داشت حرف میزد، دیگه آخرای حرف زدنش بود بعد اونی که پشت تلفن بود گفت بخشید مزاحم شدیما مامان حواس پرت ما در جواب گف نه خواهش می کنم شما مزاحم شدیدد :-O o_O خدافظ
ینی ما :دی از خنده داشتیم می ترکیدیم بعد خودش میگه چیه دوباره دیوار ترک خورده شما ریسه میرید بعد داداشم بهش ماجرا رو میگه خودش از خنده ریسه میره
مامان خانم حواس پرت
آقا ما سر کلاس زیست نشسته بودیم و دبیرمونم داشت برامون حرف میزد. بحث کشیده شد به پول که دبیرمون گفت:
ببینید اینایی که میگن پول خوشبختی نمیاره همشون حرف مفت میزنن تو 99% مواقع پول خوشبختی میاره ولی اگه پول نداشته باشی 100% بدبختیه.
ینی هرکی بگه دروغه با جفتک میام تو „اپیگلوت„ش
هرچی هوا رو به سردی میره جدایی از دوش حموم سخت تر میشه، یه بار دو هفته تو حموم بودم با وساطت ریش سفیدان فامیل آوردنم بیرون.
بابام ینفرو میشناسه که این جریان واسش اتفاق افتاده بوده(هم محلیش)
طرف رفته خواستگاری... یعد گفتن این دو تا جوون برن حرف بزنن ، اینم و قتی رفت تو اتاق دختره رو دید حول شد گفت:
سلام خواهرر...!!!!!!
هیچی دیگه... دختره اول یکم نگاش کرده بعدم با اردنگی پرتشون کردن بیرونو و گفتن تو غلط کردی اومدی خواستگاری خواهرت!
ولی بنظرم دختره یکم که چه عرض کنم،خیلی اعصابش خط خطی بوده!
خوب بنده خدا هول شد دیگه...
هفت سالم بود موقع عرسی داییم
میرفتم تو اگزوز ماشین فامیلا عروس ترقه بمبی میزاشتم
موقع روشن شدن الضمیر نا خود الآگاه آدمو یاد ماشین بتمن میانداخت
ولی توقع داشتم اول ماشینه باد کنه بعد از لوزالمعدش انفجار صورت بگیره
نگار به فلاکت خانواده عروس می اندیشد ^_^
اومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت : " ميخواي بري ازدواج کني ؟ "
گفت :
" بله ميخوام برم خواستگاري "
- خب بيا خواهر منو بگير !
گفت :
" جدي ميگي آقا مهدي "
- به خانوادت بگو برن ببينن اگر پسنديدن بيا مرخصي بگير برو !
اون بنده خدا هم خوشحال دويده بود مخابرات تماس گرفته بود !
به خانوادش گفته بود :
" فرمانده ي لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير ، زود بريد خواستگاريش خبرشو به من بديد ! بچه هاي مخابرات مرده بودن از خنده!
پرسيده بود :
" چرا ميخنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من ! "
گفته بودن :
" بنده خدا آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، يکيشونم يکي دوماهشه !! "
سردار شهید مهدی زین الدین
لایک=شادی روح پاک تمام شهدا صلوات
یه بار یکی از فامیلامون (پسر) رفته بود دستشویی،بابامم نزدیکای در وایستاده بود که بعد اون بره دستشویی...
منم بابامو کار داشتم رفته بودم کنارش داشتیم حرف میزدیم
پسر عموی 3 سالمم داشت آروم آروم از اونجا رد میشد که در همون موقع فامیلمون هم درو باز کرد و اومد بیرون
یهو پسر عموم اون فامیلمون رو نگاه کرد،دماغشو گرفت و گفت :
اه... پیف پیف،چقدر بومیده
بعدم دویید و رفت...
ما هم به علت اینکه فامیلمون خجالت نکشه خودمونو کنترل کردیم و بعد از رفتنش اینقدر خندیدیم که نفسمون بند اومده بود
فامیلمون از خجالت قرمز شده بود ولی خوشو زده بود به نشنیدن!!!
عاقا ما ی دوچرخه ی قراضه (قرازه،غراظه،غرازه،اه هرچی!) داریم منم هر روز سوارش میشم و میرم مدرسه و جاهای دیگه البته دوچرخه هه واسه دهه چهل و پنجاست ها
من تو راه بودم حالا بشنوید از کامنت ها مردم تو خیابون
هی قراضه کجا؟؟
بابا بزرگ مواظب باش
از هم وانشه چرخت!!!( متلاشی نشه)
ابوطیاره دوچرخت مال زمان قلقلک میرزای قاجاره؟؟
فدای تکنولوژیتم
اوه اوه برین کنار لامبورگینی اومد
و...
ممنونم از همه ملت ایران ک انقدر ب من محبت دارن حالا همه اینا ب کنار نگاه های سنگین مردمو چی بگم؟؟
اصن افسرده شدم خداحافظ زندگی من برم خودکشی کنم
لایک: برو خدا به همراهت!!
داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه،تو اتوبوس واحد بودم.خسته و کوفته.جاهم نبود بشینم.بعد چنتا ایستگاه ینفر از صندلیای اخر بلند شد و من رفتم بشینم سرجاش.عاقا چنان سرم خورد به میله های بالای اتوبوس که تا دوساعت گیج مونده بودم ک چه خبره...
بماند که کل اتوبوس رف رو هوا و مجبور شدم همون ایستگاه پیاده شم و بقیه مسیرو با تاکسی برم...
#آبروریزی_قدبلندی
هعى روزگار مادهه پنجاهيا يه خاطراتى داشتيم كه نه دهه شصتيا نه دهه هفتاديا دارن
شما دهه شصتيا چرا اين قدر نسل سوخته نسل سوخته ميكنيد شما نسل پدر سوخته ايد ما نسل سوخته ايم شما نميدونيد ما يه خوراكى داشتيم به نام شيرو شكر از هر دهه چهل يا پنجاهى بپرسيد ميگه هى يادش بخير
البته من دهه پنجاهى نيستم اين ها فرمايشات پدر بنده بود
ما یه ابجی داریم خیلی گله...یعنی عجیب دوست داشتنیه...یه شب زنگ زد به یکی از دوستاش وهنوز صحبت نکرده زد قطع کرد حالا ماجرا چی بود ؟؟؟..زمانی که ابجی ما زنگیده بوده به دوستش صدای مردونه شنیده وتا میتونسته فحش بار دوستش کرده..اون از همه چی بیخبر هم گفته فلانیه .حالا اون بنده خدا ازدواج کرده بوده وماهم عروسیش رفته بودیم...این ابجی دوست داشتنی ما فراموش کرده وفقط با الفاظ زیبا مزینش کرده...حالا قطع هم کرده نفهمیده هیچ تا 15 دقیقه تمییز غر غر کرده...خوبه من عروسیشون بودم ..والله..آخه الزایمری تا کجا؟؟ما به کدامین سو میرویم؟؟
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531641070










