دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  214594

داشیتیم با بچه ها پیاده از مدرسه میومدیم یهو یه سگ بزرگ از جلوی پای من دوستم رد شد ولی سرعتش بالا بود وقتی رد شد دیدمش




یه ذره رفت جلو پیچید جلو پای یکی از پسرای پلاس در اطراف مدرسه در ارض 3ثانیه 20متر دویید بیچاره اینقد خجالت کشیده بود که روشو هم بر نگردوند و ماهم تا 1 ساعت به این یارو میخندیدیم اونم سرعتشو بیشتر کرد و در شفق نیییییست شد.

  214572

گدائه اومده در خونمون گف یکم پول داری بدی ؟
-ندارم
- میشه بجای پول یکم گوشت یا مرغ بدی؟
-نداریم
-میشه حداقل یه ذره میوه بدین؟
-نداریم
-لباس کهنه ندارین ببرم ؟
-فقط همین یه لباسو دارم
گفت: نهار چیزیندارین با هم بخوریم ؟
گفتم خودمم گرسنمه

لامصب عصبی شد دم در دستشویی کرد و فوش داد و رفت

  214569

رفتم تو اینترنت و ﭘﺸﺖ ﺑﻮﻡ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ Google earth ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮدم،
ﻧﺸﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺍﺩﻡ !
.


ﺣﺎﻻ ﻳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ! ﺑﺎ ﮐﻠﻲ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻕ ﻣﻴﮕﻪ " ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻢ ،
ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻬﻦ ﻣﻲ کنم!!
ﻣﻦ :O_o
.
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺖ.
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﭘﺲ ﮐﻠﻢ ﻣﻴﮕﻪ "
ﭼﺮﺍ ﻋﮑﺲ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ ﻣﻲ زاریﺗﻮ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ !
ﻣﻦ : O_o

  214548

یه جمله ی قشنگ تو اینترنت دیدم
بلند برای مامانم خوندم:
چارلی چاپلین میگوید
اگرهمزمان دو نفر را دوست داشتید،نفر دوم را انتخاب کنید
چون اگرنفر اول را واقعا دوست داشتید،هیچ وقت به نفر دومی فکرنمیکردید....
داداشم از کنار بخاری میگه
چارلى در مورد نفرات ٣،٤،٥،٦،٧،٨،٩،١٠ سخنى نگفت؟
موندم باید چیکا کنم:|
داداشم :)
چارلی :|
من o_0
نمیدونم با این وضعش ولنتاین میخواد چیکار کنه!! |:

  214540

وقتایی که من و مامانم دعوا می گیریم یا دعوای خانوادگی ای چیزی میشه
بابام تو خونه راه میره و با یه لحن خاص میگه:
کانون گرم خانواده، از بس که گرمه آتیش گرفته! ^ـــ^

  214538

کنار گودزیلامون نشسته بودم یهو باد معدشو ول داد منم گفتم ا معین این چه کاریه؟
بچه پررو برگشته میگه این جایزت بود دیدم دختر خوبی شدی گفتم بهت جایزه بدم^_^
مامانم میگه اصن از قدیم گفتن باده دله ول کن بره!چیکار بچم داری؟

من:|
بازم من:|
مامانم:))
داداشم^_^
دوباره من:|

حالا اگه من بودم....
به دلیل دلخراش بودن صحنه از گفتن آن معذوریم:|

  214532

با بچه ها جمع شدیمو ورفتیم یه ساندویجی هم بزنیم به بدن

ساندویج اول عجیب چسبید..حالا چرا؟آفرین خوشم میاد زود میگیری..بعله چون مجانی بود...اقا این آه رفیقمون منو گرفت حالا بقیه این وسط چجوری از زیرش در رفتن خودمم توش موندم

قرار شد من حساب کنم...شلوغ بود دیگه من چیکار کنم؟؟(آیکون مظلومیت)..یه اقا پسری هم دم پیشخون بود...رفتم گفتم:چقدر تقدیم کنم؟بنده خدا لپاش باد کرده بود که هیچی...اخه اقا گاز کوچیک تر به ساندویجت بزن...من چه میدونم صاحاب مغازه نیستی؟اخه خیلی شیک روپیشخون لم داده بود..خوچیه؟تقصیر اونه.منکه علم غیب ندارم...خب میگفتم...کجا بودم...اها..این اقاهه هم به زور ساندویجشو قورت داد وگفت من فروشنده نیستم...حالا همه قرمز شدن وکسی جرات جیک زدن نداره اخه قیافه ام سخت عصبی شده بود...ولی تا برگشتم ..بعله...دوستای گلم(جمله ی دیگه ای پیدا نکردم)پوففففففففف ترکیدن از خنده...بقیه هم باهاشون..من اصلا روم نمیشه دیگه از اون ور رد شم چه برسه ساندویچ گاز بزنم..

  214513

روز چهارشنبه امتحان ریاضی استانی داشتیم فک کنین تو ده دقیقه من تمومش کردم فکر نکنین آسون بوده نه بابا کلا از پونزده تا سوال فقط چهارتاشو نوشتم بعد موقعی که بلند شدم تمام کلاس بلند شدن دادن تحویل بعد از امتحان بهمون گفتن کسی نره خونه ولی ما فرار کردیم رفتیم باغ ملی از اونجا از هم جدا شدیم و من و سه تا از دوستام رفتیم خیابون جهرمی ها همینجوری داشتیم خوش و خرم می رفتیم که دیدیم ناظممون داره از روبه رو میاد چند تا از بچه های دوم کامپیوتر هم همراش بودن ما چنان هول شدیم که سریع فرار کردیم من بدبخت وسط خیابون با پوز اومدم زمین
طوری زمین خوردم که کل خیابون جهرمی رفت رو هوا
حالا این به کنار یارو با ماشین زد دنبالمون ماهم یه خیابون کامل و دویدیم من که دیگه بریده بودم گفتم وایستی بهمون رسید
با ماشین اومد کنارمون سوارمون کرد بردمون مدرسه بعد تو ماشین بهمون گفت من اصلا نمی دونستم شما ها فرار کردین کار داشتم تو شهر وقتی هم فهمیدم فرار کردین که این نکبت خورد زمین
یعنیااااااااااااااااااا!!!!!!!!

  214510

چنروز پیش مهمون داشتیم در جوار خانواده نشسته بودیم.مهمونمونم دوست قدیمی بابا بود با خانومش.
همینجوری که نشسته بودیم و بحث گرم بود پدرم یه دفعه برگشت گفت علی بابا راستی اون دوست موبایل فروشت امروز زنگ زد.تو خونه نبودی.گفت بهت بگم iphone 6 plusت اومده. ماشین منم تعمیرگاه بود با سانتافای مامانت رفتم اوردمش تو ماشینه بعدن یادم بیار بهت بدمش
حالا قیافه من =((((((((((((((
بعد 15 دیقه به خودم اومدم گفتم نکنه واقعن من ایفون سفارش دادم!!
نکنه واقعن مامان من سانتافا داره!!!!!!
بعدش به خودم گفتم نه بابا.نه من ایفون سفارش دادم نه مامان ماشین داره!حالا واسه چی بابا دروغ اینطوری گفته.اصن بیخیال مهمونا رفتن از بابا میپرسم واسه چی دروغ گفته؟!!
خلاصه مهمونا رفتن من از بابا پرسیدم چرا همچین دروغی گفتی؟
اونم خیلی ریلکس گفت الکی مثلن ما ایفون و سانتافا داریم!!!!!!!!
ینی از اونروز تا حالا کمرم شیکسته واقعن.حالا ما میگیم مهمونا ندیده باور کنن ما اینا رو داریم و nokia1200 تو رو نبینن.اخه کدوم ادمی که خونش مرکز شهره(یه کمی پایین تر) با یه حقوق معلمی واسه زنش سانتافا میگیره؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

  214485

امروز جلسه بود معلم یه کم دیر اومد ما هم از فرصت استفاده کردیم دو نفر با تخته بندری میزدن یه نفر می خوند ما هم دست می زدیم یه دفعه ندا رسید معلم رو دیدن که عصبانی میاد به سمت کلاس ما هم سر جا هامون نشستیم معلم به مبصر گف یا اسم اونایی رو که سر صدا کردن رو مینویسی یا از نوبت اولت ۱۰ نمره کم می کنم اونم اسم همه رو نوشت.
لایک:انگشتم شکست که اینقدر نوشتم جون هر کی دوس داری لایک کن‌‌

  214452

از 15 سالگی همیشه پدر گرام بهم میگفت که چرا درس نمیخونی و من همسن تو بودم روزی 17 ساعت درس میخوندم و فلان و فلان و................
حالا دیروز به صورت کامل اتفاقی گذرم خورد به مدرسه دوران دبیرستان بابام(ناگفته نماند پدرم معلمه و رییس آموزش و پرورش شهرمون و قیافه منم خیلی شبیهشه)به محض ورود مدیر مدرسه گفت تو پسر فلانی نیستی؟منم گفتم چرا هستم.بعد از احوال پرسی اولین سوالش این بود که درس خونی یا تو هم مثل بابات تنبلی؟من گفتم بابای من خیلی هم زرنگ بود و از این حرفا.گف مدرک دارم.گفتم بیار.رفت پرونده بابام رو آورد. آغا چشمتون روز بد نبینه سال اول یک،سال دوم سه،تا سال سوم یکی و پیش دانشگاهی هم دوتا تجدید آورده بود
از دیروز تا حالا روبروی بابام با یه لبخند خبیث نشستم مثه یه بمب ساعتی میمونم هر لحظه ممکن بترکم و پدر عزیز رو بی آبرو کنم

  214441

آقا جاتون خالی دیروز ادبیات داشتیم و معلم می خواست بخاطر یاد نداشتن درس یکی از بچه ها رو بفرسته دم دفتر اونم همش می گفتش که ما آقا استرس داشتیم معلممون ازش پرسید چرا ؟؟؟
اونم گفت آقا آخه چشاتون مثل سگ می مونه
.
.
.
من 0_0
.
.
.
معلم 0_o
.
.
.
رفیقم; )))
.
.
.
مدیونید فکر کنین روی زمین چیزی موند

  214403

معلم یه نگاهی به احمد و کامران و من که پای تخته بودیم کرد و گفت: چرا درس نخوندید؟
سرمونو انداختیم پایین...
بعد اومد نزدیکمون و چوبی رو که توی دستش بود داد به من و گفت: منو بزن
گفتم: چی؟!
گفت: بزن... حتما من درست درس ندادم که شما خوب یاد نگرفتی..



منم دیدم حرفش منطقیه!
به همین برکت اینقدر زدمش اینقدر زدمش،
که اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش!!

من روی نوع آموزش حساسم :)

  214402

دیروز با بابام رفتم بازار خرید کنم

یه ایکس باکس دیدم خیلی قشنگ

از فروشنده سوال کردم قیمتش چنده

فروشنده گفت قیمتس........

به بابام میگم نظرت چیه بخریم @@

بعد میگه پسرم تو یه قرون قیمتت نیست بعد از این ها میخوای چیکار

یهو فروشنده از شدت خنده در دیوار گاز میزد چند تا خریدارم بودم از خنده غش کردن منم از محل متواری شدم...پدرم بترس از روز رستاخیز ....سهراب دادا قایقت جا داره من خودم پارو میزنم فقط بریم ///من:((((¦بابام:)}}}}}}فروشنده:** خریدار:@@

  214398

امروز داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم ،
هفت نفر آدم خسته و گرسنه بودیم، یکی از بچه ها رفت یدونه پفک خرید،همه ریختن سرش و داشتیم پفک میخوردیم که...
سه تا پسر نسبتأ با شخصیت مارو درحال پفک خوردن بطور وحشتناک و وحشیانه دیدن،
یکی از پسرا با کلی عشوه و ناز و خنده ای موذیانه که نشانه تحقیر بود،گفت: نگاه کن شصتاد تا دختر ریختن سر یه بسته پفک(توجه کنید شصتادتا)
بنده خدا پسره عدد شصت و هفتاد و باهم ترکیب کرد عدد جدیدی به نام شصتاد درست شد،خخخخ
حالا بگذریم که همه زمین گاز میزدن از خنده،
(مجموعه داستان های کلید اسرار-گرسنگان را به تمسخر نگیرید)