چند روز پیش تو کلاس خوابم میومد داوطلب رفتم پای تخته صفر گرفتم اومدم تنا اخز زنگ خوابیدم معلمم فکر کرد ناراحتم گذاشت تو حال خودم باشم
خاطرات خنده دار
یه درس هست ، مهندسی محیط زیست اسمشه (بچه های عمران می دونن چه درس مزخرفیه !!!) ، این ترم ور داشته بودیم . اخرای ترم چن تا از بچه ها تصمیم گرفتن حذفش کنن.
حالا دیروز اونایی که حذف نکرده بودن امتحانشو داشتن بعد از امتحان بچه خر خون کلاسمون که حذف کرده بود ازم پرسید امتحان چه جوری بود؟ منم برا اینکه حرصشو در بیارم گفتم عااااااالی بود اصن همه سوالا تو جزوه بودن . بنده خدا دیدم یهو بغض کرد رفت .
دو دقیقه بعد داشت با یه نفر دیگه درد دل می کرد . یه غم خاصی تو صداش بود می گفت حالا که ما حذف کدیم امتحان اسون گرفته . ایشالا همه شون بیوفتن دلم خنک شه !!!!
ینی آدم تا چه حد دنیاش میتونه کوچیک باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟
دوم دبیرستان بودیم یه ناظم داشتیم یه ذره خشونتش زیاد بود ، عادت داشت همیشه یه خط کش چوبی دستش بود واسه هدایت دانش آموزا . ماهم یه دوست داشتیم که هر روز مورد عنایت ناظم قرار میگرفت البت با خط کش ،بنده خدا دختر خیلی خوبی هم بودا ولی فک کنم خط کش خورش ملس بود. یه روز ناظممون دوبار این بدبخت رو زد دوست ما هم اومد نمک بریزه با نیش باز گفت خانوم فلانی امروز دوبار منو زدید دیگه فردا حق ندارید منو بزنید ناظممون هم نه گذاشت نه برداشت گف پس بیا تعطیلات عید رو باهات حساب کنم.
دوستم:|
ناظم^_^
من:)
حالا بماند که من چقد رفیقمو طعمه قرار دادم،هر وقت به مشکل برمیخورم حس میکنم اثر دعای رفیقمه.
یادش به خیر...
من نوه اولم،(فهمیدین یا بیشتر توضیح بدم؟!)بعد مامانجون خدا بیامرزم(خدا رفتگان شمارم بیامرزه)بهم قلاب بافی یاد داده بود. البته فقط زنجیره ...
منم هفت سالم بود، اون قدر تمرین می کردم، هی زنجیره های بلند می بافتم الکی!
خلاصه پسر عموی من حسودیش شد ، هشت ماه ازم کوچیک تر بود ولی بازم...
تازه پسرم بود!
خلاصه مامانجونم دلش براش سوخت به اونم یاد داد.
بعد می رفتیم باهم زنجیره می بافتیم.
یه عمو کوچیکه داشتیم تازه نامزد کرده بود.
اخی خیلی ازیتش می کردیم!
این زنجیره هارو می بستیم به دمپایی های این بنده خدا
بعد دمپایی رو می شوتیدیم تو خونه همسایه! بعد نخ رو می کشیدیم
تا دمپایی برگرده!
یه بارم دمپایی تو سر یه بنده خدا خورد.
یه بار دیگم نخه پاره شد دمپاییه افتاد تو خونه همسایه
اصن اگه بخوام همه ی آتیشایی که سوزوندم رو بگم کل فوجوک جانمیشه
فقط اینو بگم که بعد از فوت مامانجونم،
نخ هاش بین من و اون تقسیم شد.(لیف می بافت می فروخت)
پسر عموم همشو زنجیره بافت
ولی من با نخ هاش تقریبا همه چیز بافتم....
مامانجون دوست دارم.....
توروخدا حلالم کن کبریتاتو برداشتم همشو سوزوندم....
تازه جارو چوبیتو هم ما دوتا خراب کردیم.
پسربچه دوستمون پنج سالشه از سر شیطنت بر داشته گل موهاشو با قیچی زده!!!!
از اون جهت که داییش رو موهاش خیلی حساسه مامانش برداشت بردتش آرایشگاه موهاش درست کنن تا دایی ندیده
آرایشگر گفته باید موهاش کوتاه بشه
گودزیلا مورد نظر:اقا موهامو میشه درست کنید کوتاهش نکنید؟!
آرایشگر:نه پسرم باید همشو کوتاه کنیم یه اندازه بشن
گودزیلا مورد نظر:اقا الان خیلی کارها میکنن رنگ میکنن هایلایت میکنن میکارن یعنی بازم نمیشه کوتاه نکنید؟!!!!
آرایشگرo_O
مادرش@_@
خودش:-)
نسل سوخته هایی مثل ما:-(
گودزیلاها:-P
عاقا ما خانوادگی تو تلگرام یه گروه زده بودیم و داشتیم میحرفیدیم نمیدونم یه دختره ازکجا اومد توگروه
وگفت : ببخشی اینجا کجاست
داداش منم نه گذاشت نه برداشت
گفت: اینجا طویله است
دختره که رفت دیگه پیداشم نشد هیچ به داداشم گفتم: چرا اینکارو کردی
دادام: این کارا دیگه قدیمی شده اینجا کجاست وتو کی مال قرن بوق
من: خو ادم عاقل وقتی اینجا طویله است لابد ماهم گاو وگوسفندیم دیگه
دادام: هان راست میگیااااا ولی تو به عمق ماجرا ننگر
داداش من دارم خو اول فکر کنی بعد حرف بزنی میمیری
خالم خیلی عصبانی بود میخواست دختر خاله ی چهارسالمو مثلا معدب دعوا کنه گفت:
-ستایش...خواهش میکنم بی مادر!
بابام :)
ستایش ^-^
من O_o
عاقا ما یه معلم عربی داریم سختگیرهااا حالا من برای انتقام گرفتن امروز ساعت 6 رفتم مدرسه یه بسته ادامس ازجیبم دراوردم وبعد از جویدن گذاشتم رو صندلیش خخخخخخ
بعدم همه بچه ها یکی یکی اومدن ساعت 7 شد و معلم اومد
واااااااااای این دیگه کیه خاک بر سرم شد معلم جدید اومده خیلی ریلکس سلام کرد ونشست بعد از ده دقیقه می خواست بلند شه دید نمی تونه یه نگاه به کل کلاس انداخت بعد روبه من گفت بیرون نمی دونم از کجا فهمید
جان هوا یکم سرده تحمل می کنم شما نگران نباش
مکالمه من و دوست پسرم:
من: عزیزم منو دوست داری یا مادرتو؟
اون: معلومه که تو رو
من: مادرت برات زحمت کشیده چطور میتونی اونو کمتر از من دوست داشته باشی؟
اون: خب من هم تو رو دوست دارم هم مادرمو
من: الان گفتی منو بیشتر دوست داری میبینی قبلا فقط منو دوس داشتی حالام هر دوتامونو بعدا هم مادرتو دوس خواهی داشت
اون : خب من فقط،تو رو دوس دارم
من: الان گفتی مادرتو هم اندازه من دوست داری. دروغگو
اون: خب اونو هم خیلی دوست دارم ولی کمتر از توعه
من: چطور میتونی درمورد مادرت چنین حرفی بزنی اون مادرته چرا باید کمتر از من دوسش داشته باشی
اینجوری ادامه پیدا میکنه آخرشم قط میکنم باهاش خدافظی میکنم
دوباره زنگ میزنه و روز از نو روزی از نو
همچین داغونایی هستیم 0:)
همکار خواهرم یه موجود فضایی(دهه نودی)داره که این گل پسر کلا سالی دوبار من میبینه این سالی دوبار هم جوری میپره بغلم بوسم میکنه که انگار هر روز من میبینه!!!!!
چند روز پیش مادرش دیر میره خونه
موجود فضایی:مامان چرا دیر امدی؟!
مامانش:پیش خاله بودم کار داشت کمک کردم
موجود فضایی:کدوم خاله؟!
مامانش:همون خاله که همیشه بهت پسته و کشمش میده(بعله ما اینجوریاییم به بچه ها تنقلات سالم میدیم)
موجود فضایی:یادم نمیاد کدوم خاله
مامانش:همون خاله که خواهرش بوست میکنه
موجود فضایی:اهان میدونم کدوم خاله رو میگی
ماماشo_O
خواهرم:-(
مابقی همکارهای خواهرم@_@
من:-P
خود فضاییش:-)
بعله اینجوریاس
مکالمه ی من و داداشی گرام بعد از مشاهده ی گوله های موی سرچاه حموم (حاصل حموم برادر گرام )
- برادر عزیز تر از جانم ؟؟؟!!!
- بله خواهری یهویی مهربانم ؟
- میگما ... برو خودتو به یه گوسپند داری معرفی کن !!
- گوسفند داری ؟؟؟ چرا عاخه ؟؟
- آخه این همه پشمی که تو توی یه مرحله پشم چینی دادی ده فقره گوسپندم نمیتونن تو10مرحله پشم چینی بدن !!!حیفه اونا لخت شن سرمابخورن !! تو برو خودتو معرفی کن هم ما از دستت یه نفس راحت میکشیم هم یه پولی گیر مامان بابا میاد *^_^* خخخ
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــعی همیشه میگن با بی جنبه ها شوخی نکنینا مثال من بخبخته بعد 5 ساعت زندانی بودن تو حموم بالاخره با میانجی گری نه نه ی گرام از اون تو اومدم بیرون !! هـــعی روزگار !!!
عاقا یه روز رفتم سوپری ماست بگیرم زبونم گرفت به آقاهه گفتم یه "میست"بدین...فهمیدم سوتی دادم ولی اصن به روی خودم نیاوردم.
فروشنده ماست رو اورد داد دستمو گفت بفرمایید میستتون!!!
عاقا ما یبار گوشی پسرعممون کش رفتیم شروع کردیم به دوس دختراش اس ام اس دادن خلاصه باهمشون دعوا کردیم و کات
حالا من جوری که کسی شک نکنه گوشی و گذاشتم سرجاش و جیم شدم من نمیدونم کدوم بیشوری خبر داد به پسرعممون که کار من بود چشمتون روز بد نبینه تا دوساعت من دور خونه ننه بزرگم میدوییدم که پسرعمم منو نگیره تهشم گیرم اورد موهای همدیگه روکندیم
دیروز رفته بودم خونه ی مامان بزرگم اینا...از قضا دخترخاله ی گرامی هم حضور داشت
و بعد ازظهر تست علوم داشتند...(کلاس چهارمه!!)
پسرخالم که ۲ماهشه بغل من بود...من داشتم واسه ی دخترخالم مبحث «مخلوط ها» رو
توضیح میدادم و حسابی در درس غرق شده بودیم ،،،
که یکدفعه پسرخاله جان شروع به گریه کرد....
منم اومدم ساکتش کنم وخواستم بذارمش توی «لندو»ش تا شاید با حرکتش آروم بشه ،
باخودم گفتم بذار از خاله بپرسم...
با کمال اعتماد به سقف به خاله گفتم : خاله اینو بندازمش تو مخلوط؟!؟
و در نیمی از ثانیه در افق محو شدم...
من **
خاله@@
پسرخاله0-o
و در آخر دخترخاله :)))))
چند وقت پیش مسابقات فوتسال دانشگاهی بود دیگه خودتون تصور کنید دخترا بخواند فوتسال بازی کنن:)
آغا ما هم حوصلمون سر رفته بود گفتیم به عنوان تماشاچی بریم یخورده ب اینا بخندیم روحمون شاد شه هیچی رفتیم کلن دو تا دانشگاه شرکت کرده بودن،کلی علاف شدیم تا داور اومد وقتی هم اومد کارت زرد و قرمز یادش رفته بود قیافه داور^_^ هیچی بازی شروع شد همون اول کار مصدوم دادیم یکی بچه ها کرنر رو سانتر کرد دوست ما هم اومد ضربه سر بزن جوگیر باکله رفت تو تیرک ○_0 دیگه نتونس بازی کنه ذخیره هم نداشتیم مربی با زور مارو فرستاد تو زمین ...عاقا ما هم با توکل بخدا رفتیم تو زمین اولین توپی که رسید بهم ،پاس دادم داور خخخ اونم جاخالی داد منم شاکی شدم چرا جا خالی میدی باید گلش کنی... یه یک ربع طول کشید مربی توجیهم کنه :D
بعد تو صحنه بعد من جلو دروازه بودم رفیقم شوت زد منم بادست گل زدم^_^هیچی دیگه داور از بازی بیرونم کرد خودش وایساد جام خخخ ...راستی تو اون بازی دوم شدیم از بین دوتا تیم الان دارم به لوحی که دانشگاه بهمون داد نگا میکنم اشک شوق میریزم به خاطر تلاش چشمگیرم در کسب این لوح آخه دوستام میگن اگه من نبودم اول میشدن :((((
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21621
کل بازدید: 531636797










