به قرآن واقعیه
یه دخترخاله دهه هشتادی دارم + یه مادربزرگ نق نقو که شوهرش به رحمت خدا رفته
آغا این دختر خاله مام رفته محله شون رو گشتی با کلی مشقت و رنج و تلاش و کوشش واسه مادربزرگ خواستگار پیدا کرده... اومده بهش میگه ننه واست یه شوهر خوب پیدا کردم هر چقدر میخوای سرش نق بزن چون گوشاش کره هیچی نمیشنوه..................
عصای مادربزرگم تو حلقم اگه دروغ بگم
این مادربزرگم 68 سالشه بخدا یه دکتر اومده بود خواستگاریش 40 سالش بود
خاطرات خنده دار
یه شب با خواهرم داشتم سر یه موضوعی بحث میکردیم که خواهرم حرفای منو قبول نمیکرد دید داره کم میاره رفت چراغارو خاموش کرد گفتم چراغارو چرا خاموش کردی
گفت جواب ابلهان خاموشی ست..
دوستان چشمتون روز بد نبینه
بابای من تو آژانس کار میکنه شب موقع برگشتن ولخرجی کرده و چندتا واسمون چی توز چرخی خریده بود. بعد منم مث همیشه پشت کامپیوتر نشسته بودمو خیر سرم داشتم واسه درسم مقاله دانلود میکردم که منو صدا کردن گفتن وحید بیا پفک بخور منم بچه حرف گوش کن همون بار اول که نه بعد از 6 7 بار رفتم پیششون .. من بیچاره من بدبخت خبر نداشتم که بابا پفک خریده گفتم کدوم گیجی این پفک ها رو خریده لااقل چی توز طلائی میخریدین که یهو دیدم نگاه همه رفت سمت بابام .. تازه فهمیدم چه گندی زدم با سرعت نــــــــــور از محل حادثه گریختم اما بابای منم سرعتش فوق نور... جلدی گرفت منو و بقیه داستانم که .....
یه دختر دایی دارم 4 5 سالشه. عروسی دعوت بودیم داشتیم با داییم اینا میرفتیم عروسی. دختر دایی ماهم کلی ترگل بر گل کرده بود لباس عروس هم پوشیده و مدام واسه همه قرو فر میرفت. آقا از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یهوووو صدای گریه میاد نگو دختر دایی مشنگمون وقتی از ماشین پیاده شده از شوقی که داشته جدول کناره خیابون رو ندیده شده بود لجن حالا جالب اینجاس وقتی گریه میکرد وسط گریه هاش می گفت: دیگه من برقصم کسی نگام نمیکنه و باااااززز گریه میکرد ولی من خیلی حال کردم خخخخخخخخخخ
هــــــــی یــادش بــخیر ...
مــن ی خــواهـرزاده دارم 2 سال از خـودم بــزرگــتره, عـاغــا مــا وقــتی
کــوچــیک بــودیم , مــیخواستیم هــویج بــخوریــم ( الان فهمیدین چـه
تــغذیه
مــثبتی داشــتیم ) اول دوره هــویجـو بــا دنــدونـمون میــتراشــیدیم
مـیـریـختیـم
دور. بـــــــعد بـــا ی لـــذت خــاصی میــشستیــم مــغذشو میــخوردیـــم
:دی
بــــــــعله همچین آدمـــایی بــودیــم مـــا :)))
شـــمام ایــن کــارو میــکردیــن آیـــــا؟؟؟؟
يکي از سرگرميام اينه ک ميرم تو اتاقم دراز ميکشم بعد داد ميزنم کمک کمک کمکم کنيد،مامانم با عجله مياد ميگه چيه؟ميگم چراغو خاموش کن.ي بار امتحان کنين
يکي از سرگرميام اينه ک شب ب چيزاي ترسناک فک ميکنم بعد ک ميخوابم چنان خواباي ترسناکي ميبينم ک هيچ فيلم ترسناکي بهش نميرسه.هيجاني ک داره جوريه ک تو خواب ضربان قلبمو حس ميکنم!!!
بایه دخمل چت میکردم گفتم چه ماهی به دنیا اومدی گفت 1372من میرم خودکشی کنم بای ...........................دوستتون دارم 4جوکیا
یادمه بچه که بودم یا کلا کچل بودم یا یه خرمن مو رو سرم بود! ( البته الان میفهمم چرا،چون کوتاه کردن موهام برا بابا مقرون به صرفه تر بود)
خلاصه وقتی ما مو داشتیم رفیقهامون کچل بودن،بهشون میگفتم: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه!
حالا موقعی که اونا مو داشتن من کچل بودم میگفتم:
من کچلم تو مودار / من میریزم تو بردار
سوم دبیرستان بودیم و امتحانهای نهایی خرداد!
امتحانها توی حوضه برگذار میشد و اونجا از چنتا مدرسه دیگه هم میومدن برا امتحان دادن!
تو اولین امتحان تو حیاط صف تشکیل شد و مدیر اون مدرسه هی حرف میزد و هی تذکر میداد،آفتاب هم سوزاااان!
خلاصه تو مدرسه خودمون هر وقت چنین شرایطی پیش میومد میرفتیم کنار مدیر(زیر سایه) که داشت صحبت میکرد وامیستادیم و کم کم زیاد میشدیم و کسی کارمون نداشت!
من هم بی خبر ازین که اینجا با مدرسه خودمون فرق داره و نظم حرف اول رو میزنه ، اومدم این استراتژی رو اینجا پیاده کنم.
از تو صف رفتم کنار مدیر که داشت صحبت میکرد واستادم رو به بچه ها!
مدیره سکوت کرده بود و سرشو نود درجه چرخونده بود و با حالتی آمیخته از عصبانیت و تعجب منو نیگاه میکرد ولی من به بچه ها نیگاه میکردم!
بچه های مدرسه خودمونم یکی یکی دوتا دوتا و طولی نکشید که فوج فوج دانش آموزا اومدن کنار ما !
بچه های بقیه مدرسه ها مرتب و منظم حتی به ترتیب قد واستاده بودن تو صف،بچه های مدرسه ما کنار آق مدیر،زیر سایه بان،رو به صف!
اصلا ی وضعی شد!
سوم دبیرستان یه همکلاسی داشتیم خیلی بی کله بود!
یه روز سر زنگ یکی از دبیرها که کلا زیاد با تخته سروکار داشت،رفت نشست نیمکت اول ، هر دفعه که معلم رو به تخته میشد با لوله خودکار،کاغذ خیس شده ی تو دهنشو فوت میکرد پشت کت آق دبیر!
پشت کت اون بدبخت شده بود کاغذ تف دونی!
آقا یه بار که فوت کرد تیرش به خطا رفت و چسبید به تخته(جلو چشم آق دبیر)
آق دبیر برگشت فهمید کار کیه و طرفو کشید بیرون دوتا محکم خابوند تو گوشش،اومد سومی رو بزنه،کوتاه اومد گفت دوتا بسته،بعد انداختش بیرون!
دوباره رفت سراغ تخته و گچ برداشت و مشغول شد غافل ازین که با اون کت شبیه کفش دوزک شده!
بعد بیست دقیقه گرمش شد اومد کتشو درآورد گذاشت رو چوب لباسی که ناگهان همه کاغذا اومدن جلو چشش!
چشاش کاسه خون شده بود،نماینده کلاسو صدا کرد گفت برو صداش کن بیاد! دوتا بسش نبود!
هععی خدایا! من أ گشنگی بمیرم هم هیچ وقت سمت تدریس نمیرم!
سلام
من تازه معني گودزيلا!(دهه هشتادي)رو فهميدم،داشتم ميرفتم بيرون ب يکيشون گفتم:شلام کوشولو،خوفي؟ ن گذاشت ن برداشت برگشت گفت از سن ت و ريش سيبيلات خجالت بکش.ديگه ملت داشتن تيرچراغ برقو مزه مزه ميکردن!هيچي ديگه سريع متواري شدمو ازاون جا ديگه رد نميشم
والااااا
رفتم از پسره جزوه بگیرم با هم دعوامون شده ،یهو وسط دعوا برگشته میگه:من خودم دوست دختر دارم تازه برام لب تاپم خریده تو به فکر خودت باش.....
منo_O
دوس دخترش:-\
لب تاپ :-)
اخه چ ربطی داش؟!؟!
یه دختر خاله دارم دهه گودزیلایی ....:-دی
میره مهد
بعد دوست بهش گفته اره بابام معتاده اینم کلی ناراحت شده واسه اینکه ارومش کنه مثلا خانوم برگشته گفته پس من چی بگم بابام تصادف کرده سوخته جسدشم نداریم
این بچه هم رفته به مامانش گفته اینجوریه
چند روز بعدش خالم رفته بیارتش از مهد مامان بچه کلی به خالم تسلیت گفته معذرت خواسته که نتونستیم بیایم خدمتتون خالم گفته اخه چرا !!!!!!!!!!! جریانو گفنه و اینگونه بود که با اینا شدیم پرجمعیت......
یه استاد داشتیم لامصب خیلی کم نمره میداد … اخرترم رفتیم نمره هامونو دیدیم … دیدیم هممونو انداخته … گفتیم چی کار کنیم حالشو بگیریم ؟ چند روز بعد با چند تا ازدوستام یه سطل آب برداشتیم رفتیم دمه خونش کمین کردیم و منتظر شدیم بیاد بیرون … خلاصه استاد اومد بیرون رفتیم پشت سرش صداش کردیم : استاد ؟ تا برگشت سطل آبو خالی کردیم رو سرش گفتیم : اســـــــــــیـــده !!!! و در رفتیم بیچاره استاده تا دقیقه کف کوچه پهن شده بود و داد و فریاد میکرد … به خدا بعضی ها رو باید ببرن تیمارستان نمیدونم چرا آزادن !!
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 24404
کل بازدید: 531992376










