دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 42046

تاریخ انتشار : بهمن 1391

سوم دبیرستان بودیم و امتحانهای نهایی خرداد!
امتحانها توی حوضه برگذار میشد و اونجا از چنتا مدرسه دیگه هم میومدن برا امتحان دادن!
تو اولین امتحان تو حیاط صف تشکیل شد و مدیر اون مدرسه هی حرف میزد و هی تذکر میداد،آفتاب هم سوزاااان!
خلاصه تو مدرسه خودمون هر وقت چنین شرایطی پیش میومد میرفتیم کنار مدیر(زیر سایه) که داشت صحبت میکرد وامیستادیم و کم کم زیاد میشدیم و کسی کارمون نداشت!
من هم بی خبر ازین که اینجا با مدرسه خودمون فرق داره و نظم حرف اول رو میزنه ، اومدم این استراتژی رو اینجا پیاده کنم.
از تو صف رفتم کنار مدیر که داشت صحبت میکرد واستادم رو به بچه ها!
مدیره سکوت کرده بود و سرشو نود درجه چرخونده بود و با حالتی آمیخته از عصبانیت و تعجب منو نیگاه میکرد ولی من به بچه ها نیگاه میکردم!
بچه های مدرسه خودمونم یکی یکی دوتا دوتا و طولی نکشید که فوج فوج دانش آموزا اومدن کنار ما !
بچه های بقیه مدرسه ها مرتب و منظم حتی به ترتیب قد واستاده بودن تو صف،بچه های مدرسه ما کنار آق مدیر،زیر سایه بان،رو به صف!
اصلا ی وضعی شد!