سوم دبیرستان بودیم و امتحانهای نهایی خرداد!
امتحانها توی حوضه برگذار میشد و اونجا از چنتا مدرسه دیگه هم میومدن برا امتحان دادن!
تو اولین امتحان تو حیاط صف تشکیل شد و مدیر اون مدرسه هی حرف میزد و هی تذکر میداد،آفتاب هم سوزاااان!
خلاصه تو مدرسه خودمون هر وقت چنین شرایطی پیش میومد میرفتیم کنار مدیر(زیر سایه) که داشت صحبت میکرد وامیستادیم و کم کم زیاد میشدیم و کسی کارمون نداشت!
من هم بی خبر ازین که اینجا با مدرسه خودمون فرق داره و نظم حرف اول رو میزنه ، اومدم این استراتژی رو اینجا پیاده کنم.
از تو صف رفتم کنار مدیر که داشت صحبت میکرد واستادم رو به بچه ها!
مدیره سکوت کرده بود و سرشو نود درجه چرخونده بود و با حالتی آمیخته از عصبانیت و تعجب منو نیگاه میکرد ولی من به بچه ها نیگاه میکردم!
بچه های مدرسه خودمونم یکی یکی دوتا دوتا و طولی نکشید که فوج فوج دانش آموزا اومدن کنار ما !
بچه های بقیه مدرسه ها مرتب و منظم حتی به ترتیب قد واستاده بودن تو صف،بچه های مدرسه ما کنار آق مدیر،زیر سایه بان،رو به صف!
اصلا ی وضعی شد!
نمایش مطلب شماره 42046
تاریخ انتشار : بهمن 1391
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
8512
بازدید دیروز: 24404
کل بازدید: 531993725
بازدید دیروز: 24404
کل بازدید: 531993725










