دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  45897

عاغا من بچه که بودم یک دفعه با داداشم دعوا کردم اساسی....بابام و داداشم بعد دعوا رفتن بیرون..وقتی برگشتن من سریع با خط خرچنگ قورباغه رو کاغذ نوشتم :ای کسی که این نامه را میخوانی وقعا آدم خری هستی گذاشتم جلو چشم و برگشتم تو اتاق ...من همینطور منتظر که داداشم بره بخونه یهو بابام سید برداشت خوند...نمیدونستم کجا فرار کنم...یک نگاه بد انداخت ب اتاق و برگه رو داد ب داداشم گفت این برای توست...هیچی دیگه دوباره گرد و خاک بلند شد...ینی من با ۹سال تو مرام بابام موندم...

  45893

عاغا رفته بودم امتحان شهري بدم واسه دريافت گواهينامه افسر گفت چهار نفر بيان بشينن تو ماشين ميخوام امتحان بگيرم؛من و دوتا پسر ديگه عقب نشستيم و يه دختر سانتي مانتال رفت نشست پشت فرمون ......
اومد كه پارك دوبل بره كلاج ماشينو تا ته نگرفت وقتي خواست بزنه دنده عقب ماشين صدا داد در حد تيم ملي افسر برگشت گفت اين ماشينه يا تراكتور
ما پسرارو ميگي داشتيم از خنده شيشه ماشينو گاز ميگرفتيم!!!!!!!

  45880

دوستم داشت با استادش صحبت میکرد استادش با دانشجو های زپرتی معمولی هیچ فرقی نداشت ...
منم رفتم زدم رو شونه اش گفتم نامرد عوضی کدوم گوری بودی دیشب هر چی زنگیدم ج نمی دادی ؟
خیلی مودبانه تو چشمام ذل زد گفت امیتیس جان من بعدا با شما صحبت میکنم ...
گفتم چرا ادای استادای ادبیات رو در میاری ؟؟؟ جواب منو بده ...
حالا استاده مثل ابوالهول منو نگاه میکرد و ساکت وایساده بود!
دیدم داره چشم و ابرو میاد ، گفتم : چرا چشماتو گرد میکنی وزق؟! بعد رو به استادش گفتم : میبینی چه دوستایی گیر میاد این دوره زمونه؟ دوست هم دوستای قدیم ...
سرتونو درد نیارم تا مدتها خدا رو شکر میکردم که مهندسی برق (الان دقیقا متوجه شدین من رشته ام چیه دیگه !) توش شیمی نداره ....

  45870

آغا چشمتون روز بد نبینه دو سال پدرم مدیر مدرسه ما بود اون دوسال بدترین سالای دوران تحصیلم بود
حسرت 5 دقیقه جیم شدن از مدرسه به دلم موند!
هر غلطی میکردم اولین اولیایی که با خبر میشد پدر جان بنده بود!!!

  45861

صبح زود ساعت ده از خواب بیدار شدم
رفتم سراغ کتری و قوری
دیدم به اندازه یک لیوان چایی مونده
ریختم شیرنش کردم
اولین لقمه را گذاشتم دهنم
چایی رو سر کشیدم
خدا نصیبتون نکنه دیدم چایی اینقدر شور و تلخه که نگو و نپرس
خودتون حدس زدید چه دسته گلی به آب دادم
صبحونه نخورده زدیم بیرون

  45854

یبار تو دوره راهنمایی تو کلاس با دوستم دعوام شد.دعوا که تموم شد میخواستم از کلاس خارج شم در حالیکه خععلی عصبی بودم در کلاسو محکم کوبیدم بعدم یه لگد جانانه زدم به در
سرمو که برگردوندم دیدم (فاااااااااااااااجعه)مدیرمون تو سالنه داره منو نگا میکنه
خلاصه چشمتون روز بد نبینه دو سه تا چک آبکی تو صورتم خوابوند
واقعا یادش ننننننننننننننننخیر

  45831

دیـــروز دوستـــم ســـرزده اومـــد خونمـــون
بهـــش گفتـــم بیـــا بریـــم اتـــاق من
اومد تو اتاقـــم یـــه چند لحظـــه مـــات و مبهـــوت دور و برو نگـــاه کـــرد بعد
با کمـــال خـــونســـردی بهـــم گفـــت فکــــــ میکردم فقـــط آذربـایجــــــان زلـــزلـــه اومـــد
نگـــو اینـــجـــا ھـــم خبرایـــی بـــوده
‏ ( آبـــروم افقـــي شـــد رفـــت...‎!‎ )

پاورقي: بچه ها شمام مثل من هر وقت جوكهاي سيد مصطفيsmj13 رو ميخونين تا چند روز دل درد ميگیرین یا فقط من اینجوری ام؟

  45828

داداشم ریاضی نمره کم گرفته..بابا برای اولین بار داشت نصیحت همراه با دعوا میکردش!!! هی می گفت واقعا ریاضی ۸ گرفتی؟ وقعا ۸ گرفتی؟ اغا نوارش گیر کرده بود...منم کلن وقتی یکی داره جدی میحرفه حساسم...لوزه هام قلقلک میشه...خندم میگیره..از دهنم همونجا در رفت گفتم: پدر من ۸ گرفته دیگه ، جزام ک نگرفته....... چشمتون روز بد نبینه دیدم مامانم ک داره ریسه میره اصن منفجر شد از خنده یه وضییی!! بابام هم ک انگار نفت ریختن روش اتیشش زدن..مونده بود بخنده یا بزنه منو!! لامصب ولی داداشه خوب در رفت از گیر باباهه!!! ارههه من همچی خاهر باحالیم!!!( در ضمن برای استقبال ورودم بزن لایکو)

  45809

آقا دیشب سریال زمانه رو کی دید (قسمت سی و شیشم) منظورمه ارغوان تو توهمش عقد بهزاد رو جلو چشاش تصور میکنه که 500 تا سکه مهر کردن این فدای چش کم سو پدر بهار
این یکی رو چیکار کنیم اخه
بعدش میره یه جای خلوت بنزین رو میریزه رو ماشینی که بهزاد بهش داده خیلی ریلکس فندک رو میندازه رو ماشین ، ماشین هم مثل بچه آدم خیلی آروم و بی سر و صدا شروع میکنه به سوختن مث یه تیکه کاغذ قدیمترا فکر کنم ماشینا باک بنزین داشتن منفجر میشدن
ولی ماشین فیلمای ایرانی انگار با گلاب و عرق بید مشک کار میکنن نه با بنزین
کارگردان عزیز خواهشا یه نصفه بال مگس شعور برا مخاطبت در نظر بگیر!

  45808

یه شب با عمم اینا رفتیم شهر بازی ، پسرعمم گیر داده بود میخواد بره استخر توپ ، یهو عمم برگشت به شوهرش گفت : پاشو ببر این بچه رو استخر توپ سوار کن!! :))

  45802

یه بار یکی از فامیلامون اومده بود خونمون که تخصصش تو تعمیر کولر و رادیات ماشین بود. توی صحبت ، بابام همینجوری شوخی شوخی بهش گفت : آقا فلانی ، این بخاری ماشین ما باد داغ میزنه چیکارش کنیم ؟ این فامیلمونم سریع گفت خو فردا بیار در مغازه برات درستش کنم ...! یه چند ثانیه گذشت که خودش سوتیشو فهمید ، اما دیگه دیر شده بود! چون ما همه درحال گاز زدن زمین بودیم :)))))

  45801

ســــــــــــــوتی :)
یـه روز بـا ماشـین رفـیـقم تـو خیابـون داشتـیم مـیرفـتـیم ، رسیـدیم بـه یـه دست انداز که یهو از عقـب ماشیـن یه صدا در اومـد!! من گفتم اِ این صدای چی بـود ؟ رفـیـقـم گـفـت هیـچی ، تو صـندوق صدقاتـم وسیله زیاده :دی

  45773

اوله همه بگم من تازه اومدم عضو مدرسه شما شدم.

یادمه سال سوم دبیرستان بودم یه آقامعلم عربی توی مدرسمون بود. معلم ما هم نبود. این اقا معلم یه کت قهوه ای چرم داشت. خیلی هم تند راه میرفت. یه روز که زنگ تفریح تازه خورد و هم مدرسه ای های عزیز از کلاسها پریدن بیرون دیدیم این اقای عربی داره می دوه سمت پله ها که برسه به دفتر. بچه ها هم پشت سرش شلنگ میندازن و زمین رو گاز میزنن. دیدیم بعععععله یکی از کلاس دومیا روی کاپشن چرم اقا نوشته" لواشششششششششششششککککککک آلو"

  45765

میخوام از پشت این تریبون اعلام کنم
که من بدلایل نامعلومی همون جلسه ی اول از کلاس اقتصادم اخراج شدم
حالا استاد میگه برو یه نامه از مدیر گروهت بگیر بیار تا بزارم بیای سرکلاس
حالا متن صحبت من با مدیر گروهمون که استاد حسابداریمونم هست:
من: سلام استاد یه لحظه
استاد: بله.. چیه؟
من: استاد یه نامه میخواستیم تا استاد فلانی بزاره بریم سرکلاس
استاد: مشکل شما دال بر چه موضوعی است؟ (دقبقا همین جوری میگه ها)
من : استاد یه سوتفاهمی شده اگه شما لطف کنید یه نامه به من بدین از درس عقب نیوفتم
استاد: من فعلا کار دارم .... بعدا بیا .... سرکلاس منم دیگه حق نداری بیای
من : جووووووووووووون؟ سر کلاس شما؟ چه ربطی داره آخه

آقا از من بدبخترم هست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  45757

تو بچگیام چند روز گریه کردم تا بابام واسم یه ساندویچ بخره.بعداز اینکه چشام داش کم کم کور میشد از گریه بابام قبول کرد و واسم یه ساندویچ همبرگر گرفت ولی نصفشو خودش خورد بقیه شو که من داشتم میخوردم انگار دنیا مال من بود
یادمه اون شب نتونستم بخوابم از خوشحالی
ولی حالا این بچه های لامصب چه امکاناتی که ندارن
فدای دل مهربون بابام