دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  227171

دوره دانشجویی ترم پنج بودم یه بچه درس خون و سربه زیر حدود 22واحد برداشته بودم هر روزم میرفتم سر جلسه امتحان یه روز مسیول برگزاری امتحانات ازم پرسید حالا هی هر روز میای میرسی بخونیم؟منم گفتم بعله تازه دوتارم بیست گرفتم(الکی)روز واقعه بنده شماره یک بودم از اون جایی که اعتقاد دارم نا امن ترین جا امن ترین جاست کلی تقلب گزاشتم توی جورابم با خودم بردم سر جلسه ولی یادم نبود که تقلبای دیروزمو از روی ماشین حساب پاک نکردم .سرجلسه دیدم پنج شش تا اقا از استان برای باز رسی اومدن منم داشتم نگاهشون میکردم دیدم ریس دانشگاه با معاونشم بهشون پیوستند یه هو بازرسا گفتن اوضا امنیتی ضد تقلبتون چطوره؟مسیول برگزاری امتحانات(خ.ص)همه رو جمع کردن بالای سر من که مثلا منو بازرسی کنن فکرشم نمی کردن چیزی همراهم باشه تند تندم ازم تعریف میکردن .اقای بازرس گفتن ماشین حسابتو بده ببینم منم با یه لبخند ملیح دادمش دستشون همین طور خشکم زده بود فقط بهش لبخند میزدم .ایشونم تمام تقلبارو دید بخاطر اینکه ریس دانشگا نبینه با دستش یواش یواش پاکشون میکرد اونا همچنان از من تعریف میکردن .
هیچی دیگه وقتی اقای بازرس کل ریس دانشگاه استان شدند رفتم ازشون تقدیر تشکر کردم
(عمه ندارم خخخخخ)

  227144

مدرسه بودم ،سردرد گرفتم،به دوستم گفتم علیرضا قرص داری؟سرم درد میکنه.... قرص داد من خوردم......
اون: پدرام الان گلوت میخاره،شروع میکنی به فک زدن،تشنت میشه بعدشم کم کم میری فضا...قرصی که بهت دادم ترامادول بود....
من:جون مادرت راست می گی؟
اون:آره دیگه
اقا منومیگی کپ کردم... با سرعت نور خودمو WCرسوندم
انگشتمو کردم تو حلقم که بالا بیارم....انقدر ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم....بدتر از همه اینکه دقیقا همون علاﺋمو داشتم....
از اینکه ترامادول خورده بودم تو شک بودم،رفتم تو حیاط نشستم...نامرد 1 ساعت بعد اومده میگه شوخی کردم بابا. ..کدﺋین بود
آخه اینم رفیقه من دارم؟؟؟؟

  227119

صبح که مدرسه بودم یکی از رفقا روداری کرد منم فلفل ریختم تو چشمش(مریض من نیستم یکی دیگست)رفت به ناظممون گفت اومد کلاس سراغ من.دوستم بهش گفته بود نمک ریخته.
اومد گفت:تو مثل اینکه نمیخای ادم بشی.چرا نمک ریختی تو چشم بچه مردم؟؟
گفتم:خخخ اقا دروغ میگن بخدا.
گفت:چشماش قرمزه. معلومه ریختی.
گفتم:اونو که ریختم.فقط نمک نبوده فلفل بوده.

  227104

بچه که بودم همیشه دلم میخواست همه چی مال من باشه. بدبختی تعداداعضا زیادبودواقتصادمون ضعیف...
حتی پدرومادرم تقسیم میشد برامون.(ببین ماچه سختیایی کشیدیم)
حالافکرکن یه بچه حسود تواین وضعیت..
یبار تازه توپ شیشه ایا (همیناهست باپلاستیک شفاف درست میشن)اومده بودن ومنم بامادرگرام رفتم بازار که ازشون در یه دکه دیدم.ازاونایی مثل قارچ درزمان دکه ایان رشدمیکردن؟؟!!
برام نخریدگفت بابابات که اومدی بگوبخره پول همرام نیس.اقا منم عین چی عر زدم تاخونه کاری کردم شبش رفتن برام خریدن. حالا بعد 15سال (الان22میباشم )هرجانشستن تعریف خوبیام شده همینوبراشون میگن
بازم هست بعدا میگم

  227074

اقا یکی از این همکلاسیای هفت خط ما اسم اذرسینه بعد معلم فارسیمون یه بار بهش میگه اذی یه بار اذیترومایسن کلن بهش نمیگه اذرسین.
یه برا بهش گفت:اذی کیا(چه وقت هایی)میتازی؟؟
اذرسین هم بهش گفت:شبا(شامگاهان).
بعد از این حادثه ناگوار کلا کلاس یه نمره کم کردن چون فقط میز معلم مونده و بقیه اشیا موجود در کلاس جویده شدن.

  227055

****abas_m223****
ســخـت‌تـریـن روز زنــدگــیــم روزی بـــود که صــبــحــش هـمـســایـمـون یــه ظـــرف کــلـــه پـــاچه بـــهــم داد گــفــت ایــنــو بــبــر تــا در خــونــه مــا و مــنــم دلـم خـواسـت اما نـــتــونــســتــم بــخــورمــش و فــقــط تــونــســتــم
.
.
.

تـــف کـــنــم تــوش :)))

  227047

معلم ریاضیمون برگه امتحانمونو داشت تصحیح میکرد که بهم گفت بیا اینجا ببینم چی نوشتی.
رفتم پایین بعد از اینکه تصحیح کرد.
بهم گفت:خاک تو سرت تو اگه الان عربستان بودی دوتا بچه داشتی.(ینی کور شم اگه دروغ بگم)
منم گفتم:الان سه تا دارم.
بعد این اتفاق تلخ من به دفتر مدیر هدایت شدم و برای سومین بار ازم تعهد گرفتن.

  227037

بچه بودم یه سری با بابام رفتیم بهداری واکسن بزنم تا چشمم خورد به آمپول خون گریه میکردم التماس میکردم زجر میزدم (بار روانیش خیلی زیاد بود) پنبه الکلی رو زد رو دستم گفتم کار تمومه به عنوان آخرین حرفم با تمام قدرت گفتم*یا حسین شهید* آقا همه پرسنل بهداری از خنده موزاییک رو گاز میزدن هیچی دیگه با هر بدبختی بود زدم ...

  226996

یباربابرادرم دعوام شدمن قبلا یبار تلویزون انداخته بودم روش دماغش شکسته بود.این کصافطم خواست امشب تلافی کنه الکی سس ریخت رودماغش گفت شکسته مامان بزرگ ماهم این بیشترازهمه دوست داره(میدونید فکرکنیدمنوبقیه فامیل سرشوبکنیم)هرچی ازدهنش اومدبهم گفت .فکر کرده بود من رفتم بودم بیرون ولی من ازترس بابام پشت ستون قایم شده بودم وتمام حرفاش شنیده بودم یه اووممممم کردم که بفهمه من اینجام حداقل جلوروم ضایع نکنه مامان بزرگم:عزیزم خوچرااین قدردعوامی کنین میزنیش بزاراون بزنتت اون که تورودوست داره کم میزنتت^_^ من:o_0

  226986

چند روز پیش تو مترو بودم دختره ازم پرسید از کجا باید برم صادقیه گفتم خطتو باید عوض کنی سه تا خط از تو کیفش در آورد گفت با ایرانسل با همراه اول بر کدوم یکی بهتره هیچی دیگه از اون روز همچنان تو هنگم ... خدایا یعنی اخرش چی میشه

  226950

مامانم دیروز اومده توی این سن و سال من از شیوه تربیت به صورت داستانی استفاده کنه میگه دخترم بیا از بچگیت برات بگم
تمام قصه پینو کیو رو گفت منتها بجای پینوکیو من به جای پدر جپتو بابام بود
خودشم اون پری خوبه که همش پینوکیو رو اگاه میکنه
اخرشم گفت :دختر جون پینو کیو ادم شد ولی تو نشدی
قربونت برم مامانی :)))

  226913

یه شب در دریای عبادت وبندگی غرق شدم پاشدم در کمال جوزدگی برقای اتاق خاموش کردم وسجاده رو وسط اتاق پهن کردم وسه تا شمع روشن کردم وگذاشتم کنارش...
یه فضایی شده بودا...دستامو بردم بالا که نیت کنم...که...یهو یه چیزی مث روح ازپشت سر اومد طرفم...
هیچی دیگه...قبض روح شدم...پاشدم برقارو روشن کردم ومث ادم نمازمو خوندم...
نتیجه اخلاقی:ای کسانی که دل وجیگر ندارین...غلط میکنین دردریای عبادت وبندگی غرق میشید

  226900

الهه gh
به بابام میگم :چرا باهام شوخی نمیکنی
میگه: از وقتی خدا باهام شوخی کردوتورو بهم داد دیگه قید شوخی رو زدم
من*_*
بابام:-)))

  226877


❂❂❂MARYAM❂❂❂


یه بار معلم گفت جلسه بعد ازتون می پرسم بلد نباشید با همین ماژیک اسمتون خط می زنم
دوستم آیناز چابک گفت : دفتر خودتون خط خطی میشه وگرنه ما که نمی خونیم !!!!!!

  226875

سر کلاس استاد داشت فلسفه کلمه خر رو توضیح میداد!
روکرد به ما گفت:
در کل، خر به معنی بزرگ و ارجمند هست
مثل خرپول، خرخون، خرشانس
پس شما همتون خرید
منم برگشتم گفتم:
استاد شکسته نفسی می‌کنید… چشاتون خر میبینه
خری از خودتونه….
خودتون از همه خر ترید
اصلا اگه یه خر توی این کلاس باشه اونم شمایید.
نمی دونم چرا بیرونم کرد از کلاس :|