دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 67036

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
خاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر "سلنا گومز‏"‏
پيش دانشگاهي بودم؛ يه روز یه امتحان نسبتا مهم داشتيم (امتحان زيست؛ منم كه رشته ام تجربي بود‏)‏ منم كه طبق معمول هيچي نخونده بودم...‏
از قضا بيشتر بچه ها هم چيزي نخونده بودن يا چيزي حاليشون نميشد كه يهو يه فكري به سرم زد. رفتم به بقيه گفتم "امتحان امروز بايد تحريم بشه؛ بچه ها وقتي برگه امتحاني رو تحويل گرفتيد هيچكس چيزي ننويسه و همه برگه سفيد بدين تحويل؛ بعدش ميگيم كه يه روز ديگه ازمون امتحان بگيرند؛ اونا هم كه نميتونند به همه صفر بدن...‏"‏
اينطوري شد كه من شدم رهبر کودتا...‏!‏‏!‏
تا اينكه زمان امتحان فرا رسيد...همين كه معلمون اومد گفت: "هر كس برگه سفيد بده تحويل...صفر‏!‏‏"‏ (من نميدونم كي رفته بود به معلمه نقشه ما رو گفته بود؟‏)‏
من يه نگاه به عقب (به بچه ها‏)‏ انداختم و با سر علامت دادم "بريم؟؟؟‏"‏ گفتند "بريم‏"‏ منم گفتم "پس بريم...‏"‏ و بلند شدم رفتم برگه سفيد رو دادم به معلمه و بلند گفتم: "امتحان امروز بايد تحريم بشه‏"‏ به خيال اينكه بقيه هم پشت سرم دارن ميان...‏
هيچي ديگه؛ دو ساعت بعد خودم تنها پشت در دفتر وايساده بودم و با خودم اين شعر رو ميخوندم:‏
‏"من مرد تنهاي شبم/مهر سكوت بر لبم‏
لاي لاي لالاي لاي لاي لالاي/لاي لاي لالاي لاي لاي لالاي‏"‏ !!!